شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۷ آبان ۹۹، ۰۹:۰۳ - ابراهیم ستاری
    روحش شاد

۲۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۹ ثبت شده است

۰۶
فروردين

 

منزل بسیار ساده شهید ابومهدی المهندس در شهر نجف... چه غریبانه... @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۴
فروردين

دیر گاهیست گلو بغض مکرر دارد

چند روزیست قلم،حالت نشتر دارد

یادمان هست؛که اجداد شما،کرب وبلا

شیعه از داغ شما ،تیغ به پیـــکر دارد

ما جوانان بنی فاطمی اربابیم بی حیا!

عمه ما ،مالک اشتر دارد

ایل ما،ایل عجم هاست ،

که یک کودک ما جگری باجـگــــر شیر برابر دارد

اینکه ما دست به شمشیر و زره ایستادیم

سبب این است که این طایفه رهبر دارد

شهید حسین معزغلامی شهید مدافع حرم سالروزشهادت 

@Ahmadmashlab1995 jihad martyr

  • دوستدار شهدا
۰۴
فروردين

 

دنبال رد پای خاطرات بارانم خاطرات سرزمین غریب اما آشنای دل...سرزمین کوچ ققنوس های سوخته... دنبال حول حالنای دلم میگردم کجاست؟ قرآن های جیبی وپلاک های ترکش خورده شب های حلب خانطومان خنده های دلربایت.. رفاقت بی‌مثالت.. شهید مدافع عشق شدی . داداش علی کجایی.

 اولین انتشار: تحویل چفیه شهید جاویدالاثر مدافع حرم علی جمشیدی به خانواده شهید بعد از ۵ سال ارسالی برادر بزرگوار شهید

@zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۴
فروردين

نزدیک عیدفطر سال 92 بودو به رزمندگان مقدار کمی‌پول سوریه ای به عنوان عیدی داده بودند، با فرمانده هماهنگ کرده بود تا در یکی از مساجد روزانه نیم‌ساعت‌کلاس قرآن‌ برگزار کند.عیدی اش شد هدیه تشویقی به بچه‌های روستایی کلاس قرآن. وقتی با ماشین در روستا عبور می‌کردند بچه ها شعارمی‌دادند : الله محی الجیش، محسن ‌سرش را بیرون می‌کرد و می‌گفت: الله محی الاطفال، یعنی خدا بچه ها را حفظ کند ...

شهید محسن حیدری سالروز ولادت  @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۴
فروردين

 

بسیار مهربان و شوخ‌طبع بود و تا جایی که در توان داشت به دیگران کمک می‌کرد. هادی، زمانی که در منزل بود کارهای خانه را انجام می‌داد و به جای اینکه کمک من باشد من به او کمک می‌کردم، هم آشپزی هم نظافت، همه کارها را خیلی خوب انجام می‌داد. اگر آقا هادی نبود من نمی‌توانستم کاری کنم. خیلی به پدرو مادرش احترام می گذاشت. هروقت که خسته از شهر دیگری که دانشگاهش بود برمی گشت تا پدرومادرش کاری را می گفتند همانجا روی پله کیفش را می گذاشت و می رفت دنبال کاری که خواسته بودند. 🔹بعد از ازدواج پنجشنبه و جمعه ها از تهران می آمدیم آمل به محض رسیدن به سراغ پدر و مادرش می رفت تا اگر کاری دارند انجام دهد اگر هم پدرش منزل نبود به باغ می رفت تا در کارها کمک شان کند. 🔸سعی می کرد مرا آماده پذیرفتن شهادتش کند. بعد از اینکه به قرارگاه خاتم الانبیا رفت و با شهدای مدافع حرم بیشتر آشنا شد، می گفت: « رئیس آباد شهید ندارد، مطمئنم من می شوم اولین شهید رئیس آباد.» 🔹یک روز وقتی داشتیم وارد دانشگاه علوم تحقیقات می شدیم چشم ما افتاد به عکس سه شهیدی که سر در دانشگاه زده بودند. نگاه عمیقی کرد و به من گفت:« فاطمه جان! اینجا را نگاه کن، به زودی عکس من هم می آید همین جا.» به روایت همسربزرگوارشهید شهید هادی جعفری سالروز ولادت سالروز شهادت ولادت :۱۳۶۵/۱/۳ آمل ، مازندران شهادت : ۱۳۹۴/۱/۳ سامرا ، عراق

@zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۴
فروردين

 

فرقی نمی‌کند شهید دیروز ، امروز یا فردا باشی غزه، حلب، تهران ، خرمشهر باز هم فرقی نمی‌کند تاریـخ تکــرار مـی شود ... اگر مهدی باکری‌ها در دفاع مقدس بودند امثال حاج فرهاد نیز این زمان بودند اگر شهید باکری شهردار ارومیه بود حاج فرهاد هم مسئول بلدیه زینبیه بود حقیقت همین است که سرنوشت مقلدان خمینی جز شهادت نیست و سرنوشت مقلدان ولی امر مسلمین نیز هم ... بسیجی خستگی را خسته کرده؛ در این عکس جلوه‌نمایی می کند ... شهید سردار مهدی باکری شهید مدافع‌حرم حاج‌فرهاد دبیریان

@zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۲
فروردين

  • دوستدار شهدا
۰۲
فروردين

 بسم الله الرحمن الرحیم قربة الی الله سحر آخرین روز سال، خواب به چشمام نمیاد محمود. هی دو دوتا چارتا میکنم و هی میگم نه یه جای حسابم اشتباه شده. هی حساب میکنم که شش سال و شصت روز گذشته، هی به خودم میگم چی میگی تو بابا! شش سال؟ مگه میشه؟ شش سال گذشته و من از داغش هنوز زنده ام!!؟ امکان نداره... یه جاش رو حتما اشتباه ضرب و تقسیم کردی! اصلا تو از اولش هم ریاضیت خوب نبود، یادته محمود مینشست باهات ریاضی کار میکرد تا فقط بتونی پاسش کنی؟ حالا واسه من حساب و کتابِ چی رو میکنی؟ یعنی واقعا شش ساله دستات رو نگرفتم تو دستام!!!؟ یعنی واقعا شش ساله بغلت نکردم...صورتت رو نبوسیدم...سلامم نکردی...جوابم رو ندادی....؟؟؟؟ اگه این همه ساله که پرکشیدی، پس من چرا هنوز منتظر زنگتم!؟ منتظر پیامکت؟ چرا هنوز منتظرم قرار بذاریم بریم کوه، بعدشم کلپچ بزنیم؟ پس چرا هنوز منتظرم بیای با موتورت بریم بهشت زهرا؟ پس چرا من هنوز منتظرم سرت خلوت بشه دعوتت کنم با کوثر بیای و مرتضی رو هم خبر کنم و دور هم بشینیم و صدای بازی بچه ها خونه رو پر کنه و ما هم غش کنیم از بازی و خنده هاشون؟ محمود من چی دارم میگم؟ خُل شُدما  بیخیال این حرفا آقا، فقط بگوش باش که فردا اولین نفری که بعد سال تحویل بهت زنگ میزنه و تبریک میگه منم ها. گوشی‌ت رو آفلاین نکنی محمود! خیلی وقته صداتو نشنیدم لااقل عید بهونه بشه صدات رو بشنوم، شایدم بعدش قرار گذاشتیم رفتیم چندجا عید دیدنی. راستی میخوای تو ماشین نیار، با یه ماشین بریم بهتره،بچه ها هم تو ماشین یه کم میزنن تو سر و کله هم. . . شش سال و دو ماه!!؟ بگو که شوخیه محمود...بگو که شوخیه... . . . آخ محمود، یه جایی از دلم تیر میکشه، که دستم بهش نمیرسه...داره میسوزه...لااقل یه چیکه آب بده دستم، محمودرضا.... . . . کس ندانست که من میسوزم سوختن... هیچ نگفتن....، هنر است . . . من بی هنرم رفیق محمود نودوهشت تمام شش سال تمام میسوزم  دلتنگتم

سربازان آخرالزمانی امام زمان عج فدایی حضرت زینب سلام الله علیها شهیدمحمودرضابیضائی بیست و نهم اسفند یکهزار و سیصد و نود و هشت به وقت آخرین سحرِ سال.

@bi_to_be_sar_nemishavadd

  • دوستدار شهدا