شهدای زینبی

آخرین نظرات

به حق ماخلاءالشفاعه و الزیاره و الدعاء

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۵ ب.ظ


بسم الله  الرحمن الرحیم

قربة الی الله 

دورش کردیم و گفتیم خب بگیددیگه،

تعریف کنید...یه کم از اون روزا بگید.

کمی مکث کرد و گفت حالا که اصرار میکنید یه مناسبتیش رو میگم،ولی اگه اشکم در اومد من میدونم وشما.

خندیدیم و منتظر شدیم تا بگه.

بسم اللهی گفت و شروع کرد:

صبح که پاشدیم سریع یه صبحونه ای زدیم و به عمار گفتم ما میریم پیش نیروهاواسه تبریک عید.عمار هم یه دمت گرمی گفت و گفت منم یه کم کار دارم بعد بهشون سر میزنم.

دو سه نفری رفتیم پیش نیروها.عید رو تبریک گفتیم و چایی زدیم و داشتیم بلند میشدیم که یه چیزی زد به سرم.رفتم پیش فرماندشون و دستش و گرفتم و گفتم با من بخون؛تعجب کرد!گوشی رو درآوردم از تومفاتیح اعمال روز عیدغدیر عقد اخوت روپیدا کردم و خوندم.برادر شدیم.ذوق کرد و ذوق کردم.بعد با همه بچه هایی که اونجا بودن صیغه برادری خوندیم...چند روز دیگه عملیات بود و به خیال خودم داشتم زرنگی میکردم.بگذریم.

برگشتیم مقر

اولین نفر عمار رو دیدم....عمار...عمار...عمار

این عمار اون عمار همیشگی نبود

بزرگ شده بود

خیلی

اینقدری که حتی چشای داغون منم میتونست ببینه که روحش زوری تو جسمش گیر افتاده و بفهمم که این روزا،روزای آخر با عمار بودنه...میدونستم عماردیگه مال این دنیا نیست.

دویدم طرفش و دستشو گرفتم.نمیخواستم از دستش بدم.باید دست منم میگرفت.این بهترین فرصت بود.گفتم عمار هرچی میخونم تکرار کن

وَاخَیْتُکَ فِی اللَّهِ وَصَافَیْتُکَ فِی اللَّهِ وَصَافَحْتُکَ فِی اللَّهِ وَعَاهَدْتُ اللَّهَ وَمَلائِکَتَهُ وَکُتُبَهُ وَرُسُلَهُ وَأَنْبِیَاءَهُ وَالْأَئِمَّةَ الْمَعْصُومِینَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ عَلَى أَنِّی إِنْ کُنْتُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَالشَّفَاعَةِ وَأُذِنَ لِی بِأَنْ أَدْخُلَ الْجَنَّةَ لاأَدْخُلُهَاإِلّا وَأَنْتَ مَعِی...خوند.بامن خوند.گفتم حالا بگو قبلتُ...گفت.

قلبم آروم شد.انگار کلید بهشت رو دادن دستم.عمار دیگه برادرم شده بود...خودش گفت لاأَدْخُلُهَاإِلّا وَأَنْتَ مَعِی.

هنوز آروم نشدم.رفتم سراغ اسماعیل.عمار هم اومد.و با اسماعیل هم قراربستیم.هنوز ارضا نشده بودم.ایندفعه با اسماعیل و عمار رفتیم تو اتاق.حاج ابوسعید اومدجلو.بغلش کردم و دستش و گرفتم و گفتم حاجی بخون.وحاج ابوسعید هم خوند...حالا دلم یه کم آروم گرفت.

با خودم گفتم چه عیدپربرکتی.ای خدا شکرت...

حالا داداش عمار پرکشیده

داداش سعید پرکشیده

داداش شیخ مالک پرکشیده

داداش اسماعیل همه وجودشو فدا کرده

داداشام پر کشیدن و من...من تنهام.

لامصبا گفتم اشکمو در بیارید من میدونم و شما.

لبم به خنده بازه ولی قلبم...دارم آتیش میگیرم.

میدونم داخل بهشت نمیشن تا من هم بهشون برسم.

آخه قول دادن

حرف زدن

مگه میشه زیر حرفشون بزنن

ولی میدونید چیه

طاقت ندارم

دیگه نا ندارم

نفس ندارم

آخه دنیا بدون برادر مگه میشه

داغ برادر انکسر ظهری میکنه

تنهایی....تنهایی خیلی بدِ بچه ها...

.

و دیگه نتونست حرف بزنه

و بغض بود که تهِ حلق ما میشکست و از خجالتش گریه نمیکردیم.

برادر...داداش...رفیق

شب عیدی چی بگم...فقط...بیچاره دلش

برا دلش دعا کنیم

قدر همو بدونیم

مهربون باشیم


به حق ماخلاءالشفاعه و الزیاره و الدعاء

بامعرفتا ما رو هم یاد کنید

یاعلی

.

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام

.

.

برادر

داداش

امیرالمومنین

غدیر

انکسرظهری

فرمانده

عمار

سربازان آخرالزمانی امام زمان عج

فداییان حضرت زینب سلام الله علیها

شهیدسعیدسیاح طاهری

حاج ابوسعید

جانبازقطع نخاع امیرحسین حاجی نصیری

اسماعیل

شهیدشیخ جابرحسین پور

شیخ مالک

اینجا تیپ سیدالشهداء

شهیدمحمدحسین محمدخانی

@bi_to_be_sar_nemishavadd

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی