شهدای زینبی

آخرین نظرات
  • ۹ آذر ۹۷، ۱۹:۴۵ - 00:00 :.
    :)
  • ۶ آبان ۹۷، ۲۰:۰۴ - 00:00 :.
    ++++

خالصانه به همه عشق می ورزید

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۹ ب.ظ

جهاد و مقاومت

روایت زندگی شهید «مصطفی عارفی» از زبان همسرش؛

لطفا کمی عصبانی باش!

شهید مصطفی عارفی - 

اینقدر محبت می کرد که واقعا تلخی ها، حس نمی شد. فکر می کنم حدودا یک سالی از ازدواجمان گذشته بود که گفتم: «لااقل کمی اخم کن، تا ببینم عصبانیتت چطور است.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، از آغاز درگیری‌های سوریه و حمله تکفیری‌ها به این کشور، مشهد مقدس شهدای زیادی را در راه دفاع از حریم اسلام و اهل بیت (ع) تقدیم کرده است. مصطفی عارفی که متولد سال 1359 در تربت جام و ساکن مشهد بود، یکی از این شهداست که در کسوت فرماندهی گروهان امام رضا (ع) در ۱۲ اردیبهشت ماه سال ۹۵ در سوریه به شهادت رسید. در ادامه روایتی از زندگی این شهید مدافع حرم را، از زبان همسرش «زینب عارفی» می خوانید.


امام رضا، واسطه ازدواج

من اهل زابل و آقا مصطفی اهل تربت جام بود. هر دو فامیل بودیم و نسبت دوری داشتیم، قبل از ازدواج همدیگر را نه دیده بودیم و نه می‌شناختیم. تابستان سال ۸۱ با بچه های بسیج به مشهد رفته بودم. در حرم، از امام رضا (ع) خواستم که همسری مومن و ساکن مشهد نصیبم کند. وقتی برگشتم زابل، مدتی بعد ایشان به خواستگاری ام آمدند. در حالیکه من آن زمان ۱۶ سال بیشتر نداشتم و در دعایم زمان مشخص نکرده بودم اما امام رضا (ع) خیلی زود دعایم را مستجاب کرد.

مصطفی آن زمان سرباز بود و هنوز شغلی هم نداشت ولی به خانواده اش گفته بود نمی خواهم چشمم به کسی غیر همسرم باز شود و از آن ها خواسته بود برایش همسری پیدا کنند. خانواده به دلیل سن کم ایشان و نداشتن کار و مسکن مخالفت می کنند. مصطفی به حرم می رود و از امام رضا کمک می خواهد که همسری قسمتش کند که ازدواج با او موجب رشد و تعالی اش شود. این ماجرا همزمان با اردوی مشهد ما بود. بعد از این قضیه، خواهر مصطفی که ساکن زابل بود، من را به مصطفی معرفی می کند و برای خواستگاری تماس می گیرند.

ایمان و چشم پاکی همسرم به دنیا می ارزید

در همان جلسه اول، چیزی که نظر من را جلب کرد، نگاه پاک و حجب و حیای ایشان بود. صحبتی هم که شد بیشتر حول مسائل اقتصادی بود. چون در آن زمان هنوز سرباز بود شرایطش را توضیح داد و گفت: «من هنوز فرصت اینکه شغل درستی پیدا کنم و به تبع آن مسکنی تهیه کنم نداشتم. برا همین در صورت ازدواج، شما باید بیایید منزل پدرم و چون پس اندازی هم ندارم، شاید نتوانم مراسم مفصلی بگیرم. آیا با این شرایط، شما حاضرید با من ازدواج کنید؟!»

من در جوابش گفتم: «ملاک اصلی من ایمان و ولایتمداری است، چشم پاک و ایمان شما به همه ثروت دنیا می ارزد» خیلی خوشحال شد و گفت: «امکان دارد سال های اول زندگیمان، سختی هایی متحمل شوید، ولی من قول می دهم برای خوشبختی شما همه تلاشم را بکنم».

عمل به حدیث پیامبر

با اینکه خانواده خیلی مذهبی ندارم و الگوی خاصی هم نداشتم اما از همان دوران راهنمایی گرایش به مسائل دینی و مذهبی داشتم. اصلا موسیقی گوش نمی دادم و به جایش دنبال کاست های مذهبی بودم. اوقات فراغتم را با خواندن کتاب های دینی و تاریخ اسلام پر می کردم. یادم هست که همان زمان داستانی از پیامبر خوانده بودم که در زمان ایشان دختری، خواستگارش را فقط بخاطر نداشتن مال و ثروت رد کرد در حالیکه آن جوان خیلی با ایمان بود و پیامبر بابت این کار دختر را سرزنش می کنند و می فرمایند که باید ملاک اصلیتان در ازدواج ایمان باشد نه مال دنیا.

این ماجرا، زمان خواستگاری جلوی چشمم آمد و دیدم آقا مصطفی دقیقا همین حالت را دارد. بنابراین علی رغم مخالفت خانواده ها قبول کردم. یعنی غیر از پدرم که بسیار فامیل دوست بود، بقیه، حتی خانواده آقا مصطفی با این ازدواج در آن مقطعی که هنوز شغل و مسکن نداشت، مخالف بودند. ولی بالاخره همه، کم کم راضی شدند و این ازدواج سر گرفت.

کمی عصبانی باش

یکم اسفند سال ۸۱ مصادف با شب عید غدیر، مراسم عقدمان برگزار شد. مراسم ساده بود و تعدادی از فامیل را دعوت کرده بودیم. چون شرایطش نبود، دیگر مراسم عروسی نگرفتیم و زندگیمان را شروع کردیم.

اوایل زندگی به خاطر نداشتن شغل، زندگی کمی سخت می گذشت ولی به 2 دلیل می توانستم تحمل کنم. یکی اینکه از قبل می دانستم و انتظار این سختی ها را داشتم. دلیل دوم که مهم تر هم بود، اخلاق فوق العاده خوب آقا مصطفی بود. اینقدر محبت می کرد که واقعا تلخی ها، حس نمی شد. فکر می کنم حدودا یک سالی از ازدواجمان گذشته بود که گفتم: «لااقل کمی اخم کن، تا ببینم عصبانیتت چطور است. من همش در استرسم ببینم وقتی عصبانی بشوی چهره ات چطور می شود». یک سال گذشته بود و من حتی یک بار هم اخم و عصبانیت ایشان را ندیده بودم.

با خدا درد و دل کن

وقتی چند سال بعد از ازدواجمان توانستیم ماشین بخریم، مصطفی گفت: همیشه باید به همدیگر متذکر بشویم این نعمتی از جانب خداست که ما در جوانی وسیله نقلیه خوب داشته باشیم و یادمان باشد که به عنوان شکرگزاری از این نعمت برای کمک رسانی به بقیه بنده های خدا هم استفاده کنیم. همیشه این جمله را می گفت که «سواره خبر از پیاده ندارد»

به همین دلیل تا آنجایی که می توانست با ماشین به مردم کمک می کرد. همیشه به افرادی که کنار خیابان، منتظر ماشین بودند توجه داشت و تا مسیری آن ها را می رساند، ولی اگر آخرشب یا در گرمای ظهر بود و اون شخص مادر، بچه یا پیرزن و پیرمرد بود، حتما آن ها را به مقصدشان می برد، حتی اگر در مسیرش نبود.

خالصانه به همه عشق می ورزید

هر وقت توفیق داشتیم حرم برویم حتما تعدادی را همراه خودمون میبردیم و ماشین پر از سرنشین می شد و برای زیارت هیچ وقت تنها نمی رفتیم، البته اولویت با پدر و مادر ومادربزرگش بود و این برای رفتن به بهشت رضا (ع) هم صدق می کرد. مادر بزرگ ایشان می گفت من فقط با مصطفی حرم و بهشت رضا میروم اگر مصطفی به دلیلی گرفتار بود و نمی توانست ایشان را ببرد، صبر میکرد تا مصطفی وقتش آزاد شود. و اینها همه به خاطر اخلاق خوب و محبت بسیار مصطفی بود که خالصانه نسبت به همه عشق می ورزید.

شکرگذاری خدا در همه حال

در زمان مشکلات آیه شریفه «لقد خلقنا الانسان فی کبد» را زیاد می خواند که خداوند می فرماید همانا ما انسان را در رنج وسختی آفریدیم. ضمن اینکه کلا مصطفی گرفتاری های دنیا را مشکل نمی دانست. البته طبیعت دنیا و حکمت خلقت هم همین است و قرار بر این هست که انسان در سختی ها رشد کند و به تعالی برسد. ایشان می گفت نمیدانم چطور باید خداوند را به خاطر هدیه های زندگیم که همسری سازگار، مهربان و فرزندان سالم و مومنی است شکر کنم. می گفت نگرانم نکند خدا فراموشم کرده باشد که انقد زندگی بر وفق مرادم هست.

هر از گاهی با بردن من به بیمارستان خصوصا بیمارستان امداد، شکرگزاری از خداوند بابت نعمت بزرگ سلامتی را به من یادآوری می کرد. اگر بیمار می شد به هیچ عنوان جایی مطرح نمی کرد و از من نیز می خواست که اگر کسالت و یا بیماری جزیی داشتم به کسی نگویم تا هم موجبات ناراحتی دیگران را فراهم نکرده باشیم و هم از خداوند نزد بنده اش شکایت نکرده باشیم.

در مورد مسائل مالی هم همین بود. به هیچ عنوان راضی نمی شد مشکلات مالی را به کسی حتی والدینش بگوید، مگر اینکه دیگر هیچ راهی نداشت.


خرج آخرت

اولین روز بعد از ازدواجمان ازش خواستم که به فعالیت های مذهبی در پایگاه بسیج مثل قبل از ازدواج ادامه بدهد. بسیاری از مراسمات مذهبی را باهم می رفتیم. دوستان مصطفی می گفتند: شما واقعا ازدواج کردی؟! هر مراسم و یا برنامه ای که پایگاه بسیج دارد، هنوز هم حضورت مثل دوران مجردی پررنگ است و اولین نفری هستی که خودت را به مراسمات می رسانی. مصطفی همیشه می گفت: من از خدا همسری خواسته بودم که در تعالی معنویاتم کمکم باشه و الحمدالله خدا نصیبم کرد.

ایشان با اینکه در اوایل ازدواج، درآمد نسبتا کمی داشت، ولی بارها به من می گفت: خانم راضی باشی که من از خرج زندگیمان ماهانه مقداری را خرج آخرتمان می کنم.

من هم از این عملش راضی بودم، اما هیچ وقت نپرسیدم این پول را کجا خرج می کند. تا اینکه بعد از شهادتش، از مسوول فرهنگی پایگاه شنیدم مصطفی ماهانه مبلغی را خرج مسائل فرهنگی پایگاه می کرد.

خیلی به فکر حمایت از نیروهای بسیجی بود. می گفت: ما باید در همه مشاغل، نیروی بسیجی داشته باشیم. بخصوص مشاغل آزاد. مثلا هنگام بنایی مسجد و بسیج و حتی منازل افراد مسجد، باید اول از نیروهای بسیجی که آشنا به کار ساخت و ساز هستند استفاده کنیم. اگه خرید می کنیم باید مغازه دارهای مذهبی در اولویت باشند. خلاصه به یک نوع کار تشکیلاتی اعتقاد داشت که باعث اتحاد و حمایت از نیروهای مذهبی می شد و خودش هم خیلی زیاد این مسئله را رعایت می کرد.

منبع: دفاع پرس

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی