شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۷ آبان ۹۹، ۰۹:۰۳ - ابراهیم ستاری
    روحش شاد

۲۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۹ ثبت شده است

۱۷
فروردين

«محد علی یونس» از رزمندگان حزب الله در لبنان ترور شد. ▪️«علی محمد یونس» از رزمندگان و فرماندهان حزب الله ساعاتی پیش در جنوب لبنان توسط افراد ناشناس ترور و به یاران شهیدش پیوست. ▪️هنوز از چگونگی شهادت این شهید اطلاعات زیادی در دست نیست اما بنا بر گفته‌های غیر رسمی وی مسئولیت تعقیب مزدوران و نفوذی‌ها را برعهده داشت است. fna.ir/ewj7ay @Farsna

  • دوستدار شهدا
۱۶
فروردين

درست در روز ۲۰ فروردین بود که خبری شنیدیم که نه تنها یک شخص و یک خانواده بلکه یک شهر را عزادار کردخبری که باعث شد خون تمام همرزمانتان به جوش آید. خبری که باعث افتخار خانواده تان شد. بله، خبر شهادت شما خون کنگاور و کنگاوریان را به جوش آورد. خوب به یاد دارم روز ۲۰ فروردین خبر شهادت شما در فضای مجازی پیچید. اما گفته بودند که شما ۱۶فروردین به شهادت رسیدید نمیدانم چه سری در این بندگی بود که حتی بعد از سه سال هنوز پیکرتان در جوار عمه سادات مانده.نمیدانم چه سری در راز و نیاز هایتان بود که هنوز هیچ سنگ مزاری ندارید.نمیدانم.... اما یک چیز را خوب میدانم این که مگر میشود کسی چون شما که از تمام دلبستگی های دنیایی بریدید تا به دفاع از حرم آل الله برسید،شهید نشود...

بستگان شهید مادر شهید: تنها خواسته ام از مسولین این است تا پیکر فرزند شهیدم را به زادگاهش باز گردانند تا تسلی بر دل داغدارمان باشد. 

 مدافع حرم زینبی یار دیرین حاج قاسم سردار شهید حاج مراد عباسی فر سالروزشهادت @zakhmiyan_eshgh @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۱۶
فروردين

 هر وقت که می خواست برگردد سوریه خیلی خوشحال بود. می رفت برای بچه ها خرید می‌کرد و تک تکشان را زمان خداحافظی می‌بوسید. معمولا دوستانش می‌آمدند دم در دنبالش و خودم از زیر قرآن ردش می‌کردم. او می رفت من هم می رفتم داخل خانه.ولی دفعه آخر مثل همیشه که خداحافظی کرد و رفت من لای در را باز گذاشتم که رفتنش را ببینم، دلم نمی گذاشت بروم داخل، از لای در که یواشکی نگاهش کردم متوجه شدم شهید فدایی هم برگشته از ماشین خانه را نگاه می کند و اشکش را پاک می کند.اگر کسی به اعتقادتش توهین می کرد به شدت ناراحت می شد. حتی یکبار در یکی از فیلم هایش دیدم زمانی که سر صبح گاه داشتند درود می فرستادند احساس کرده بود به یکی از بزرگان نه بی احترامی حتی، یکی با لحن بد صحبت کرده. حسین آقا با ناراحتی و برافروختگی می‌رود سمت آن طرف که متوجه می‌شود قضیه را اشتباه متوجه شده.بسیار مقید به هدیه خریدن بود. هر وقت از سوریه می خواست برگردد زنگ می زد می پرسید خانم چی می خواهی برایت بخرم؟ اینجا مانتوهای قشنگی داره. روز زن هم امکان نداشت دست خالی بیاید.اول محرم با شهید حجت که در یه ماشین بودند مورد اصابت موشک قرار می گیرند. آقای خاوری همانجا شهید می‌شود و حسین آقا هم زخمی شد. من خبر نداشتم اما عمویم زودتر خبر دار شده بود و می‌سپارد که کسی به زهرا یعنی من خبر ندهد تا نگران نشوم. بعد از عاشورا یک شب زنگ زد گفت: خانم یک خبر خوش برایت دارم. گفتم: چه شده؟ گفت: قراره شما بیایید چند روز اینجا پیش من. خیلی خوشحال شدم گفتم: یعنی ما واقعا لیاقت زیارت بی‌بی زینب(س) را داریم؟! دلم شکست و زدم زیر گریه. ایشان هم گفت: وسایلت را آماده کن ایشالا تا ده روز دیگه نهایتا همدیگر را می بینیم. من هم رفتم اجازه بچه ها را از مدرسه گرفتم و وسایلم را جمع کردم. منتظر بودم تا خبر بدهند برویم. بعد هم گفت هر وقت آمدید دمشق زنگ بزنید من از حلب بیایم پیش شما. ازشان پرسیدم چطور شده ما بیاییم سوریه؟! هزینه اش را چکار کنیم؟ آن وقت بود که ماجرای مجروحیتش را به من گفت. و تعریف کرد که: چون مجروح شدم فرمانده لطف کرده تا من خانواده ام را ببینم. این را که گفت نگران شدم و گفتم نکنه خیلی مجروحیتت شدیده و می خواهی ما را سورپرایز کنی؟ گفت: نه می بینی که راحت دارم باهات حرف می زنم. گفتم: به زبان نیست که شاید دست و پات قطع شده. خندید گفت: به همین بی‌بی زینب(س) قسم حالم خوب است.همیشه بهش می گفتم سالم می ری سالم بر می‌گردی. من نمی توانم از مجروح نگهداری کنم. می خندید می گفت: خانم جان بادمجان بم آفت ندارد من هیچ طوریم نمیشه. وقتی دیدم سرحاله باور شد و پیگیر نشدم. همچنان منتظر بودم که خبر بدهند برویم اما خبری نمی شد.بچه ها هم بی تابی می کردند که پس کی می رویم پیش بابا؟ هر وقت هم پدرشان تماس می گرفت دائم می پرسیدن بابا پس چرا نمیاییم؟ او هم می گفت: صبر کنید. تا اینکه یک روز از طرف دوستانش تماس گرفتند گفتند خانم فدایی با بچه هایتان آماده باشید فردا شب پرواز می‌کنید. آماده شدیم که باز خبر دادند هوا خوب نیست و نمی شود رفت. یک نوبت دیگر هم گفتند هواپیمایی را زدند فعلا امکان پرواز نیست، بعد گفتند انشاء الله بعد از ماه صفر. خیلی ناراحت و عصبانی شدم. حسین آقا که زنگ زد با ناراحتی گفتم مسخره بازی نکنید دیگه، به فرمانده تون بگید اگر نمیشه درست حرفشان را بزنند بچه ها از انتظار آب شدند. گفت باشه من صحبت می کنم خبر می دهم. 

راوی:همسرشهیدمدافع‌حرم حسین فدایی (ذوالفقار) 

@zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۱۶
فروردين

بسم الله الرحمن الرحیم  قربة الی الله

. . بعد از تو، به تصویر تو خو کرده نگاهم

بیچاره‌ام آنقدر که هم‌صحبتم این است می‌میرم ازین غم،

که در آغوش تو ای دوست

یک بار نشد گریه کنم،

... حسرتم این است .

رفیق محمود

گریه 

آغوش

حسرت

آااااااااااااه

سربازان آخرالزمانی امام زمان عج 

فدایی حضرت زینب سلام الله علیها 

شهیدمحمودرضابیضائی

پونزده روزِ که از فروردینی ترین ماهِ سال، میگذره اما من دلم سالهاست تو غروب بیست و نهمین روز از دی ماهی ترین ماه سال،اسیرِ. همین؛ گفتم که بدونی که می‌دونی...

  • دوستدار شهدا
۱۰
فروردين

 

یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل تلخ و خمار می‌طپم تا به صبوح وای من ‌‌ عزیز تر از جانم، نمادِ حقیقی پاسداری- پاسداری از مظلوم در چنگ ظالم، پاسداری از انسانیت، پاسداری از دین- هرسال ما برای شما با گرفتن دسته‌ی گل، جشن میگرفتیم، امسال خودتان از بهشت برای اربابتان گل میچینید و تولدش را جشن میگیرید. بابا جان سلام ما را هم به آقایمان و اربابمان برسانید، بگویید فرزندانم را زیر پرچمتان به حرمت لحظه‌ لحظه‌هایی که قلبشان داغدار است، نگه دارید روزتان مبارک پاسدار وطن  زینب بنت القاسم شهید سپهبد قاسم سلیمانی روز پاسدار

"برای شهید سلیمانی و آرامش و سلامتی دخترشون صلوات

  • دوستدار شهدا
۰۹
فروردين

 

برایش دلمه درست کردم و آش جو؛ دوست داشت. گفتم: از این دلمه‌ها بخور، ببین خوش‌مزه شده‌اند یا نه. نخورد؛ گفت اول می‌برم برای حاج قاسم. حاجی خیلی دلمه دوست داره. هر قدر گفتیم برای حاجی هم می‌گذاریم که بعد ببری، قبول نکرد. همان موقع زنگ زد خانه‌شان، گفت: حاجی ناهار نخور؛ برات دلمه و آش‌جو میارم. سوریه،حرم حضرت رقیه(س) ۸فروردین

 @khate_shahidan

  • دوستدار شهدا
۰۹
فروردين

 وقتی گفت می‌خواهد برود از شنیدن حرف‌هایش تعجب کردم گفتم اصلاً به شما نیاز نیست که بخواهید به آنجا بروید. شما روحانی هستید و می‌توانید همین‌جا بمانید و مردم خودمان را هدایت کنید اما می‌گفت رفتن به جمع مدافعان حرم برایم تکلیف است. چطور من روی منبر می‌روم و به مردم می‌گویم این کار را بکنید و این کار را نکنید بعد وقتی از منبر پایین می‌آیم خودم این کارها را انجام ندهم.⁉️ می‌گفتم الان پسرمان حسین کوچک است و دوست دارم شما در خانه کنارش باشید. می‌خواهم همیشه شما را ببیند و شما را الگوی خودش قرار دهد و شبیه شما شود. اما شهید می‌گفت من الگوی خوبی برای حسین نیستم و حسین الگویش باید امام_زمان(عج) و امام_حسین(علیه السلام) باشد نه من☝️ پسرم الان نزدیک به چهار سال دارد. به هرحال مخالفت کردم و گفتم الان برای رفتنتان خیلی زود است. الان ما اول راه و زندگی‌مان هستیم اگر می‌شود چند سال دیگر بروید. ایشان اینگونه توضیح می‌داد که فکر کن الان امام حسین(علیه السلام) به ما نیاز دارد، من می‌توانم بگویم امام حسین(علیه السلام) الان صبر کنید چون من اول زندگی‌ام هستم و چند سال دیگر می‌آیم اصلاً شاید چند سال دیگر به من نیاز نداشته باشند. وقتی گفتم بچه‌مان کوچک است گفت امام حسین(علیه السلام) هم بچه کوچک داشت و شما می‌خواهید فردا به حضرت فاطمه(علیه السلام) بگویید به وظیفه‌ام عمل نکردم چون بچه‌ام کوچک بود. «شاهدان عینی می‌گویند مصطفی پس از شهادت چشمانش را باز می‌کند و به همرزمانش لبخند می‌زند » راوی :همسرمحترم شهید مدافع حرم مصطفی خلیلی 

@zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۹
فروردين

 

«مهدی» از زمان کودکی ارتباط ویژه‌ای با امام زمان داشت. او به خوبی می‌دانست که هر کدام از ما برای آماده سازی ظهور حضرتش باید کاری انجام دهیم. او متناسب با هر مرحله از عمرش آنچه که بر عهده‌اش بود را انجام داد. می‌گفت: «اگر الآن ما از یاران حضرت مهدی ـعجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌شریفـ نباشیم تا او را یاری دهیم، هرگز او را یاری نخواهیم کرد حتی اگر او را با چشمانمان ببینیم.» و سرانجام در روز مبارک جمعه، روز متعلق به صاحب الزمان عجل (عج)، «مهدی» سر را بر خاکی نهاد که آن را با خون خود گلگون ساخت. شهید «مهدی رعد»، فرزندی از دیار «بعلبک» در لبنان است. از همان زمان کودکی اهداف خود در زندگی را با بصیرت و آگاهی انتخاب می‌کرد. «مهدی» سرشار از نشاط و جنب و جوش بود و از سکون و بی حرکتی دوری می‌کرد. نهایت بهره را از وقت خود می‌برد و از اوقاتش به درستی استفاده می‌کرد؛ گویی می‌دانست فرصت برای بهره‌گیری از فرصت‌های دنیا وقت چندانی ندارد. «مهدی»، وه چه نام زیبایی! وچه خیره کننده است ارتباط محکم او با صاحب اصلی این نام. «مهدی» پرورش یافته خانواده‌ای متدین و پایبند به مقدسات بود. تلاش پدر و مادر او بر این بوده تا تا فرزندانشان را به گونه‌ای تربیت کنند که از نسل مهیا کنندگان ظهور امام مهدی (عج) باشند. مادر «مهدی» زمانی که او را باردار بود بر انجام مستحبات بسیار مقید بود قبل از رسیدن به سن تکلیف نماز خواندن را شروع کرد و به آن پایبند شد. در کودکی سجاده اش را در نزدیکی یکی از والدینش پهن می‌کرد تا ایستادن و نشستنش شبیه به نماز خواندن بزرگ‌ترها شود. «مهدی» در سلوک روحی از فطرت پاکی برخوردار بود. از خواندن دعای ندبه و زیارت عاشورا دست نمی‌کشید. در قنوت نمازش همیشه این دعا را با خود نجوا می‌کرد: «پروردگارا! به حق فاطمه زهرا (س) و پدر بزرگوارش و همسر و فرزندانش شهادتی پاک را روزی من گردان» روح ایمانی در پهنای صورتش تجلی داشت. او دل‌ها را اسیر و دلباخته خود می‌کرد. هر زمان که فرصتی به «مهدی» دست می‌داد در امور خانه به مادر و پدر کمک می‌کرد. رضایت پدر برای او بالاتر از هر چیزی بود. @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۶
فروردين

 باید سلام کرد

به قنوت‌هایی که تا خدا رسید ...

نماز سفارش یاران آسمانی

شهید سیدعلی زنجانی

@ravayate_fath

  • دوستدار شهدا
۰۶
فروردين

 واسه همه مراسما سعی میڪرد یه برنامه داشته باشیم... محرم بود. حسین(معز غلامی) اومد و گفت حاجی ایستگاه صلواتی بزنیم؟ گفتم آره چرا ڪه نه، اما با چی؟ گفت با همین چای و بیسڪوییتای خودمون! یه میز گذاشت دم در مقر و شروع ڪرد. خودش هم چای میریخت و هم بیسڪویت میداد... حال و هوای ایستگاه های ایران شده بود، مردم هم تعجب ڪرده بودن... تا حالا تو "عقارب" ( سوریه) ازین ڪارا نشده بود ... حسین بنیان یه ڪار زیبارو گذاشت... قرارشد واسه هفده ربیع هم اینڪارو انجام بدیم ڪه البته نشد. دشمن زد به محورمون وڪلا برنامه هامون بهم ریخت وشدیدا درگیرشدیم. حسین گفت هرطور شده ایستگاهو میزنیم و بعد اینڪه شرایط مساعد شد همین ڪارو ڪرد که اتفاقا خیلی هم بهتر از ایستگاه محرم شده بود. بعدها جاسوسان خبر دادن که از ڪار حسین عصبانی شدن و چون فهمیده بودن برنامه داریم، همون روز زده بودن به محور ما... 

از وقتی رفتی ایستگاه های صلواتیتم رفته! 

  • دوستدار شهدا