شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۷ آبان ۹۹، ۰۹:۰۳ - ابراهیم ستاری
    روحش شاد
۱۰
آذر

صفحه اینستاگرام مرزوبوم بخشی از کتاب ابو باران درباره روایت مدافع حرم، مصطفی نجیب، از حضور فاطمیون در نبرد سوریه را منتشر کرد.

می‌بایست یک رضایت نامه از خانواده برای اعزام می آوردم. نمی خواستم برای چندمین بار در خانه جار و جنجال به پا کنم. خودم آن را نوشتم و امضا کردم. به بهانه کار در اطراف تهران با مادرم خداحافظی کردم. ۵۰ نفر بودیم که سوار اتوبوس شدیم و به شهر آمل رفتیم. در پادگان آموزشی مستقر شدیم. همان روز اول اعلام کردند اگر کسی داروی خاصی مصرف می‌کند بگوید تا برایش تهیه کنیم. من قرص هایم را فراموش کرده بودم همراه خودم بیاورم و اسم قرصم را به مسئولان گفتم. روز بعد در میدان تیر مشغول تمرین بودیم. صدایم زدند و گفتند وسایلت را جمع کن باید به خانه برگردی. ناراحت و هراسان پرسیدم آخر برای چه؟ گفتند برای بیماری سل که داری. فهمیدم درباره قرص هایی که گفته بودم تحقیق کردند. هر چه گفتم بیماری ام از نوع واگیردار نیست و خواهش و التماس کردم بروند از دکتر بپرسند قبول نکردند. وسایلم را جمع می‌کردم، اشک می ریختم و می‌گفتم از حضرت زینب تو دهانی خوردم. لیاقتش را نداشتم. کاش می توانستم بمانم. مسئول جذب پادگان جوانی بیست و چند ساله به اسم ذاکر با چهره آرامش‌بخش بود. وقتی دید دارم گریه می کنم جلو آمد و دلداریم داد گفت نگران نباش من کاری می کنم که برگردی! مرا سوار ماشین شخصی اش کرد و به ترمینال رساند. شماره تلفنش را به راننده داد که اگر در مسیر به علت نداشتن مدارک شناسایی مشکلی برایم پیش آمد به او اطلاع دهم. هنگام خداحافظی گفت مشهد رسیدی به کسی چیزی نگو. بعد از دو هفته دوباره برای اعزام اقدام کن! با اینکه بعد از دو هفته دوباره برای رفتن به سوریه اقدام کردم، یک ماه طول کشید تا به پادگان اعزام شویم. ما گروه هشتم و ۷۴ نفر بودیم که دو نفر از داوطلبان به علتی انصراف دادند. ۷۲ نفر همگی می خندیدیم و می گفتیم به تناسب ۷۲ شهید کربلا هیچ یک زنده به خانه برنخواهیم گشت. دوره آموزشی در آمل ۱۳ روز طول کشید. نیم ساعت به اذان صبح بیدار می‌شدیم و تا ۱۰ شب بدون استراحت آموزش می دیدیم. بعد از ۷ روز آموزش های تخصصی مان زیر نظر اساتیدی شروع شد که خود در سوریه جنگیده بودند. من رسته ی تک تیراندازی را انتخاب کردم. یک بار از فاصله ۳۰۰ متری با دراگانوف بطری آب را زدم. استاد پرسید چه کسی بود به هدف زد؟ گفتم من! گفت پس تو را به حلب می فرستیم

  • دوستدار شهدا
۱۰
آذر

 

دلنوشته قابل تأمل شهید محسن فخری زاده یک ماه پیش از شهادتش:«یک سئوال دارم، چرا شهدا در جوانی سخنانی می‌گویند که عرفا در کهنسالی؟ البته می‌دانیم که این سخنان از عمق حکمت جاری شده از قلب بر زبان است نه آنکه سخنانی سطحی است.» 

@Agamahmoodreza

  • دوستدار شهدا
۱۰
آذر

 دانشمند هسته ای "بگذار دشمن خود را بفریبد

و از پیوند تاریخـی ما با عاشورا غافل بماند. ”

شهید آوینی

 دانشمند هسته ای دفاعی شهید محسن فخری زاده 

@zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۸
آذر

 اجرِ جهـاد ، شهــــادت است حتی جهـاد در راہِ علـم ...

. شهـید محسن فخرزاده  سلیمانی هـسته‌ای ایران شهادتت مبارڪ

@ravayate_fath

  • دوستدار شهدا
۰۳
آذر

شهید محمدحسین محمدخانی:  خیلی روی بحث جذب حساس بود که در بسیج باز باشد و بچه ها بیایند. از قول امام می گفت: «بسیج، مدرسه عشق است.» یعنی هرکسی می تواند وارد شود. منتها وقتی می آمدند، باید شرایط و ضوابط را رعایت می کردند. 

@Agamahmoodreza

  • دوستدار شهدا
۰۳
آذر

می‌خواستند عکس یادگاری بگیرند؛ از ماشین پیاده شد. یک گروه دیگر برای دومین بار از ماشین پیاده اش کردند برای عکس گرفتن؛ دفعه سوم، یک خانم خواست عکس بگیرد؛ با حجاب نامناسب. پیاده شد و با او هم عکس گرفت؛ گفت: باور نمیکردم با من عکس بگیرید؛ از امروز سعی میکنم حجابم را درست کنم.

(سردارِدلها)

@TanhamasirLorestan

  • دوستدار شهدا
۰۳
آذر

در سال ۱۳۷۶ در دانشکده افسری امام حسین علیه‌السلام خدمت مقام معظم رهبری رسیدیم؛ همه نیروها در میدان صبحگاه در گروهان‌های خود مستقر شدند. بعد از قرار گرفتن حضرت آقا در جایگاه،به دستور ایشان همه نیروها جلوی جایگاه آمدند؛ همه هجوم آوردیم که به حضرت آقا نزدیکتر باشیم. رهبری شروع به سخنرانی کرد. شهید عبدالرضا مجیری بلند شد و گفت: آقا من میخوام دو تا مطلب خدمتتون بگم! حضرت آقا گفتند: بگو عزیزم! چی میخوای بگی؟! عبدالرضا گفت: آقا دو تا درخواست دارم؛ اوّل اینکه دوست داریم تشریف بیارید دانشکده ما در اصفهان و دوّم اینکه دعــــا کنید من شهیــــد بشــــوم! با این صحبت بین همه نیروها ولوله افتاد و همه می‌گفتند آقا برای ما هم دعا کن. رهبری گفتند: یعنی همه‌تون میخواید شهیــــد بشید؟ همه نیروها گفتند بلــــه! حضرت آقا گفتند: همه‌تون شهید بشید، سپاه چیکار کنه پس؟! سپاه نیرو میخواد! و بعد گفتند دستانتون را بلند کنید و دعــــا کردند: پروردگارا مرگ ما را شهــــادت در راه خودت قــــرار بده...

راوے:همکارشهیدمجیری شهید عبدالرضـا مجیــری  @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۲۶
آبان

 دلم فریاد می‌خواهد

ولی در انزواے خویش

چہ بی آزار با دیوار

نجـوا می‌ڪنم هر شب... 

سرگرد شهید مقداد بویر

zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۲۶
آبان

توئیت زینب سلیمانی فرزند شهید سلیمانی

برای تولد شهید ابومهدی المهندس تولدت مبارک عزیزِ دلِ ما

@Agamahmoodreza

  • دوستدار شهدا
۲۶
آبان

 شهر حضرت زینب، شهر شهیدان مدافع حرم زینبی با تلاش سپاه و پیگیری گروهی که برای این کار مکلف شده بود، اسم منطقه حرم حضرت زینب که قبلا به نام قبر الست(قبر خانم) مشهور بود و در مدارک رسمی به این شکل استفاده می شد، با موافقت مقامات سوریه رسما به نام "شهر حضرت زینب" سلام الله علیها تغییر کرد.  @Agamahmoodreza

  • دوستدار شهدا