شهدای زینبی

آخرین نظرات
  • ۱۲ اسفند ۹۶، ۱۸:۱۶ - ناشناس
    سلام

سربازان آخرالزمانی امام زمان عج

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۴۰ ب.ظ


بسم الله

قربة الی الله

مسیر پر از نخل و لحظه ها رویایی بود.

وصفش توانی میخواد که من ندارم.

هر کی رفته میدونه چی میگم.

تازه فکرش رو بکن همسفرت هم یارِ موافق باشه. هر چند به قول جناب صائب "چرخ، یارانِ موافق را جدا دارد ز هم/دایم از هم دور باشد نقطه های انتخاب" ولی به لطف خود اباعبدالله و پارتی بازیای محمود ایندفعه چرخ یاران موافق را جدا نساخت از هم.

القصه...

تو خوشی غرق بودم و تو درد شناور.

عجیب حالی بود...عجیب

پا درد امونمون رو بریده بود ولی جذبه ای که ما رو میکشید خیلی شیرین بود، انگار که درد شیرینیش رو بیشتر میکرد.

هر کی قسمتش شده میدونه که من چی میگم.

تو اون همه خوشی دنبال چیزی بودم که قلبم رو رقیق کنه و اشکم رو روون.

رفتم سراغ جناب گوشی.

یه پوشه داشتم مملو از مداحی و روضه و نوحه و هرآنچیزی که برای روون کردن اشک چشم و هوایی کردن دل آدم لازمه؛

یکی یکی ترک ها رو گوش میدادم ولی انگار نه انگار. نمیدونم دلِ سنگ شده بود یا چشمِ بی آبرو!

دریغ از یه قطره اشک، حتی یه کم حال که تباکی کنم...هیییییچ.

تا اینکه...

بعد از اون همه تِرَک پر سر و صدا و ریتم ها و نواهای مختلف و حسین حسین های مادحین و ضجه ها و ناله های مستمعین، یه تِرَک جدید پِلِی شد... آروم بود...با یه آهنگ آروم...آروم بود...تعجب کردم؛ این رو کی ریختم تو گوشی؟ اصلا این چیه؟

نوا آروم آروم ادامه داشت تا اینکه صدا...

انگار برق سه فاز بهم وصل کرده باشن...چه صدایی بود...چه دلنشین...چه خدایی..چه رسا...چقدر آروم...

آقا سید مرتضی بود...

شروع که کرد انگار کن که که به گچ خشک شده آب بپاشی...آب بپاشی...آب بپاشی... گچ خشک شده دلم داشت وا میرفت...داشت باز میشد...صدای سید سِحرَم کرده بود...سید میگفت:

شایستگان آنانند که عشق...

و من مبهوت، زار، خشک، تو اون مسیر نور الی نور نور، چهره ی محمودرضا رو لابلای صدای سیدمرتضی میدیدم...

و من چهره ی خاکی و مصمم عمار رو در کلام سید مرتضی میدیدم...

من خنده مسیب رو تو اعجاز صدای سید میشنیدم...

و من بچه ها رو میدیدم...

و میدیدم...

ومیدیدم...

و...

دیگه اشکم بند نمیومد...هق هق شده‌ بود..

ولی تو اون بارون بچه ها رو میدیدم... من... سید مرتضی رو میدیدم که در کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته بود و دست برآورده بود تا منِ قبرستان نشینِ عادات سخیف رو بیرون کِشَد... و محمود و عمار و میثم و محرم و همه ی بچه ها رو به خط کرده بود...

چه حالِ خوبی بود...

چقدر به قبرستون نشینی مُصرَّم... چقدر گرفتار عادات سخیفم و دلبسته ی به اونها...

کاش یکبار دیگه دست برآرند این رفیقان موافق و فکری به حالم کنند...

قطره از پیوستگی شد سیل و در دریا رسید/در طریق عشق، یاران موافق بر گزین...

دمت گرم سید مرتضی

مثل همیشه دوستت دارم مرد.

ای شایسته...

اربعین

کربلا

نور

سیدمرتضی

رفقا

صدای آسمانی

مرد روحانی

شایستگان آنانند...

سیدشهیدان اهل قلم

راوی فتح

روایت فتح

شهیدسیدمرتضی آوینی

@bi_to_be_sar_nemishavadd

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی