شهدای زینبی

آخرین نظرات

گفت: شهادت باید در جوانی باشد

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۰۱ ب.ظ
17 بهمن بود که خبر شهادتش را به من دادند. سجاد روز قبلش یعنی 16 بهمن ماه 1394 حوالی ساعت 11 به شهادت رسیده بود. با اصابت شش گلوله به پیکرش. سجادم در روند اجرای عملیات آزاد‌سازی نبل و الزهرا در حلب شهید شد. بچه‌ها برای باز گرداندن پیکرش خیلی به زحمت افتاده بودند و اجازه نداده بودند تا پیکر سجادم را داعشی‌ها با خود ببرند.

گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: قصه مدافعین حرم تمام ناشدنی است. حریم اهل بیت قرن‌هاست که فدایی دارد، حتی اگر تنها حرمی از آن بزرگواران باشد... «اصلاً حرم ناموس ما شیعه‌ست!» آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار می‌روند؟ «شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین علیه‌السلام شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور کرد.

 معصومه منفرد، متولد سال 1367، گذری کوتاه از زندگی شهید را برای رجا نیوز روایت می‌کند.

 من معصومه منفرد متولد اول فروردین ماه 1367 اهل روستای نوجین شهرستان فراشبند استان فارس و کارشناس حسابداری در حال حاضر خانه دار هستم. همسرم سجاد هم متولد 11 خردادماه 1362 در بود. سجاد کاردانی رشته برق دانشگاه امام حسین  و کاردانی رشته شیمی پالایش گاز را داشت.

 من و سجاد با هم همشهری بودیم. سجاد برادرشوهر خاله من بود. آشناییمان از طریق خانوادهها و به شکل کاملاً سنتی بود. من و خالهام با هم جاری هستیم. اولین بار که با هم صحبت کردیم از طریق تلفن بود. سجاد به من گفت : زندگی کردن با یک نظامی سخت است. باید خودتان را برای روزهای سخت و هر اتفاقی در آینده آماده کنید. من هم در پاسخ به سجاد گفتم : من زندگی حضرت فاطمه (س) را الگوی خودم قرار دادم و دوست دارم و سعی میکنم تا جایی که میتوانم فاطمه گونه زندگی کنم . وقتی این را گفتم اشک در چشم های سجاد جمع شد و گفت: خوشحالم که این انتخاب را داشتم. من خودم خیلی کم توقع بودم و شرایط مالی سجاد را درک میکردم. سجاد همان کسی بود که من میخواستم. انسانی مذهبی، خوش اخلاق و اجتماعی. در حقیقت بیشتر با خدا بودنش من را مجذوب کرده بود. اعتقاد داشتم کسی که با خدا باشد میتوان به او اعتماد کرد و تکیهگاه محکمی برای زندگی میشود. با یک حلقه ساده و یه دسته گل بدون خریدهای آن چنانی، مهریه چهارده سکه و 1367شاخه گل رز. در تاریخ 10/7/87 عقد کردیم. 1/1/88 روز عید ازدواج کردیم. خدا حامد را سال 90 و هانیه را سال 93 چند روز  بعد از برگشت پدرش از سوریه به ما عطا کرد.

سجاد همیشه با وضو بود. خیلی از غیبت کردن بدش میآمد. یکی از بارزترین ویژگیهایش حیا و سر به زیری بود. از حقوقی که داشت برای انجام کارهای خیر هزینه میکرد. در انجام مسئولیت بالاترین دقت عمل را داشت. با بچهها مانند خودشان بود. زبان آنها را خوب متوجه میشد. وقتی از سر کار میآمد پسرمان حامد را با خودش بیرون میبرد و میگفت: از صبح با شما بود حالا وظیفه من است که او را سرگرم کنم. یکی از دلایلی که سجاد خودش را به جمع شهدای حرم بیبی رساند، اخلاص و پاکیاش بود. بسیار با خلوص نیت کار میکرد. بارها به خودم می‌گفتم: خدایا شکرت که بندهای به این خوبی آفریدی. همسرم بسیار شیفته اهل بیت بود. ارادت ویژهای به حضرت زهرا(س) داشت در نهایت هم مثل او به شهادت رسید.

 سجاد علاقهای خاص به شهدا داشت. همیشه عکسها و فیلمهای شهدای دفاع مقدس را به خانه میآورد. از شهدا خیلی حرف میزد و می‌گفت: خوش به سعادتشان که عاقبت بخیر شدند و با بهترین نوع مرگ با خدای‌شان ملاقات کردند. خانواده سجاد در دوران دفاع مقدس در جبهه حضور داشتند. برادرشان از جانبازان غیور این دوران با شکوه هستند. من خودم به شخصه هیچ وقت تصور مرگ طبیعی را برای سجاد نمی کردم همیشه می دانستم شهید می شود. چون فراتر از خوب بود و پایانی نمی‌توانست غیر از شهادت داشته باشد که لایقش باشد. خیلی زیاد حرف شهادت را می زد بخصوص از سال 92 که برای اولین مرتبه سوریه رفت. می گفت: دعا کن من شهید شوم . من هم می گفتم: الان زود است بگذار در سن بالاتر. می گفت : شهادت لیاقت می خواهد ما کجا شهدا کجا. تولد 30 سالگی اش خیلی ناراحت بود که هنوز هست و شهید نشده است.

تولد حضرت فاطمه(سلام‌الله علیها) بود. سجاد مثل همیشه با روی خندان از سر کار آمد. بعد از چند دقیقه گفت: خانم اشکال نداره، تو راضی هستی که من هدیه‌ای که پادگان برای روز زن داده است، بدهم به بنده خدایی که لازم دارد؟ گفتم: نه چه اشکالی دارد؟ من از خدام است. من تازه چادر گرفتم فعلاً لازم ندارم. من آن روز نپرسیدم چادر رو برای چه کسی می‌خواهی، تا اینکه بعد از شهادت همسرم، یکی از دوستانش به من گفت موضوع چه بوده. گفت: در دانشگاه یک دختر خانم بود حجاب خوبی نداشت. سجاد به دوستش می‌گوید برو با این خانم صحبت کن ببین چرا حجابش این طور است. سجاد  به دلیل حیای زیاد خودش با دختر خانم حرف نمی‌زند. دختر خانم هم گفته بود به دلیل مشکلات مالی نمی‌توانم چادر تهیه کنم. اتفاقاً همان روز چادر را به ما هدیه دادند. سجاد آن روز چادر را می‌برد برای این خانم و خدا را شکر از آن روز تا حالا استفاده می‌کنند.

اولین مرتبهای که سجاد به سوریه رفت سال 1392 بود. تا یک ماه اول اطلاع نداشتم. به من گفته بود که به تهران میرود. من هم باور کردم چون تهران زیاد میرفت. در نبودش به منزل پدرم رفتم. بعد از طریق همسر یکی از همکارانش متوجه شدم که به سوریه رفته است. همانجا زدم زیر گریه. خدا میداند آن لحظات چه بر من گذشت. بعد از آن لحظه، ثانیه‌شماری میکردم تا برگردد. آن یک ماهی که من از سوریه رفتنش مطلع شدم، برای من سالها گذشت. سجاد بعد از 62 روز برگشت. وقتی به خانه آمد اول فقط به او خیره شده بودم و نگاهش میکردم. باورم نمیشد آمده باشد. گفتم: چرا به من نگفتی؟ او هم گفت: نمیخواستم شما اذیت شوید. وقتی برگشت تا چند ساعت اول حامد به پدرش میگفت: عمو. او را از یاد برده بود.

سجاد مهندس تخریب بود. من همیشه در استرس کارها و فعالیتهای او بودم. چون مسئولیتش خطرناک بود. مرتبه دوم که سجاد قصد داشت به سوریه برود به من اطلاع داد و من هم فقط گریه میکردم. آن زمان باردار بودم و از او خواستم بماند تا فرزندمان به دنیا بیاید و بعد راهی شود. میگفت: پناه میبرم به خدا! یعنی تا آن‌موقع باید صبر کنم؟ قبول نکرد و راهی شد. این بار 45 روز رفتنش طول کشید. من هم مدام دعا میکردم که سالم بازگردد و التماس حضرت زینب(س) را میکردم که بیاید و دخترش را ببیند. شکر خدا سجاد به سلامت برگشت و فرزند دوممان هانیه به دنیا آمد. سجاد خیلی بچه دوست بود. همیشه میگفت: آدم باید قد یک تیم فوتبال بچه داشته باشد. فرقی نمیکند دختر باشد یا پسر فقط صالح و سالم باشند. هانیه هشتماه داشت که سجاد برای بار سوم راهی سوریه شد.

 نگران شهادتش بودم. خودم میدانستم که او به آرزویش یعنی شهادت خواهد رسید. بار سوم رفت و بعد از دو هفته آمد. بار چهارم به من گفت: قرار است یک ماهی برود سوریه و این آخرین اعزامش بود. نمیدانم یک حس عجیبی در وجودم به میگفت: این بار آخر است که او راهی می‌شود و بازگشتی برایش نیست. آخرین اعزامش 29 آذرماه 1394 شب یلدا بود. هر بار که یکی از دوستانش شهید میشد خیلی غصه می‌خورد و میگفت: من از دوستانم جا ماندم. همیشه میگفت: دعا کن که من شهید شوم. من هم میگفتم: الان نه در 50 سالگی. او هم می‌گفت: شهادت باید در جوانی باشد. میگفتم: بعد از شهادتت من چه کنم با دو بچه. سجاد میگفت: تو هم مثل باقی همسران شهدا. یک روز به سجاد گفتم: سجاد جان چند بار رفتی دیگر بس است نرو. گفت: جواب حضرت زینب(س) را در قیامت چه میدهی؟ 

حامد متولد 25 آبان ماه 1390 و هانیه متولد 28بهمن ماه 1393 است. سجاد قبل از رفتن، خیلی سفارش بچهها را کرد. میگفت: من از تو مطمئنم که میروم و خیالم آسوده است که تو میتوانی بچهها را خوب تربیت کنی. وصیت کرده است که بچهها بعد از دوران راهنمایی برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه بروند

آخرین لحظات جدایی...

آن شب من خوابم نبرد تا صبح گریه کردم. هانیه خواب بود. سجاد رفت یک دل سیر بوسش کرد. حامد بیدار بود. من قرآن، آب و گل را آماده کردم تا بدرقهاش کنم، گریه امانم نداد. سجادم را از زیر قرآن رد کردم. گفتم: برو دست حضرت زینب(س) به همراهت. مراقب خودت باش. او هم دم در آسانسور ایستاد و به من گفت: تو هم مراقب خوبیهایت باش. دیگر نتوانستم تا محوطه بروم و با او آنجا خداحافظی کنم. صدای همسایهها میآمد که با او خداحافظی میکردند. سلام و صلوات بود و حلالیت. این لحظات من را یاد دوران دفاع مقدس و رزمندهها میانداخت. خیلی لحظات سخت و نفس‌گیری بود. صدای خندههایی که از شوق وصال بر لب داشت را هرگز فراموش نخواهم کرد.  

سجادم هر روز تماس میگرفت. 46روز آنجا بود. روز 13 بهمن ماه 94 ساعت یک و نیم بعدازظهر بود که برای آخرین بار تماس گرفت و گفت: تا چند روز دیگر نمیتواند زنگ بزند و نباید نگران باشم. من خوشحال شدم که دیگر روزهای آخر است و او باز میگردد. چون اکثر دوستانش از سوریه بازگشته بودند. صبح روز شنبه 16 بهمن چند تا از خانمهایی که همسرانشان رفته بودند تماس گرفتند که کازرون چند شهید داده است. من زدم زیر گریه و گفتم: سجادم شهید شده است. با پادگان تماس گرفتم و با یکی از دوستانش صحبت کردم. او گفت: خبری نیست. سجاد حالش خوب است. قطع کردم، اما دوباره تماس گرفتم و گفتم: راستش را بگویید سجاد شهید شده است. گفت: نه فقط زخمی است. باور نکردم گفتم: من طاقت دارم بگویید. او هم گفت: خانم دهقان من چگونه این خبر بد را به شما بدهم. این حرف را که زد بند دلم پاره شد. گفتم: یا حضرت زینب(س) قبولش کن.

17 بهمن بود که خبر شهادتش را به من دادند. سجاد روز قبلش یعنی 16 بهمن ماه 1394 حوالی ساعت 11 به شهادت رسیده بود. با اصابت شش گلوله به پیکرش. سجادم در روند اجرای عملیات آزادسازی نبل و الزهرا در حلب شهید شد. بچهها برای باز گرداندن پیکرش خیلی به زحمت افتاده بودند و اجازه نداده بودند تا پیکر سجادم را داعشیها با خود ببرند.

گویی بیسیم میزنند که بچهها در خط نیاز به مهمات دارند. سجاد داوطلبانه برای بچهها مهمات میبرد. آن منطقه هنوز پاکسازی نشده بود. سجاد وقتی صد متری از نیروهای خودی دور میشود اولین تیر را به ماشینش میزنند. تا اینکه ماشین را به شدت زیر آتش میگیرند.

چهار تکتیرانداز هم زیر درختان زیتون پنهان شده بودند که با وجود پوشیدن جلیقه ضدگلوله از پهلو به او تیر میزنند. سجاد از ماشین به بیرون پرتاب میشود و چند تیر هم به پای او میزنند. مدتی بعد سایر رزمندگان، تکفیریها را به هلاکت میرسانند و پیکر سجاد را به عقب منتقل میکنند.

19 بهمن پیکر ایشان به کازرون آمد و 20 بهمن به همراه سردار شهید غلامی تشییع شد. شهید غلامی و سجاد در یک روز اعزام و در یک روز هم به شهادت رسیده بودند که هر دو در گلزار شهدای شهرمان آرام گرفتند. تشییع آنها طی مراسمی باشکوه برگزار شد. حدود 3 هزار نفر جمعیت حاضر شده بودند تا شهیدشان را تشییع کنند. من و سجاد لحظات سختی هنگام جدایی داشتیم. گفتم میخواهم آخرین نفر باشم و بیشتر کنارش بمانم. همین طور هم شد. اول که او را دیدم آرامش عجیبی تمام وجودم را در برگرفت. باور کردنی نبود دیگر گریهام نمیآمد. لبخند به لب داشت. دستانم را روی صورتش میگذاشتم تا بدنش که سرد شده بود گرم شود. به سجاد شهیدم گفتم: کمک کن تا بچهها را خوب تربیت کنم آنطور که شایسته است. گفتم: سلام من را به حضرت زینب(س) برسان و بگو به من صبر عطا کند. 

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی