شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۳ بهمن ۰۱، ۱۹:۲۱ - تو
    عالی
۰۵
دی

به روایت مادر شهید مدافع حرم امیر لطفی؛

لب‌های امیر همیشه می‌خندید

سیزده سالش بود که بدون این که به او بگوییم، خودش نماز خواندن را شروع کرد. یک روز آمد سراغم و گفت: مامان، می‌شه یه جانماز به من بدی که فقط واسه خودم باشه.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - لب‌های امیر همیشه می‌خندید. از همان بچگی همین‌طور بود. گاهی که به رفتارش دقیق می‌شدم، متوجه می‌شدم چقدر با خواهر و برادرهایش فرق دارد. مهربانی و عاطفه امیر، طور خاصی بود. محبتش آن‌قدر خالصانه و بی‌دریغ بود که دل آدم را قرص می‌کرد. مودب بود. هیچ‌وقت نشد پرخاش کند. احترامش به من و حاجی که دیگر جای خود داشت.

لب‌های امیر همیشه می‌خندید 

سیزده سالش بود که بدون این که به او بگوییم، خودش نماز خواندن را شروع کرد. یک روز آمد سراغم و گفت: مامان، می‌شه یه جانماز به من بدی که فقط واسه خودم باشه. فقط خودم با اون نماز بخونم و بقیه به‌اش دست نزنن؟ امیر کمی وسواس داشت و به تمیزی وسایلی که استفاده می‌کرد حساس بود. مهر و جانمازش که دیگر جای خود داشت.

یک سجاده دادم به‌اش. ما این سجاده را فقط موقع نماز خواندن امیر به چشم می‌دیدیم. بعد از نماز می‌گذاشت داخل کشوی وسایلش. همه را هم مدیون کرده بود که به آن دست نزنیم. ما هم تحت هیچ شرایطی جرات دست زدن به مهر و جانماز امیر را نداشتیم.

ملافة بالش امیر را هر چهار یا پنج روز یک‌بار باید می‌شستم. پنج روزش می‌شد شش روز، یکی از پیراهن‌های تمیزش را می‌پیچید دور بالش و روی آن می‌خوابید. همیشه تمیز و اتو کرده بود. نه این که زیاد لباس بخرد، همان لباس‌هایش را به بهترین نحو استفاه می‌کرد...

منبع: ماهنامه فکه 163

  • دوستدار شهدا
۰۵
دی

نمیدانم

میدانے یا نہ!؟

ولے دلمان تنگ شدہ...

اگر وقت کردی بہ خوابمان بیا 

شاید آرام شود

این دل ماڪہ هرشب سراغت رامیگیرد...

شهیدمدافع حرم حاج سعید قارلقی

شهید سامرا

@bisimchi1

  • دوستدار شهدا
۰۵
دی


موقعی که رسیدیم  سه راهی   میخواستیم وارد جاده بلاث شیم به ما  گفتند از جاده بلاث نیایم چون مسیر خطرناکه وممکن است با کورنت هدف قراربگیریم .واز مسیر خانات بریم.من که دستم به پوست آویزون بود  ،عباس رضایی دستش قطع شده بود ومجتبی صورتش سوخته بودوسید جواد صورتش خون می آـمدو بقیه هم زخمی بودند وممکن بود از تو مسیر خانات یکی مون تموم بکنه .چون مسیر بلاث 5دقیقه راه بود تا بهداری و مسیر خانات تقریبا 20 دقیقه ولی باز چون فرماندهی بامن بود گفتم از بلاس نندازیم کورنت میزنند ودیگه هیچ راه نجاتی نداریم وبه شاه غلام که از گروه 62بود گفتم اگه میتونه رانندگی بکنه و اون هم  قبول کرد .شاه غلام زخمی نبودو آنجا به لطف خدا فرشته ی نجات ما شد.  خلاصه از مسیر خانات انداختیم ورسیدیم  بهداری  وبچه هارو منتقل کردیم بهداری ،خودم آخرین نفر رفتم داخل ودیدم همه یتخت ها پر شده اند ،یک برانکارد آنجا بود که آن رو ور داشتم و روی آن دراز کشیدم.و بهم سرم وصل کردند ودیگر چیزی یادم نیست فقط یادم هست که مرا آوردند اتاق عمل وچون اونجاهم درد وخونریزی داشتم  مسکن زدند وبیهوش شدم.تا اینکه چشم باز کردم ودیدم به بیمارستان بقیه الله تهران منتقل شدم.اوایل باخانواده تماس نگرفتم بعدازمدتی به پدرم زنگ زدم وگفتم که حالم خوبه وقرار مارو ببرن یه دوره سه ماهه ویه شهر دیگه وممکن مدتی تماس بگیرم .پدرم هم گفت حضرت زینب  س پشت وپناهت ولی بازم بااین حال باور نکرد حرفمو. بعد چند روزی منو به اتاق عمل میبرن و تاندوم های دستمو میدوزند که خونریزی بند بیاید ودوباره به اتاقم منتقل کردند.بعد ازچند روزی یکی از دوستان یواشکی به پدرم زنگ میزند وجریان رو میگه که من زخمی از ناحیه دست. بعد از یکی دوروز پدرم از مشهد اومد بیمارستان کنارم وگفت چیشده؟  گفتم :دستم تیر خورده  گفت:خداروشکر حضرت زینب فقط یک دستت رو قبول کرد؟ اونجا روحیه گرفتم با این حرف پدرم وفهمیدم که او من رو از دل وجان به حضرت زینب س بخشیده بود  من هم خندیدم وگفتم :شاید لیاقت نداشتم واین تذکریست که الان وقت رفتنم نیست وباید خودمو اصلاح کنم. پدرم مجروحیت دستمو ندیده بود وفقط فکرمیکرد تیر خوردم  وخوب میشم وبهش از قطع شدن دستم چیزی نگفتم. آن موقع برادر کوچکترم درمنطقه بود وبهش خبر داده بودند وباکمک دوستان درمنطقه  به تهران میاد.وقتی برادرم میاد پدرم میره ومیگه ان شا..زودتر خوب شی وباهم برگردید خونه . یک صبح  باهمراه برادرم علی منو میبرن اتاق پانسمان وپانسمانم روباز میکنند و داداشم میبنیه دستم به پوست آویزونه ناراحت میشه وزنگ میزنه پدرم که برگرده  .پدرم بعد مدتی میاد وقتی میرسه دکترها بهش یک برگه میدهند که رضایت بدهد دستم عمل بشود وممکن است درعمل 30درصد دستم پیوند بخورد واحتمال 70 درصد قطع بشه. پدرم ناراحت میشه میگه دست پسرم که سالمه  دکتر میگه سید دستش خرابه سیاه میشه قطع میشه  پدرم دوباره میگه :هر زمانی که دستش کنده شد بخیه بزنید من همونو میبرم خونه ورضایت نمیدم.پدرم از همون جا فورا میره حرم آقا شاه عبدالعظیم....

سید مرتضی از زبان پدرش تعریف میکند برایمان: 

وقتی پدرم وارد صحن آقا شاهعبدالعظیم میشود میگوید:آقا پسرم در تهران مهمان شماست ،من دست پسرم رو میخام  اینجا دل پدرم خیلی دردمیکند ومیگوید:اگه دست پسرم قطع بشه من دیگر به شما اعتقادی ندارم ودیگر شمارو صدا نمیزنم حالا امروز خوب میکنید پسرمو یافردا یا یک هفته دیگر من دست فرزندم رو میخواهم. خدا حافظی میکند وبه ترمینال میره وبه مشهد برمیگرده حدودا 6صبح مشهد میرسه وبلافاصله به حرم امام رضا ع می رود  وخودش رو به پنجره فولاد میرساندوبه امام رضا میگوید:یا امام رضا ع شما بزرگتر از اینایی که من ازتون چیزی بخام.چیزی که من میخام پیش شما ناچیز وکوچیکه که نتونی بدی ومنو دست خالی از خونت برگردونی .امروز میخام خودتون رو بهم ثابت کنید. من دست پسرمو میخام،پسرم برای دفاع از حرم عمه شما رفته  اگر مخلاصانه خدمت کرده بهم ثابت کن اگر که نه وشرمنده ی شماست بازم بهم ثابت کن .من دست پسرمو هرجورکه شده میخام. پدرم دلش به درد اومده بود ومیگفت ماهم خودمون سیدیم وعمه ماهم هست...من تاحالا لقمه حروم به بچه هام ندادم اگر جوابم رو ندی دیگه قبول ندارمتون تا اینکه ازحال میره اونجا.بعد که حالش بهتر میشه برمیگرده خونه ومیخوابه،که درحالت خوابو بیداری خواب میبینه که نزدیک صبح است هنوز هوا روشن نشده بود ودراتاقی که من بستری هستم در بیمارستان،درحال نماز خواندن است  که یک دفعه دوخانمی که چادر عربی به سر داشتند به داخل اتاق می آیند.روی صورتشان پوشیه بود.یکی خانم قد بلندی بودودیگر کوچک . نمازمش رو تمام میکنه ومیگوید: خانم من شما رو نشناختم! آن ها جواب ندادند ودوباره میپرسه:خانم ما توتهران فامیل نداریم وشما کی هستید بالای تخت پسرم،باز هم جواب نمیدهند .پدرم سجاده رو جمع میکنه ومیاد کنار تخت مرتضی  که آن خانم قد بلند میگوید شما چه کاردارید ؟که ما کی هستیم.هرکی هستیم مارو همان دونفری فرستادند که شما با آنها دعوا کردیدوسروصدا کردیدوپارچه یا شال سبزی رو درمیاره وگفتند این پارچه متبرک را همان ها دادند گفتند بالای سر پسر شما پهن کنیم  که انشاالله خداوند شفا دهد وپدرم میگفت پارچه رو پهن کرد بالای سرم و از زیر پارچه شعله های نور میزنه بیرون که یکباره پدرم از خواب میپرد وباخودش میگوید خدایا اشتباه کرم که رفتم به اقا شاه عبدالعظیم وامام رضا ع جسارت کردم.نیم ساعتی میگذرد وبرادرم به پدرم زنگ میزند ومی گوید نگران نباش مرتضی رو بردند اتاق عمل ودعا کند.آن موقع من درحال خودم نبودم وحسی نداشتم وفکر میکردم دستم قطع شده است وهرشب خواب منطقه وجنگ می دیدم .مرا که به اتاق عمل میبرند دستم را پیوند میزنند وفیکساتور می بندندو ازپشتم گوشت وپوست میگیرند ودوباره به اتاقم منتقل می کنند من را. بعد از چندروز پانسمان دستم رو باز میکنند که می بینند عمل موفقیت آمیز بوده وهمه خوشحال می شوند بخصوص دکتر ومیگفت:خدا دستت رو بخشید؛ما امیدی نداشتیم واین دستی نبود که پیوند بخورد بعد ازچندروز هم توانستم انگشت بزرگم رو تکان دهم ودستم روحس کنم وبعداز مدتی طولانی مرخصم میکنند ازبیمارستان بقیه الله وبه بیمارستان امام حسین ع مشهد میفرستندم بعد ازچند هفته هم از آنجا مرخص میشوم وبه خانه برمیگردم ،الحمدالله کم کم روبه بهبود هستم وفیکساتور را از دستم باز کردند وبرای پیوند بعدی باید اقدام کنم که استخوان برای دستم بگذارند. این تجربه ای بود برای خودم ودیگران که همیشه دست به دامان معصومین باشیم  هرکی درخانه ی آن بزرگواران رو بزند دست خالی بر نمیگردد....اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

کاری ازگروه فرهنگی سرداران بی مرز

@Sardaranebimarz









🍁🍂🌾🍁🍂🌾🍁🍂🌾

  • دوستدار شهدا
۰۵
دی


یه روز ابر سیاهی روی اردوگاه اومد و باران بسیار شدیدی گرفت ، با سید کنار آشپزخونه نشسته بودیم 

گفت علی احسان جان الان عالی میشه اگه بریم زیر این بارون برای بی بی حضرت زهرا سلام الله علیه سینه بزنیم ، گفتم سید دیوونه شدی ، گفت ما که رفتیم بسم الله....

رفت شروع کرد وسط اردوگاه زیر اون بارون شدید سینه می زد و یا زهرااااا یا زهرااااا می گفت من هم رفتم ولی چند دقیقه بیشتر نموندم سراپا خیس شدم و سریع برگشتم اما سید تو حال خودش بود و سینه می زد ، بچه ها کم کم اومدن و حدودا ده بیست نفری شدند. 

به بچه ها می گفت بیاین زیر بارون رحمت الهی سینه بزنیم حضرت زهرا سلام الله علیه ببینه خادم الشهداهاشو

همین طور سینه می زد و گریه می کرد.

کم کم وصل کردن به روضه عطش کودکان ، روحانی اردوگاه هم به جمعشون اضافه شد لحظه های غریبی بود 

مجلس عجیبی شده بود همه گریه می کردند و یا ابوالفضل می گفتند.

بعد از مراسم سید اومد سوله ، گفتم سید الان سرما می خوری  حالت جا میادگفت نگران نباش اگر بدونی خدا چه نظری به مجلس ما کرده بود ،  رحمت الهی از هر طرف ما رو احاطه کرده بود گفت مگه نشنیدی دعا زیر باران مستجاب میشه حرفهای سید بوی عشق و معرفت می داد و ما هنوز به اون نرسیده بودیم.

خادم الشهدا

پهلوان

قهرمان

کانال شهید مدافع حرم پهلوان آقا سید میلاد مصطفوی

@ShahidMiladMostafavi

https://telegram.me/joinchat/Bc1v3z-zHaCvt3Rg1RLwmQ

  • دوستدار شهدا
۰۵
دی

اگر چه بى کس و تنها اگر چه غم زده ایم

همیشه از تو فقط با دروغ دم زده ایم

تو گرم آمدنى، بى خبر که ما بى تو

قرار جمعه ى این هفته را بهم زده ایم

میان سیرت و صورت چقدر فاصله است

فریب ما نخور آقا، انار سم زده ایم

برای دین خدا نیست، درد ما نان است

اگر به سینه و سر زیر این علم زده ایم

گناه ماست که این راه بر شما بسته ست

چه غربتى است براى شما رقم زده ایم

چو شمر و حرمله با هر گناه کردنمان

چه زخم ها به دل اهل این حرم زده ایم

خدا کند که شبیه نصوح توبه کنیم

اگر خلاف شما حرف یا قلم زده ایم

کانال شهید دامرودی

https://telegram.me/joinchat/Cdbj5ECkj1TQtvu_n9G3HQ

  • دوستدار شهدا
۰۳
دی

اگر رسانه‌های ما یک درصد از وحشی گری های داعش را نشان می دادند مردم بسیج می شدند

آن روز وقتی دیدمش پرسیدم چه خبر از سوریه؟ گفت: اگر رسانه‌های ما یک درصد از وحشی گری های داعش را نشان می دادند مردم می فهمیدند ملت سوریه چقدر مظلومند و همه برای رفتن به آنجا بسیج می شدند. اولین باری که ما رفتیم حرم حضرت زینب(س) بتون‌های سیمانی گذاشته بودند که تیر نخورد به دیوارها. ما وقتی دیدیم گفتیم خدایا چرا زودتر نیامدیم.

در بیمارستان با اینکه درد شدید داشت فقط می خندید. دکتر می گفت نکنه با تفنگ بادی زدنت؟! (خنده) هنوز درمانش کامل نشده بود که رفت سر کار و این بار بیشتر کار می کرد. خانمش می گفت مجروح نبودی کمتر کار می کردی.

تاریخ تکرار شده است

کسانی که فکر می کنند فرزندان ما برای پول رفتند کوته فکرند. من می‌گویم تاریخ تکرار شده است. همان گونه که در زمان حضرت علی(ع) می گفتند ایشان به خاطر مقام کار می‌کنند حالا هم همان تفکر در مورد مدافعان حرم این حرف ها را می زند. وقتی نسل حامیان پیامبران می آیند جلو نسل یزیدی ها هم می آیند جلو.

روایتی از یک آتش بس

«خان طومان» جای مهمی بود که دشمن چند بار تلاش کرد آنجا را تصرف کند اما همین مدافعان حرم بودند که اجازه ندادند. تا اینکه قضیه آتش بس پیش آمد. در این آتش بس تروریست ها توانستند قوای خود را ترمیم کنند و از سه طرف به این منطقه حمله کنند. آنها از لحاظ تسلیحات وفور نعمت دارند و می گویند برای هر یک نفر تسلیحات زدن یک تانک را استفاده می کنند. اما نیروهای ما با دست خالی بیست ساعت در این منطقه مقاومت کردند. یکی از بچه ها می گفت من که عقب تر بودم و می توانستم کمی خود را زودتر جمع و جور کنم از نماز مغرب تا فردا صبح اینقدر وقت نداشتم که نماز دو رکعتی را بیاستم بخوانم و حین حرکت نمازم را اقامه کردم. چند تا از بهترین دوستان علی جلوی چشمش به شهادت رسیدند. و چند تا از شهدا برای برگرداندن پیکر دوستانشان به شهادت رسیدند.

به علی گفتم: خیلی نامردی!

علی خیلی با من تلفنی صحبت نمی کرد و بیشتر با مادرش و همسرش صحبت می کرد چون آنها بی تاب تر بودند اما می دانستم خیلی وقت ندارد تنها یک سلام و احوال پرسی می کردم و از اوضاع جویا می شدم. چهارشنبه ساعت 2 و نیم بعد از ظهر بود که دیدم تلفنم زنگ می خورد، از شماره فهمیدم علی هست. پرسیدم حرم نرفتی؟ گفت: چرا دوبار رفتم. به خنده گفتم: خیلی نامردی تو دو بار رفتی اما من  یکبار هم نرفتم. گفت قسمت من هم این بود. احوال پرسی های معمول را کردیم بعد گوشی را دادم به برادرش و قطع کردیم.

اعلام رسمی کردند: شهید شد!

بعد از آخرین تماسش در چهارشنبه، جمعه من رفته بودم برای نشاءکاری سر زمین. وقتی برگشتم دیدم عروسم از طریق تلگرام خبر را متوجه شده و عکس هم دیده، به شدت بهم ریخته بود. برای اینکه دلداری‌اش بدهم گفتم: اینها دروغه و شکایت می کنیم، اجازه بده من از دوستانم زنگ می زنم می پرسم.

وقتی در تلگرام این پیام را نشانم داد رفتیم ساری با مسئول مستقیم آنها صحبت کردیم. گفت 50 درصد شهید شدند و 50 درصد مفقود. ما هم گفتیم حتما مفقوده و ان شاء الله بر می گردد. تا این که اعلام رسمی کردند: شهید شد!

ماجرای مجروحیت و پانسمان زورکی!

فکر نمی کردم روزی به شهادت برسد اما علی کم کم این آمادگی را با مجروحیتش و رفتنش کم کم به ما داد. یکبار هم که مجروح شد اصلا برنگشت. می گفت ترکش خورده بود پشت سرم اما اینقدر درگیر بودیم مدتی بعد به دوستم گفتم: دست بزن ببین پشت سرم گل خشک شده؟ نگاه کرد گفت: گل چیه؟ خون لخته شده برگرد برو بهداری پانسمان کن. اما نمی رفت. گفتم بابا نمی گم برگرد ایران که! بهداری 50 متر جلوتره تا اینکه بالاخره راضی اش کردیم برود پانسمان کند.

*مدافعان حرم می‌روند تا بچه های مان اصلا صدای تیر را نشنوند

دشمن ها همیشه هستند یک روز در لباس بعثی و یک روز در لباس تروریست ها. ما الان باید در خاک سوریه با دشمن بجنگیم تا به ایران نیاید. مدافعان حرم می‌روند تا بچه های مان اصلا صدای تیر را نشنوند. این رزمندگان و شهدا مظلومند چون در غربت می جنگند و به شهادت می رسند. این نبرد اعتقادات است و هر کسی به سوریه می آید اگر تردید داشته باشد و یا اعتقادش کمی ضعیف باشد دوام نمی‌آورد و بر می گردد.

انگار برادر زاده رفت پیش عمو

در فرهنگ ما کسی که فوت می کند از دست می رود اما کسی که شهید می شود زنده است چون طبق آیات و روایات شاهد و ناظر است. هرچند چشمان ما به دلیل گناه نمی‌تواند واقعیت ها را ببیند. وقتی می خواستیم خبر شهادت او را به پدربزرگ و مادربزرگش بدهیم خیلی برایمان سخت بود. چون برادرم هم در جنگ به شهادت رسیده بود می ترسیدیم خبر علی اذیتشان کند. آخر با یک حالت راحتی گفتم: بابا انگار برادر زاده رفت پیش عمو. چنان آرامشی در وجود پدرم حس کردم که می گویم از برکت وجود خود شهداست.

در پیاده روی اربعین پیر و جوان در دل دشمن راه می روند

پدر بزرگ های ما می گفتند: آرزوی حتی دیدن گلدسته های امام حسین(ع) را داریم. و حالا یکسری انسانهایی خود را فدا کردند تا این معبر باز شد و سه چهار سال است که رفتن به کربلا بسیار راحت شده. پیاده روی اربعین را نگاه کنید و مقایسه کنید با یک پیاده روی در تهران که پیر و جوان در دل دشمن پیاده روی می کنند در حالی که یک خون از دماغ کسی نمی آید و اعتقاد من است که شهدا می ایستند و نمی گذراند در این پیاده روی اتفاقی برای کسی بیافتد. 

تاریخ مصرف تروریست‌ها تمام خواهد شد

این جنگ بالاخره تمام می‌شود و استکبار تا زمانی که این تکفیری ها برایشان منفعت داشته باشند پشتشان هستند اما وقتی تاریخ مصرفشان تمام شود خودشان بساط آنها را جمع می کنند.

منبع: فارس

  • دوستدار شهدا
۰۳
دی

خودم خواستم همسرم برای جنگ با تکفیری ها برود

به کوری چشم داعش و تروریست‌ها نه تنها از شهادت همسرم ناراحت نیستیم بلکه خوشحالم که رفته و فرزندم را هم طوری تربیت می کنم که راه پدرش را ادامه دهد. من خودم خواستم همسرم برای جنگ با تکفیری ها عازم سوریه شود.

شهادت را می‌خواستم اما تیر خوردم

علی صرفا برای شهادت به سوریه نرفته بود. دفعه اول که آمد گفت: من شهادت را از حضرت زینب(س) 

می خواستم اما تیر خوردم، دفعه دوم پرسیدم هنوز هم می خواهی شهید شوی؟ حرفی نزد. گفتم: شهید هم شوی من خوشحال می شم و بعد از شهادتش خوشحالم که کسی به خاطر مرگ طبیعی علی به من تسلیت نمی گوید و او طوری رفته که حالا همه به من تبریک می گویند.

پیکری که همسر شهید نگذاشت مبادله شود

یک بنده خدایی که در بابلسر شهید شد پیکرش دست داعشی ها ماند، قرار بود بعد از مدت ها پول بدهند و جنازه را مبادله کنند اما زمانی که خانمش این موضوع را شنید مخالفت کرد و گفت: چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی‌گیرم. علی آقا هم پیکرش بر نگشته، من هم می گویم چیزی را که در راه خدا دادم بابتش پولی نمی‌گیرم و هر کسی می گوید مدافعان حرم برای پول رفتند دروغ می گویند.

ساعت 10 در تلگرام عکس همسرم را دیدم

جمعه صبح بود، ساعت 10 در تلگرام عکس همسرم را دیدم. آنقدر شکه شده بودم که شروع کردم به جیغ زدن. پدر شوهرم سریع آمد و وقتی فهمید برای اینکه من را آرام کند گفت: واقعیت نداره و فتوشاپ هست، آرام شدم. زنگ زدم سپاه اما جواب درست نمی دادند و می گفتند معلوم نیست اما احتمال شهادت هست. تا اینکه خبر دادند موضوع  شهادت درست است. حالا هم راضی هستم به رضای خدا. پیکرش بیاید یا نیاید خدا رو شکر.

پدر شهید عابدینی آنقدر جوان است که ما ابتدا فکر کردیم از اقوام یا احیانا برادر بزرگتر شهید است. روحیه ای بسیار قوی داشت و همه این دلایل باعث شد در مورد نسبت او با شهید هر فکری کنیم جز اینکه پدر علی باشد. خودش می خندد و می گوید قبل از شما هم هر کسی می آمد دیدن ما به من دست می داد و دنبال پدر شهید می‌گشت. آقا اسماعیل که هم در بخش اداری یک بیمارستان مشغول است و هم در زمین کشت برنج انجام می دهد می‌گوید:

در شهرستان ما مردها زود ازدواج می کنند طبق همین سنت بنده هم در 17 سالگی با تولد علی پدر شدم. حسن ازدواج زود این است که نه تنها با پسرت پدر و فرزندی بلکه رفیق هم می‌شوی. اما وقتی فاصله زیاد باشد فرزند خیلی نمی تواند نیازهای عاطفی اش را به والدین خود بیان کند و ممکن است به سمت دوستان ناباب کشیده شود.

برای اینکه بگویم قد بلند هستم پایم را بلند کردم

در زمان جنگ من حدود 14 سالم بود و اصرار داشتم بروم جبهه اما علاوه بر سن کم به خاطر جثه ریزی هم که داشتم اعزامم نمی‌کردند و وقت ثبت نام فرستاده بودنم آخر صف. من هم برای اینکه بگویم قدم بلند است پایم را بلند کرده بودم تا بروم جلوتر. فرمانده که مرا دید گفت درست بایست.(خنده) برادرم هم همان ایام در سال 62 به شهادت رسیده بود.

علی می‌گفت برای رفتن به حمام برف را روی شعله آب می‌کنیم

علی حرف‌هایش را خیلی راحت به من می زد و من هم سعی می‌کردم از کودکی با مسائل اعتقادی آشنا و مأنوس شود. خردسال که بود لباس حضرت علی اصغر(ع) در هیئت ها تنش می‌کردم و بزرگتر که شد از بچه های بسیج مسجدمان بود. همینطور هر سال شله زردی را هم نذر کرده بودم که اگر چه مقدارش کم بود اما می خواستم قطره قطره وجود فرزندانم با این مسائل انس پیدا کند. علی برایم خیلی عزیز بود به خصوص اینکه صبح زود وقت اذان به دنیا آمد برایم لذت خاصی داشت. 

مدتی هم در پایگاه بسیج محل بخش پرسنلی که معمولا کار سختی محسوب می‌شد را بر عهده داشت تا اینکه نامه ای آمد، هر کسی از بچه‌های فعال بسیج می خواهد برود سپاه می‌تواند که علی هم جذب این نهاد انقلابی شد. به دلیل امادگی جسمی هم که داشت وارد گردان تکاوران صابرین شد که بسیار گردان سختی است و ماموریت های سختی هم دارد. سالی که بردنشان برای آموزش، رفتند همدان آنقدر برف آمده بود که می گفت برای رفتن به حمام برف را روی شعله آب می کنیم و حمام می‌گیریم.

می‌گویند فرمانده گروهانم

پسرم بچه صبوری بود و اهل حرف زدن و توضیح دادن در مورد کارهایش نبود. وقتی پا پی‌اش می‌شدم و می پرسیدم در سوریه چه کار می کنی؟ می‌گفت: می‌گویند فرمانده گروهانم. دوستش می گفت هر جا علی بود همه می خواستند بروند با او باشند از بس اخلاقش خوب بود.

گفت: تبرک گرفتم و بعد بی‌هوش شد

طبق گفته همرزمانش سه بار مجروح شده بود. بار اول با شهید محمد شالیکار بود. تعریف می‌کرد: می خواستیم عملیات کنیم ناگهان خمپاره‌ای آمد و سه چهار ترکش به باسن و کوله اش می‌خورد و موج انفجار هم پرتش کرده بود سمت یک درخت. دوستانش می گفتند علی دوست داشت همیشه نوک پیکان باشد و با اینکه مجروح بود عقب نمی رفت.

سعی می‌کرد بیشتر هم خودش را با دل و جرأت نشان دهد تا نیروهایش روحیه شان بهتر باشد. وقتی آمد تهران ما متوجه شدیم مجروح شده. تک تیراندازها که گویا چچنی هستند اصلا در میدان جنگ درگیر نمی شوند و فقط رزمندگان را دنبال می‌کنند می زنند. علی می‌گفت: من رگبار بستم سمت دشمن و آنها زمین گیر شدند که ناگهان تک‌تیراندازش من را زد و حالتی بود که دوبار چرخیدم.

دوستش می گفت: علی چفیه را از سرش باز کرد و پیچید دور دستش و یک دستی باز تیراندازی می کرد که داشت بی هوش می شد. از او پرسیدم علی چته؟ گفت: هیچی می خواهم بروم عقب اما نگفته بود مجروح شدم. پرسیدیم چرا؟ گفت: چیزی نیست تبرک گرفتم و بعد بی‌هوش شد. خودش می‌گفت: چشم باز کردم دیدم بیمارستان حلبم. بعد هم منتقلش کردند تهران، زنگ زدند ما رفتیم عیادتش.


  • دوستدار شهدا
۰۳
دی

می‌گفتم: شهید شود بهتر است

وقتی درگیری های سوریه شروع شد من از خطرات و اوضاع آنجا با خبر بود. یک روز آمد گفت: اسمم را برای رفتن به سوریه نوشته بودم و حالا قرار است اعزام شوم. اصلا مخالفت نکردم و می گفتم او بیمه امام زمان(عج) است و تا وقتی که برای اسلام خدمت می کند هر جا هست برود.

راستش اینقدر خالصانه کار می کرد که خودم می گفتم: خدایا حالا که این بچه اینگونه زحمت می کشد اگر قرار است اینجا از مریضی و تصادف طوریش شود همان شهید شود بهتر است.

دل ماندن نداشت

زمستان سال قبل که از مأموریت آمد از ناحیه دست مجروح شده بود و هنوز هم بهبود پیدا نکرده بود که مجددا در 15 فروردین به خواست خودش اعزام شد. با اینکه مجروح بود دل ماندن نداشت. بار اول که می رفت اینقدر اشتیاق به رفتن نداشت اما دفعه دوم اشتیاقش بیشتر شده بود. خودمان تا ساری او را بردیم رساندیم به همرزمانش که با هم بروند. حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به انها احتیاج داشتند، غربت آنها مانع از مخالفت ما می‌شد.

*اگر بچه های ما نمی رفتند پس چه کسی باید می رفت؟

آخرین بار چهارشنبه روز قبل از شهادتش با او صحبت کردیم. این بار که داشت می رفت حس کردم حالش جور دیگری است. می گفت دارم می روم بچه ها را آموزش دهم چون دستش بالا نمی رفت و در کمرش هم ترکش بود. وقتی این حرف را زد خیالم راحت بود که جلو نمی رود اما با این حال نگران هم بودم چون وصیت می کرد، بی خودی خوشحال بود و انگار داشت پرواز می کرد.

برایم سخت بود رفتنش اما اگر بچه های ما نمی رفتند پس چه کسی باید می رفت؟ یک عمر همیشه در عزاداری ها می گفتیم کاش زمان امام حسین(ع) بودیم و ایشان را یاری می کردیم حالا که وقت عمل است بگوییم نه بچه هایمان را نگه داریم در خانه خطرناک است؟ الان هم که علی به شهادت رسیده همسرم و دو پسر دیگرم بخواهند بروند مخالف نیستم.

اینگونه خبر شهادت را شنیدم

روز جمعه یعنی فردای شهادت علی همسایه ‌مان عروسی پسرش بود. به عروسم گفتم بیا بریم منزلشان برای کمک و چیدن اتاق عقد. گفت: نه مامان حال ندارم. بعد از ظهر که برگشتم دیدم داره گریه می کنه. پرسیدم چی شده؟ گفت: عکس علی را همه جا پخش کردند که به شهادت رسیده. اینگونه بود که متوجه خبر شهادتش شدیم.

مدافعان حرم 100 میلیون پول می‌گیرند!

خیلی ها می‌گویند مدافعان حرم 100 میلیون پول می‌گیرند می‌روند سوریه، هر کسی این حرف را می‌زند بیاید ما 500 میلیون بهشان می دهیم فقط یک ساعت بروند کنار مدافعان در سوریه باشند، می خواهم ببینم حاضرند حتی یک ساعت جانشان را برای پول به خطر بیاندازند؟

بعد از چند دقیقه ای که با مادر این شهید عزیز صحبت کردیم از همسر شهید عابدینی هم خواستیم دقایقی از وقتشان را به ما دهند و از ایام زندگی مشترکشان با علی آقا بگویند. ایشان هم پذیرفتند و باب صحبت را اینگونه باز کردیم:

وقتی رفت سوریه تازه فهمیدم کارش چیست

وقتی علی آقا آمد خواستگاری و قرار شد با هم صحبت کنیم بیشتر حرفش کاری بود. گفت: من نظامی هستم و ممکنه مدت زیادی در مأموریت باشم. آن موقع جنگی نبود اما مخالفتی نکردم. پس از ازدواج مأموریت زیاد رفته بود اما وقتی رفت سوریه تازه فهمیدم کارش چیست. علی خیلی تو دار بود و حرفی نمی زد من هم چیزی نمی پرسیدم.

گفتم شوهر من نرود چه کسی برای دفاع برود

از اوضاع سوریه با خبر بودم اما نمی دانستم که می خواهد برود. علی عادت نداشت وقتی می خواهد جایی برود به من زود بگوید معمولا می گذاشت نزدیک رفتن خبر می داد. خیلی ناراحت بودم از رفتنش اما با خودم می گفتم شوهر من نرود چه کسی برای دفاع برود و وقتی اینها را به خودش هم گفتم خیلی خوشحال شد.

دفعه اول که رفت زخمی شد، تا زمانی که برگشت تهران نمی دانستم. وقتی آمد خبر دادند رفتیم بیمارستان. حالش خوب بود. علی واقعا خیلی شجاع بود و تازه بعد از شهادتش دارم او را می شناسم. دفعه دوم که می خواست برود مخالفت کردم اما بعد دلم را گذاشتم پیش حضرت زینب(س) و گفتم برو. گفت: خیلی خوشحالم از اینکه تو به من روحیه می دهی و می گویی برو. همسر بعضی ها خبر نداشتند اما من می دانستم. قرار نبود همه را ببرند اما چون نیرو لازم شد کل گردان را بردند.

خدافظی نکردم!

موقع رفتن ساکش را خودم بستم اما خیلی گرم خداحافظی نکردم چون قرار بود روز هجدهم ماه بره اما سه روز زودتر اعزامشان کردند. کمی سر سنگین و از سر دلتنگی خدافظی نکردم اما بعد تماس گرفتم و عذرخواهی کردم.

اگر شهید شوم تو چکار می کنی؟

یکبار گفت اگر من شهید شوم تو چکار می کنی؟ گفتم: خدا مواظب منه، تو نگران نباش. می گفت دلم می خواهد امیر محمد را طوری تربیت کنی که خدا دوست دارد. سه شنبه ساعت 12 شب زنگ زدم و نیم ساعتی حرف زدیم. صداش خیلی خسته بود. گفتم: چقدر صدایت خسته است. علی عادت نداشت از خستگی بگوید در همه این مدت زندگی یکبار نشنیدم بگوید خسته ام. این بار هم نگفت فقط وقتی من به رویش آوردم نگفت نه، فقط پرسید: واقعا اینقدر مشخص است؟ گفتم: مزاحمت نمی‌شم برو استراحت کن هر وقت تونستی تماس بگیر که دیگر نشد...

علی در زندگی مشترکمان اخلاقش به گونه ای بود که یکبار هم داد نزد. هر چند من زیاد غر می‌زدم اما او فقط صبوری می‌کرد.



  • دوستدار شهدا
۰۳
دی

خانواده شهید مدافع حرم «علی عابدینی»:

پیام همسر شهید مدافع حرم برای داعش/پدر شهید: هر کسی می‌گوید مدافعان حرم برای پول می‌روند یزیدی است.

کسانی که فکر می کنند فرزندان ما برای پول رفتند کوته فکرند. تاریخ تکرار شده است. در زمان حضرت علی(ع) می گفتند ایشان به خاطر مقام کار می‌کنند حالا هم همان تفکر در مورد مدافعان حرم این حرف ها را می زند. وقتی نسل حامیان پیامبران می آیند جلو، نسل یزیدی ها هم می آیند جلو.

گروه جهاد و مقاومت مشرق: علی عابدینی شهید مدافع حرم و عضو یگان صابرین لشکر 25 کربلا بود که بهار 95 در سن 27 سالگی برای مبارزه با تروریست ها و دفاع از حرم حضرت زینب(س) عازم سرزمین شام شد و در منطقه خان طومان به همراه تعدادی از دوستانش هنگام نبرد با دشمنان اسلام به شهادت رسید. 

برای صحبت با خانواده این شهید عزیز عازم فردونکنار شدیم. فضای خانه پر بود از دوستان و آشنایانی که برای عرض تبریک و تسلی دل خانواده علی آمده بودند. اما روحیه این خانواده با توجه به اینکه هنوز پیکر فرزندشان هم بر نگشته به گونه ای بود که مهمانشان دچار غم و ناراحتی نمی شد. دلتنگی از نبود او پیدا بود اما عجز و پشیمانی نه.

گفت‌وگو را ابتدا با مادر علی اینگونه آغاز کردیم:

من مادر شهیدم

من مادر شهید علی عابدینی هستم که سال 48 در مازندران متولد شدم. 16 سالم بود خدا علی را به من داد. البته ابتدا قرار بود نامش را صادق علی بگذاریم چون صبح زود وقت اذان صبح به دنیا آمد. خیلی نگران سلامتی اش بودم و اینکه نکند اتفاقی هنگام زایمان برایش بیافتد. شاید چون سن کمی داشتم بر نگرانی ام افزوده می شد. تا اینکه یک ماه قبل از تولدش خواب دیدم پهلو درد شدیدی دارم، دکترهای زیادی رفتم و هر کدام یک چیزی می‌گفتند. شب آقای قد بلند کمر بسته‌ای را در عالم رویا دیدم که لباس سبزی به تن داشت. از من پرسید: دخترم چرا ناراحتی؟ گفتم: پهلو درد دارم. گفت: نگران نباش بچه ات سالم است. الحمدالله همین طور هم شد.

وقتی علی پاسدار شد

علی بچه با محبت و دلسوزی بود. درسش را بدون اذیت کردن ما تمام کرد و بعد از دیپلم سال 85 وارد سپاه پاسداران شد. در خانواده پاسدار زیاد داشتیم از جمله برادرهای من و علی به خوبی با این فضا آشنا بود خودم هم دوست داشتم پسرم سپاهی شود. او حین کار تحصیلات عالیه را هم شروع کرد و وارد دانشگاه شد.

بچه سخت پسندی بود

سال 88 پیشنهاد دادیم زن بگیرد، گفتیم الان درآمد برای اداره یک زندگی داری و به سنی هم رسیدی که نیاز به هم صحبت داری. می خواستم قبل از اینکه شیطان او را از من بگیرد خودم زمینه ازدواج را برای پسرم فراهم کنم. خواهر شوهرم همسر علی را معرفی کرد و یک روز با علی و خواهر شوهرم رفتیم منزل پدری عروسم.

قبلش چند بار دیگر خواستگاری رفته بودیم اما در کل بچه سخت پسندی بود مثلا یک لباس را که می خواست بخرد از صبح که می رفت بازار تا غروب طول می کشید یکی را انتخاب کند اما وقتی همسرش را دید همان وقت پسندید و خوشش آمد.


  • دوستدار شهدا
۰۳
دی

شهید حمید سیاهکالی مرادی :

یکبار با حمید آقا داشتیم میرفتیم بیرون که بحث تقلب در امتحانات وسط کشیده شد؛ من گفتم :

 تو دانشگاه اگه تقلب نکنی اصلانمیشه.

حمید آقا سریع گفتن نباید تقلب کنید مخصوصا تو دانشگاه حتی اگه رد بشی!!

چون تاثیر مدرک روی حقوقتون میاد و حقوقت از نظر شرعی مشکل پیدا میکنه...

خودش میگفت بعضی وقتا ماموریت بودم و نرسیدم درس بخونم ولی تقلب نکردم و رد شدم ولی پیش خدا مدیون نشدم

و دوباره درس رو برداشتم و فرصت کردم بخونم و نمره خوب هم آوردم واقعا اون لحظه به نوع بینش حمید آقا و تفکرش غبطه خوردم که اینقدر مراقب اعمال و ایمانش هست و مالش پاک پاک هست.

  • دوستدار شهدا