شهدای زینبی

آخرین نظرات
  • ۱۲ اسفند ۹۶، ۱۸:۱۶ - ناشناس
    سلام

تولد امیر حسینتِ رفیق

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ب.ظ


قربة الى الله 

توی کوه های شمال لاذقیه 

یه شب وسط عملیات

لای درخت ها سنگر زده بودیم و جا خوش کرده بودیم

با عمار و اسماعیل کنار هم خوابیده بودیم

چله تابستون بود اما از سرما میلرزیدیم

رفتم یه پتو گیر آوردم سه تایی رفتیم زیرش

عمار دستش رو باز کرده بود و سرم روی دستاش ، 

دراز کشیده بودیم و آسمون پر ستاره رو تماشا میکردیم

عمار فاز گرفت برام که فردا که اسیر شدی اصن نگران بچه ات نباشی ها

خودم مراقبشم ، مشتی عمویی میکنم براش

زد زیر خنده 

گفتم مرتیکه دعا بود کردی

اقلاً بگو شهید

گفت دیوانه اسیرم بشی آخرش میکشنت دیگه ، شهید میشی

اجرشم بیشتره

گفتم داداش ما اجر بیشتر نخواستیم

جون هر کی دوست داری از این لفظ ها برا ما نیا

تو اکه از الان برا من اینجوری نسخه میپیچی ، معلومه چه عمویی میخوای برا بچه هام باشی

بیچاره بچه هام

گفت نه خدایی مثل امیرحسینم مراقبشونم

اونشب برا اولین بار قرار برادری گذاشتیم

قراری که بعد از اون ، سه چهار بار دیگه هم تکرار شد

امشب تولد امیر حسینتِ رفیق

و من عمویی که هزاران کیلومتر ازش دورم

@sangar_neveshteh

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی