شهدای زینبی

آخرین نظرات

۱۷۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۷
آبان

شهید هادی باغبانی» خبرنگار شهیدی است که در سال 1362 در روستای دار بدین روشن بهنمیر، از توابع شهرستان بابلسر متولد شد. وی فرزند سوم خانواده بود. پدرش که کارمند راه‌آهن بوده بعد از تولد هادی، به بندر ترکمن منتقل شد و هادی دوران کدوکی خود را تا 6 سالگی در بندر ترکمن گذراند.
پس از انتقال پدر به فیروزکوه، هادی درسش را در فیروزکوه ادامه داد و پس از پایان دوره متوسطه، در رشته حسابداری در دانشگاه فنی کرج پذیرفته شد اما پس از مدتی تغییر رشته داده مدرک کارشناسی در رشته ارتباطات اجتماعی را از دانشگاه بوعلی تهران اخذ کرد.
علاقه هادی به هنر و به خصوص مستندسازی موجب شد که به این راه کشیده شود. او سابقه چند سال فعالیت مستندسازی در حوزه هنری، روایت فتح و صداوسیما داشت و این سال‌ها با اتحادیه رادیو تلویزیون‌های اسلامی همکاری می‌کرد.
پدر این شهید بزرگوار بعد از بازنشستگی به ‌اتفاق خانواده به بابلسر عزیمت کرد اما هادی برای کار و تحصیل در تهران ماند. شهید باغبانی، در سال 1388 ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر به نام رضوانه است که در هنگام شهادت پدر تنها 3 سال داشت.
شهید هادی باغبانی، خبرنگار و مستندسازی بود که از ابتدای نبرد سوریه به همراه یک گروه از مستندسازان ایرانی برای ثبت دقیق جنایات سلفی‌ها و تکفیری‌ها در این کشور حضور پیدا کرده بود، در تاریخ 28 مرداد 92، در آخرین جنایت گروه‌های تروریستی مخالفان حکومت بشار در درگیری‌های مناطق حاشیه‌ای دمشق توسط تروریست‌های تکفیری جبهه النصره به شهادت رسید.

پیکر مطهر شهید هادی باغبانی ابتدا در تاریخ 30 مرداد 92، در محل سکونت سابق وی در محله حکیمیه تهران و سپس در تاریخ 31 مرداد سال 92، در زادگاه وی، شهرستان بابلسر و با حضور گسترده و حماسی امت حزب‌الله تشییع و در گلزار شهدای امامزاده ابراهیم (ع) این شهرستان به خاک سپرده شد. در مراسم تشییع پیکر این شهید فرهنگی، تعدادی از مسئولان ارشد استانی، نظامی، خانواده‌های شهدا و ایثارگران و اقشار مختلف مردم حضور داشتند.

مرتضی شعبانی، مستند ساز، بعد از شهادت شهید باغبانی اظهار داشت: «در طی دو سال گذشته گروه‌های مستندساز مختلفی برای ثبت وقایع و جنایات سلفی‌ها به سوریه اعزام شدند که حاصل آن ساخت 22 فیلم مستند بوده است که شهید هادی باغبانی نیز برای دومین بار همراه با تیمی 3 نفره عازم سوریه شدند که در آخرین حمله نیروهای پیشروی سوریه در حومه دمشق در کمین تکفیری‌ها و سلفی‌ها گفتار و به درجه رفیع شهادت می‌رسند. اطلاعات زیادی از نحوه شهادت ایشان نداریم اما می‌دانیم که در منطقه اطراف دمشق توسط تروریست‌های سوری مورد هدف قرار گرفتند و شهید شدند

این مستندساز در ادامه گفت: «موضوع فیلمی که شهید باغبانی و همراهانشان در حال ساخت آن بودند بحث تحولات اخیر که منجر به پیروزی‌های پیاپی نیروهای سوری شد بود چرا که در هفته‌های اخیر ارتش سوریه پیروزی‌های پی‌در‌پی را به دست آورد که منجر به پیشروی و آزادسازی مناطق گسترده‌ای از سوریه شده بود که این گروه نیز همراه با نیروهای پیشرو در حال حرکت بودند که هادی باغبانی توسط تروریست‌ها به شهادت رسید. شهید باغبانی و گروهشان در اعزام دوم به سوریه اقامت 10 روزه‌ای در این کشور داشتند که همراه با نیروهای پیشرو در حال ثبت و ضبط پیروزی‌ها‌ی ارتش سوریه بودند

بی‌شک مسیر شهادت برای هرکسی باز نیست، دل خالص  و روحی بزرگ می‌خواهد. چراکه لازمه آن دست کشیدن از همه بود و نبودهای دنیاست. چیزهایی که فکرت را به خود مشغول کرده و هر روز برای رسیدن به آنها تلاش می‌کنی.
باید گام‌نخست را در دوری از آنها برداری، تا بتوانی از دنیای پر ازهوا، هوس و خواهش‌های نفسانی دور شوی. شهید هادی باغبانی از جمله کسانی بود که نخستین گام شهادت را با حمایت از مردم  سوریه برداشت.
وی همسر و تنها دخترش «رضوانه» را تنها گذاشت تا دستان نوازشگر خود را بر سر کودکان زجر کشیده سوریه بکشد.  



  • دوستدار شهدا
۲۶
آبان

خبر رسید به ما، راهی سفر شده ای!

خبرنگار! خودت سوژه ی خبر شده ای!

خبر رسید و رسیده ست جان به لب، برگرد!

مدافع حرم دوست، از حلب برگرد!

بیا و مژده بده انهدام داعش را

بخوان دوباره حماسی ترین گزارش را

شکسته بال بگو از رقیه و کرم اش

ز غربت و غم جانکاه زینب و حرم اش

بگو چه شد که سرت را حنای خون بستی

ترانه خوان به شهیدان عشق پیوستی؟

براستی که کبوتر! قفس سرای تو نیست

تو لایق ملکوتی و خاک جای تو نیست

برو همیشه برنده .. خدانگهدارت..

” خبرنگار پرنده”  خدانگهدارت…

دم عشق دمشق

 @labbaykeyazeinab

  • دوستدار شهدا
۲۵
آبان


غم هجران تو ای دوست چنان کرد مرا...

که ببینی نشناسی که منم یا دگری؟

امروز همدان استقبال از پیکر سروان پاسدار 

شهید حسین بشیری 

خــــــــادم الشـــــهداء

@khadem_shohda


مراسم تشییع پیکر پاک و مطهـر خبرنگار شهید مدافع حرم « محسن خزائی » ساعاتی پیش در زاهدان برگزار شد.

هـنیئا لک یا شهـید الله

@bisimchi1

  • دوستدار شهدا
۲۵
آبان


در شب اعزامش در تهران تا ساعت ۲ شب با جواد گپ زدیم .قرار بود صبح ساعت ۸ اعزام بشه .گفتم دیـــــروقته جـواد نماز شب رو بخوان وبخوابیم

جواد گفت سبحان الله اگه ریا نباشه  داداش من همیشه  نیم ساعت به اذان صبح میخوانم .وصبح قبل اذان صـدای گریه های قنوت نماز  وترش  سکوت شب را  می شکست.... چه نمازی !!!چه صدایی که اوج بندگی بود .واااای بر ما دنیا دوستان

شهادت۲۲‌آبان‌۹۵

نمـــــاز شب

@adim313shohada

@Haram69

  • دوستدار شهدا
۲۵
آبان


فرزند شهید خزایی پدرم هیچ گاه به ولایت پشت نکرد .

می خواست اخبار واقعی مدافعان حرم منتشر شود .

@khadem_shohda

  • دوستدار شهدا
۲۵
آبان


شهادت : سوریــہ-‌تدمر1395/2/5

مزار:خیرابادامامزاده طاهر

دل نوشته از زبان همسر شهید

یادم میاد "اقارضا" همیشه با شورو شوق میرفت سوریه وهمیشه عشق

بی بی زینب س در قلب و جانش بود.

 اما رفتن "اقارضا" خیلی برام سخت

بود، اما با اون حال دلم نمی یامد مانع رفتنش شوم.

چون اونجا روخیلی دوست داشت میگفت بزارببینم میشه بریم اونجا زندگی کنیم!؟

اونجا که بودن "اقارضا" اخلاقش خیلی تغییر کرده بودن مهربون بودن اما مهربونتر شده بودن 

یادم میاد وقتی مریض میشد صبر زیادی داشت سختی میکشید خیلی صبروحوصله داشت ، خیلی هواسش به این بود که کسی ازدستش ناراحت نشه

وتا به الان همه  میگن، "اقارضا" واقعا یک فرشته بود.

 @fatemeuonafg313

 کانال رسمے فاطمیون

  • دوستدار شهدا
۲۵
آبان


تقدیم به روح مطهر شهید محسن خزایی

پروانه‌ای که شمع شد

هنوز هم عاشق یعنی پروانه‌ای که برنمی‌گردد! رفته بودی از شمع حامی حرم خبر بیاوری، خودت شدی خبر! رفته بودی بگویی این‌بار چه لاله‌ای پرپر می‌شود، خودت شدی لاله پرپر! خودت شدی رزمنده! مدافع حرم! شهید! زنده‌باد آن خبری که با خون مخابره شود! ما را یارای شنیدن نبود و الا باورم هست بعد از شهادت، بعد از «سلام بر حسین»، گفتی:

 «محسن خزایی، خبرنگار صداوسیما، آسمان!»

 هان ای شهید! آسمان چه جور جایی است؟! ما که دیگر از دست این همه خاک، کم آورده‌ایم! خوشا به سعادتت! ایام اربعین، همه کربلا می‌روند؛ تو رفتی پیش خود «حسین»! و با این «رفتن»، آبروی اصحاب رسانه را خریدی! تهیه خبر، از دل خبر! و نه از پشت مانیتور! ارسال خبر، از سنگر جنگ! پابه‌پای رزمندگان! 

خون تو، رسانه را رسالتی دگربار بخشید! حالا «رسانه ملی» برای «امنیت ملی» شهید هم می‌دهد! در این «حالا» هم گذشته هست و هم آینده! احسنت بر مردانگی‌ات شهید خبرنگار! تو کجا و جماعتی که لوگوی خود را یک روز با لباس «ام داعش» و دگر روز با پرچم تکفیری‌ها ست می‌کنند کجا؟! تو از امنای قلم، از کاروان «و ما یسطرون» هستی! همان پروانه‌ای که رفته بود سوختن شمع را مخابره کند لیکن خودش هم سوخت! همان آبرویی که قلم به مزدان زر و زور و تزویر از اصحاب رسانه بردند، تو با خون سرخ خود، دوباره خریدی! حالا دیگر هر وقت تلویزیون، حلب را نشان دهد، خون تو را نشان داده! خون تو یک نشانه است! و خودش بالاترین خبر! اینکه خبرنگار، دل را باید به دریای درد بزند! اقیانوس رنج! وسط معرکه! عمق نبرد! رفته بودی تا رنج شمع را مخابره کنی، دیدی دریغ که خودت سوختی! عاشق شده بودی! عاشق نور! عاشق مدافعان روشنایی! حالا «شام» برای تو، یعنی امضای روسپیدی! و من حتی همین چند خط را هم مدیون خون تو هستم! چه اعتبار بزرگی بخشیدی به قلم، به خبر، به دوربین، به میکروفن و به همه ما رسانه‌ای‌ها! چشمت به رزم حامیان حرم بود اما در سر سودای آسمان داشتی! آرزوی سمات!

 خوشا به سعادت تو خبرنگار شهید! راحت شدی! شهادت، حسن ختام محشری است برای زندگی پروانه! ما اما هنوز باید زخم سیاست بخوریم! و ترکش دروغ و دغل! وعده خدا کجا، وعده کدخداپرستان کجا؟! آسمان تو کجا، آسمان ما کجا که اصلا دیده نمی‌شود! اف بر این ذرات آلاینده اختلاس! و فساد! و دود! تو اما تا می‌توانی صفا کن با هوای تازه شهادت! در فصل خزان، شگفتا که خون تو شکوفه زد! رفته بودی «روایت» اما چون دل داده بودی به دردانه‌های مدافع حرم، خدا «شهادت» را روزی‌ات کرد! الا ای شهید راوی! در قهقهه مستانه‌ات «عند ربهم یرزقون» باش! چکار داری به ما؟! مایی که کارمان از «حسرت» گذشته است! اجازه می‌دهی «حسادت» کنیم به عاقبت سماواتی‌ات؟! 

حسین قدیانی

خواهران مدافع حرم 

@molazemaneharam

https://telegram.me/joinchat/B0bupz1QIYZDQntEl0ChxA

  • دوستدار شهدا
۲۴
آبان


اولین دیدار خانواده شهید خبرنگار مدافع حرم محسن خزایی در معراج شهدا

https://telegram.me/joinchat/C9nfRDyiUT8asaRTEMLDAA


  • دوستدار شهدا
۲۴
آبان

 

شهادت در چند قدمی
همیشه از حرف تا عمل خیلی فاصله است. من روضه اباعبدالحسین (ع) می‌روم و بر سر و سینه می‌زنم یا حسین حسین‌ها می‌گویم اما شاید در ورطه عمل نتوانم آن طور که باید زینبی رفتار کنم. اینکه انسان یکی از عزیزترین‌هایش را راهی میدان جهاد کند، حکایت دیگری است. عمل به اعتقادات مهم است. هر مرتبه که محمدم می‌رفت من با چشمانی گریان و بی‌تاب بدرقه‌اش می‌کردم. حتی دیگر همسران شهدای مدافع حرم نصیحتم می‌کردند که کاری نکن تا همسرت آرامش نداشته باشد و در میدان رزم همه حواسش به بیقراری‌ها و دلتنگی‌های تو باشد. اما خوب به یاد دارم بار آخر در لحظه جدایی زمانی که محمد می‌خواست برود آرام بودم و این بار محمد بود که آرام و قرار نداشت. محمد سوار بر خودرو راهی شد اما یک باره دنده عقب گرفت و برگشت، دوستانش که همراهش در خودرو نشسته بودند، علت کارش را پرسیده بودند، گفته بود برگشتم تا یک بار دیگر همسرم را ببینم. دوستانش می‌گفتند که محمد همان زمان هم می‌دانست که این دیدار، دیدار آخرش است. می‌دانست شهادت در چند قدمی او قرار دارد.

  زیارت امام رضا (ع)‌به کام شهید

همسرم قبل از آخرین اعزام وقتی به مرخصی آمده بود به ما گفت می‌خواهم شما را به مشهد ببرم. ما را به زیارت امام رضا (ع) برد. یک بار وقتی از حرم بیرون آمدیم، نگاهش کردم همه محاسنش از شدت گریه و زاری خیس شده بود. به محمد گفتم من را آوردی زیارت یا آمده‌‌ای کار خودت را پیش امام رضا (ع) راه بیندازی؟ گفت: شرمنده‌ام جبران می‌کنم.
انگار وعده شهادت را از امام رضا (ع) گرفته بود. به محمد نگاهی کردم و گفتم: محمد جان کار خودت را کردی دیگر. در نهایت هم در 8/8/95 با اصابت گلوله به پیشانی‌اش به آرزویش رسید و نذرش را با ریختن خونش در راه اسلام و یاری دین پیامبر اکرم(ص) ادا کرد.
 نبودنش را جبران کرد 
امروز که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر شبیه همسران شهدای دوران دفاع مقدس هستم. با اینکه اصلاً فکر نمی‌کردم محمد شهید شود. امروز هم که با شما همکلام شده‌ام و پیکر ایشان در مسیر رسیدن به خانه است، باور نمی‌کنم و نمی‌دانم من لیاقت دارم که عنوان همسر شهید بودن را یدک بکشم یا نه؟ نمی‌دانم بتوانم به وظایف یک همسر شهید به خوبی عمل کنم و روسفید باشم یا نه! اینکه در حال حاضر می‌گویند زهرا عبادی‌نژاد همسر شهید مدافع حرم شده یا فلانی فرزند شهید شده است، اینها همه ظواهر قضیه هستند، عمل کردن به هدف و گام نهادن در راهی که برای آن رفتند و شهید شدند، مهم است.
بچه‌ها که گریه می‌کنند می‌گویم گریه نکنید، درست است که گریه آدمی را سبک و آرام می‌کند اما اگر رهرو پدر باشید و آرمان‌های پدر را دنبال کنید، بیشتر مورد قبول پدرتان خواهد بود. خدا هم این روزها خیلی به بچه‌ها کمک کرده است. من و بچه‌ها ضعیف بودیم وقتی محمدم تماس می‌گرفت به محمد می‌گفتم اما محمد می‌گفت جبران می‌کند. آن روزها فکر می‌کردم بر می‌گردد خانه و در کنار ما جبران می‌کند، ولی امروز که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم محمد دارد جبران می‌کند و این صبر و آرامش و انرژی که محمد به من و پسرها داده همان جبران کردن محمد است.
  ما رأیت الا جمیلا 
دعاهای محمد به ما توان می‌دهد که دوری‌اش را تاب بیاوریم. برای همین الطاف و کرامات است که من دوست ندارم اسم مصیبت روی این اتفاق بگذارم. اصلاً دوست ندارم اسم عزا رویش بگذارم. هرچه می‌بینم همه‌اش زیبایی و شیرینی است. خدا را شاهد می‌گیرم وقتی پیکر محمد را قبل از تشییع دیدم، گویی محمدم بار دیگر از مادر متولد شده است. زیبا و نورانی شده بود. برای همین است که دوست ندارم با بی‌تابی‌هایم این همه زیبایی دیده نشود یا ذره‌ای از ارزش‌ آن کاسته شود. من فقط زیبایی دیدم و در حقیقت آن طور که حضرت زینب (س) در صحرای کربلا گفتند ما رأیت‌الاجمیلا شاید من یک نمونه بسیار کوچک این زیبایی را درک کرده‌ام. امروز 13 آبان 95 است و منتظر رسیدن پیکر و مراسم خاکسپاری هستیم. ان‌شاءالله با دعای مردم این زیبایی و صبوری همیشگی باشد. محمد با دعاهایش من را به این مقام یعنی همسری شهید رساند. امیدوارم با دعای مردم عزیز کشورم روسفید شوم.
 چهره انقلابی
محمد همیشه روی ظاهر انقلابی بچه‌ها سفارش می‌کرد و تأکید داشت که انسان باید از ظاهر شروع کند. من به محمدم می‌گفتم: حاجی آدم باید از باطن و درون آغاز کند و پاک و انقلابی باشد. اما محمد می‌گفت: نه اگر انسان توانست از ظاهر شروع کند آرام‌آرام به درون و باطن می‌رسد. محمد می‌گفت: ظاهر بچه‌ها باید حزب‌اللهی باشد، ظاهر که انقلابی باشد، باطن خود به خود انقلابی می‌شود. وقتی که برای زیارت پیکر همسرم رفتم پسرها دورم حلقه زدند. نمی‌خواستند نگاه نامحرمی به من بیفتد، می‌دانستند پدرشان حساس است آنها هم مانند پدرشان غیرت دینی دارند.
هر زمان از خواب بیدار می‌شد، شروع می‌کرد به خواندن روضه، بچه‌ها می‌گفتند بابا ما می‌خواهیم کمی بیشتر بخوابیم. می‌گفت بچه‌ها با خواندن روضه انرژی می‌گیرید و با انرژی بیدار می‌شوید. محمد خیلی روی حجاب و پوشش اسلامی تأکید داشت. غیرت دینی داشت. محمد در مورد حجاب بسیار جدی برخورد می‌کرد و بیشتر اطرافیان هم این موضوع را می‌دانستند. محمدم به هیچ وجه تحمل بدحجابی و بی‌حجابی را نداشت.
 امان از طعنه‌های تلخ
محمد در معاونت فرهنگی شهرداری اهواز خدمت می‌کرد. یک فرد نظامی نبود که صرف پوشیدن لباس نظامی ایشان را ملزم به جهاد کرده باشد. محمد رفت تا رزمنده جبهه مقاومت اسلامی شود. رفت تا همه آموخته‌هایش را در عمل ثابت کند. محمدم عاشق امام حسین (ع) بود همه اینها هم از عشق ایشان به ارباب بی‌کفن نشئت می‌گیرد.
اینها که زبان به طعنه و کنایه باز می‌کنند فقط و فقط می‌خواهند نرفتن‌های خود را برای دفاع از اسلام و حریم آل‌الله با بهانه‌های واهی توجیه کنند. آنها بهتر از من و شما می‌دانند آنجا چه خبر است. خودشان قدرت ندارند تا در این مسیر قدم بگذارند و با این حرف‌ها و کنایه‌های نیش‌دار و طعنه‌های تلخ می‌خواهند قدم‌های استوار مدافعان حرم را سبک شمرده و بگویند که حضور جگرگوشه‌های ما به خاطر مادیات است. اما وظیفه ما نسبت به این افراد چیست؟! همانطور که قبلاً گفتم ما باید در عمل به آنها اثبات کنیم. ما به عنوان خانواده شهید مدافع حرم باید ایستادگی کنیم تا آنها روسیاه شوند. در مورد حضور در جبهه مقاومت اسلامی و بحث دفاع از حریم‌آل‌الله ما نباید هرگز کوتاه بیاییم. به نظرم این کوتاه آمدن‌ها کار دستمان خواهد داد. سیلی‌های سخت و محکم‌تر از این باید به گوش دشمن بخورد تا اسلام همچنان پا برجا بماند.
 خوابی که تعبیر شد
محمد با شهیدان قربانی و کردونی در آزاد‌سازی نبل و الزهرا همرزم و همسنگر بود. می‌گفت که من جامانده‌ام و رفقای شهیدم من را فراموش کرده‌‌اند. شهید قربانی و کردونی به محمد قول داده بودند او را هم به جمع خود ببرند اما یک مقدار که بین شهادت آن بزرگواران و شهادت محمد فاصله افتاد محمد گله می‌کرد. همسرم یک بار خواب شهید جاوید‌الاثر نظری را دیده بود. شهید نظری به محمد قول می‌دهد و می‌گوید هر گره‌ای که باشد من خودم باز می‌کنم. اصلاً نگران نباش خودم ضامن شده و می‌برمت. دو ماه گذشت و خبری نشد. محمد می‌گفت: انگار از سر ناراحتی یک خوابی دیدم و... خبری هم نشد. آن روز که با من تلفنی در مورد خواب صحبت می‌کرد عملیاتی نشده بود. محمد می‌گفت چند روز دیگر می‌مانم. گویی هنوز به آن خواب و وعده شهید نظری دلخوش بود و امید داشت. کمی بعد هم یعنی 8 آبان 95 خواب محمد با شهادتش تعبیر شد. محمد نقش تعیین‌کننده‌ای در عملیات آزاد‌سازی نبل و الزهرا داشت و از اولین فرماندهانی بود که پس از فتح وارد این شهر شده بود. 
منبع : روزنامه جوان

  • دوستدار شهدا
۲۴
آبان

 فعالیت‌های فرهنگی
محمد با اینکه سن و سالی نداشت و در دفاع مقدس هم سهمی بر دوش نکشیده بود، اما قریب به اتفاق دوستان و همراهانش را از بچه‌های جبهه و جنگ انتخاب کرده بود. همراهی و همصحبتی با رزمندگان و جانبازان هشت سال دفاع مقدس، روح و جان محمدم را با فرهنگ ایثار و شهادت مأنوس‌تر کرد. محمد عاشق شهدا و رزمندگان بود. پای حرف‌ها و خاطرات آن روزها می‌نشست و با حسرت و آه به صحبت‌های دوستانش گوش جان می‌سپرد. اما اینجا باید به امور فرهنگی محمدم اشاره کنم. همسرم در فعالیت‌های فرهنگی نقش بسزایی را ایفا می‌کرد. محمد قید همه کارهایش را می‌زد تا به کارهای فرهنگی‌اش که به درد انقلاب اسلامی و جوانان می‌خورد، برسد. همواره من را هم تشویق به حضور در این مراسم و محافل فرهنگی می‌کرد.

  برای رضای خدا 

اولین بار که محمد حرف از جهاد، مقاومت و دفاع از حرم زد را خوب به یاد دارم. لباس پلنگی پوشیده بود و وارد خانه شد. رو به ‌من کرد و گفت می‌خواهم بروم لبنان، در همان ایام جنگ 33 روزه بود. خب من بعید می‌دانم همسر شهید یا رزمنده‌ای باشد که برای اولین بار مشتاقانه رضایت بدهد. نمی‌گویم اجازه یا رضایت نمی‌دهند اما همان زمان دلتنگی و عشق دوطرفه دست به کار می‌شود و جلوی آدم را می‌گیرد. مگر می‌شود برای بار اولی که این موضوع مطرح شد، موافقت صریح اعلام کنیم، نه، خیلی سخت است. آن هم در اوایل زندگی شیرین‌مان. برای همین من گفتم که نه! من اول زندگی‌ام است، نمی‌توانم تحمل کنم. اگر بروی دیگر برگشتی نیست. کارهای سفرش هم هماهنگ نشد و نتوانست راهی شود. گذشت تا بعد از موضوع تعرض وهابی‌ها به حریم اهل بیت، محمد دوباره هوای رفتن کرد و این بار بعد از مدت‌ها پیگیری اوایل محرم سال 94 اعزامش هماهنگ شد.
دقیقاً وقتی می‌گویند یک نفر برای خدا مجنون شده است بحق گفته‌اند. من جنون همسرم را برای وصال به پروردگارش دیدم. او واقعاً مجنون رسیدن به لیلی‌اش شده بود. خبر اعزام که از تهران رسید محمد عزم رفتن کرد. خیلی دوست داشت وارد ارگان‌های نظامی و سپاه پاسداران شود. اما به خاطر داشتن پرونده نتوانست وارد سپاه شود. زمانی که در اصفهان بودیم و یکی از فیلم‌هایی که جنبه اجتماعی خوبی هم نداشت اکران شده بود، محمد و بسیاری دیگر به نشانه اعتراض تجمع کردند که در این تجمع محمد از ناحیه دست آسیب دید و زندانی هم شد.
من ایمان دارم که اگر محمد وارد سپاه شده بود، خیلی پیش از اینها در مسیر شهادت قرار می‌گرفت. خیلی علاقه داشت می‌گفت خیلی دوست دارم هم درس بخوانم و هم لباس مقدس سپاه را به تن کنم، تا دستم باز‌تر باشد. برای خدمت به اسلام و مسلمین محمد از مدت‌ها پیش در فکر جهاد و خدمت به اسلام بود.
  زندگی گذراست... 
محمد چهار بار به سوریه اعزام شد. دو ماه به دو ماه می‌رفت و می‌آمد. مرخصی آخرین اعزامش سه ماه طول کشیده که در اواخر روزهای حضورش در جبهه مقاومت اسلامی شهید شد. هر زمان که از جبهه برمی‌گشت از آنجا و از حال و هوای بچه‌ها برایمان صحبت می‌کرد. از رزمندگان جبهه مقاومت اسلامی که از همه تعلقاتشان برای اهتزاز پرچم اسلام و دفاع از امنیت مرزهای اسلام گذشته بودند.
وقتی محمد می‌آمد به ایشان می‌گفتم: عزیزم دیگر به منطقه نرو! ما دیگر طاقت دوری‌ات را نداریم. محمد اما در جواب حرف‌های من می‌گفت: آنجا یک شیرینی دارد که نمی‌توانم از آن بگذرم. حلاوتی که در منطقه و میدان نبرد علیه کفر هست در هیچ جای دیگر نیست. لحظاتی غیرقابل توصیف. محمد برایم یک مثال ساده زد. برای اینکه ما شرایط ایشان را درک کنیم. محمد می‌گفت: شما وقتی در حال تماشای فیلم مورد علاقه‌‌تان از تلویزیون هستید و من به اصرار از شما می‌خواهم که دست از مشاهده تلویزیون بردارید، شما قبول نمی‌کنید و می‌گویید ما فیلم را دوست داریم و صبر کنید تا فیلم تمام شود. خب همسر عزیزم من هم آن فیلم که در میدان نبرد است را دوست دارم. زندگی مانند فیلم است و می‌گذرد، نباید بگذاریم از دست ما برود.
محمد برایمان از همرزمان و دوستان شهیدش از عزت و مظلومیت آنها می‌گفت. محمد خیلی آرزو داشت تا در آزاد‌سازی فول کفریا باشد. ایشان در آزاد‌سازی نبل‌ و الزهراء حضور مثمرثمری داشتند. محمد می‌گفت من می‌خواهم در آزاد‌سازی فول کفریا هم باشم، چون اینها مردم مظلوم شیعه هستند. نمی‌‌توانم که نباشم. من می‌گفتم محمدجان دیگر بس است. اما محمد به رضای خدا می‌اندیشید و خدا هم توفیق جهاد را بارها به او عطا کرده بود. 

  • دوستدار شهدا