شهدای زینبی

آخرین نظرات

سوختیم و سوختنشون رو تماشا کردیم

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۱۲ ب.ظ


دستش تیر خورده بود

عمار ( شهید محمدحسین محمدخانی) گفت خدا رو شکر بالاخره یه بهونه جور شد ؛ قدیر رو بفرستیم مرخصی 

فردای همون روز دیدیم برگشت جبهه از بیمارستان حلب

گفتیم چی شد پس ؟ گفت هیچی ، ردیف شد برگشتم 

گفتیم قدیر بازی ات گرفته ؟ برو مرد حسابی این دست تیر نزدیک خورده ، شوخی بردار نیست

هر روز به یه بهونه ای میموند و برنمیگشت

دستش چرک کرده بود ، بازم بر نمیگشت 

بالاخره بعد از کلی وقت راضی اش کردیم که برگرده

روز آخر عمار بهش گفت قدیر دیدی برگشتی و شهید نشدی 😄 غم وجودش رو گرفت 

همون موقع صدای بیسیم اومد : قدیر قدیر علی 

(علی = شهید روح الله قربانی)

قدیر وایسا دارم میام دنبالت بریم عقب یه دوش بگیریم امشب گودبای پارتی داریم

بعد پشت بیسیم تک تک مون رو دعوت کرد و گفت امشب شام دور همیم برا گودبای پارتی داش قدیر 

علی اومد و قدیر رو سوار کرد و رفت

منم جلوتر از اونها ، رفتم همونجا که قرار بود بریم

یکی از بچه ها رو دیدم و شروع کردیم قدم زدن و صحبت کردن ، وسط همین صحبت ها بچه ها هم رسیدن

ما همینجور که صحبت میکردیم کمی فاصله گرفته بودیم

قدیر و علی رسیدن

صدای انفجار و آتش 

ماشین بچه ها بود

من و عمار و میثم و بچه های دیگه ، سوختیم و سوختنشون رو تماشا کردیم.

شهید قدیر سرلک 

شهید روح الله قربانی

https://telegram.me/sangar_nevesteha

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی