شهدای زینبی

آخرین نظرات
  • ۹ آذر ۹۷، ۱۹:۴۵ - 00:00 :.
    :)
  • ۶ آبان ۹۷، ۲۰:۰۴ - 00:00 :.
    ++++

گفتگو با همسر شهید ابوالفضل راه چمنی ۳

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۴ ب.ظ


حماسه بانو: وقتی از کسی ناراحت میشدید چه میکردین؟

همسر شهید: من اگه ناراحت میشدم که مثل بقیه خانم ها، تو صورتم ناراحتی مشخص میشد و ابوالفضل هم سعی میکرد با صحبت حلش کنه. مثلا میگفت اون بنده خدا منظورش این نبوده و..ولی اگه مطمئن بود کسی واقعا مشکل داره، بهم میگفت باهاش ارتباط نداشته باشم.

ولی ابوالفضل خودش این جوری نبود. من دیده بودم وقتی خودش از دست کسی ناراحت میشد اصلا این ناراحتی تو قیافه ش مشخص نبود.

در برخوردهای بعدیش با همون شخص، اصلا انگار نه انگار که ازش ناراحت بوده. یه کاری میکرد، طوری رفتار میکرد که اون طرف از کرده خودش پشیمون بشه. اینجوری نبود که وقتی ناراحت میشه بخواد بروز بده.

حماسه بانو: اهل هدیه دادنم بودن؟

همسر شهید: بله. گل زیاد برام میخرید. بیشتر وقتها از سر کار که میومد گل میخرید. چون رز دوست داشتم  برام گل رز میخرید. یه بار باغبون محل کارش رو برده بود رسونده بود خونه،باغبان هم یه دسته گل بزرگ بهش داده بود. اینو که آورد برا من، بهش گفتم خودت خریدی؟ خندید و گفت نه.... راستش رو بهم گفت..

ولی بیشتر مناسبت ها، پیشم نبود. مثل سالگرد ازدواج یا تولدم. همش تو ماموریت بود.  وقتی زنگ میزد میگفتم تو خیلی زرنگی میدونی کی باید بری ماموریت.. همیشه هم میخندید... ولی وقتی پیشم بود، از چند روز قبل از تولدم بهش یادآوری میکردم... دیگه روز تولدم که میشد میگفت خانم بیا بریم بازار.. میگفتم من چرا بیام؟ خودت برو بخر..میگفت  خب باید ببرمت که اون چیزی ک دوست داری، با سلیقه خودت بخری ..

حماسه بانو:از معنویات اقا ابوالفضل برامون بگید. نماز و دعا و راز و نیازشون! اون جلوه های معنوی که شما می‌دیدید هر چی به شهادتشون نزدیک تر میشه، بیشتر میشد. 

همسر شهید: بیشتر نمازهاش رو میرفت مسجد. حتی گاهی که امام جماعت نبود، اصحاب مسجد، آقا ابوالفضل رو جلو میفرستادن و بهش اقتدا میکردن. بعضی وقتها که نمیتونست بره مسجد،تو خونه جماعت میخوندیم. میگفتم وایسا تا منم وضو بگیرم ،با هم بخونیم. نماز هاش رو باحضور قلب میخوند. یه عبا هم داشت موقع نماز رو دوشش می انداخت.  

نماز شب میخوند. در  قنوت هاشون حتما دعای اللهم ارزقنی شهادته میخوندن. من با صدای نماز شب خوندن ایشون بیدار میشدم ... این اواخر توی نماز شب هاشون زیاد گریه میکردن. 

توی روضه هایی که با هم  میرفتیم، از صدای گریه های  ابوالفضل که بلند بلند گریه میکرد، گریه م میگرفت.  چون بین قسمت زن و مرد فقط یه پرده بود، صدای اه و ناله و یا حسین گفتنشون میومد.

چند نفر از شهدای مدافع حرم مثل شهید خلیلی و محمد خانی از رفقای ابوالفضل بودن. شهادت اون عزیزان خیلی رو ابوالفضل تاثیر گذاشت. یه روز نرفت سرکار، گفت اماده شو با هم بریم حرم امام. بعد از زیارت مرقد امام، رفتیم بهشت زهرا...خیلی دنبال قبور شهدای مدافع حرم گشتیم. تقریبا نصف بهشت زهرا رو گشتیم تا پیداشون کردیم. وقتی پیداشون کردیم، اذان ظهر بود. کنار قبر شهدا، ایستاد نماز که من ازش عکس گرفتم...وقتی میخواستیم برگردیم، یه دور دوباره با ماشین مسیر رو رفت و برگشت. گفتم چرا این کار رو میکنی؟ گفت میخوام مسیر شهدای مدافع حرم رو یاد بگیرم.... بعد شهادتش خودم این جمله رو تعبیر کردم که منظورش طریق شهدا بود که خوب هم یاد گرفت و طی کرد و خیلی زود به شهدا پیوست..

حماسه بانو: اقا ابوالفضل، حافظ قرآن بودن. چقدر این قرآن در زندگی جاری بود؟

همسر شهید: همیشه اقا ابوالفضل میگفت ک امام خمینی روزی 12 بار قران میخوندن. میگفت امام چطوری با اینهمه مشغله وقت میکردن؟! 

همیشه تو اون جدولی که برا قرائت و حفظ قرآن داشت، سعی میکرد تعداد دفعات قران رو بالا ببره. منظورش این بود که مثلا اگه قراره یک جزء بخونی، همه رو یک دفعه نخونیم. یه جوری بخونیم که در کل روز با قرآن مانوس باشیم. 

قرآن رو تقسیم بندی میکرد. مثلا اگه قراره دو صفحه بخونه، هر نیم ساعت دو تا آیه میخوند که تو کل روز آدم منور باشه به نور قرآن. دائما با قرآن ارتباط داشت و چون آیات رو حفظ بود، خیلی اوقات در بحث و گفتگو، سریع از ایات به عنوان ادله استفاده میکرد و خب این خیلی تاثیرگذار بود

چون خودش مداح بود، با امام حسین اخت شده بود. تو مراسم ها معمولا زیارت عاشورا با اقا ابوالفضل بود. میگفت خجالت میکشم روضه بخونم. ولی در حد یکی دو خط میخوند. 

ولی بین اهل بیت سلام الله علیهم، به حضرت فاطمه خیلی ارادت داشت. اصلا برا ایشون یه جور دیگه گریه میکرد. قبل از اعزام آخرش، باهم رفتیم مشهد. نزدیک حرم، یه فروشگاهی بود. بهم گفت بیا اگه چیزی میخوای بخر، که من دارم میرم، کم وکسر نداشته باشی..دیدم خودش داره بین سربند ها میگرده. گفتم چی میخوای؟ گفت سربند یا زهرا..آخرم پیدا نکرد و رفتیم. من همین جور ذهنم درگیر بود که پیدا نکرد و رفت..ولی وقتی بعد از شهادتش وسایلش رو آوردن، دیدم لای قرآنش، یه سربند یازهرا است...

حماسه بانو: از شیوه زندگی تون به لحاظ مادی و توجه شون به نیازمندان برامون بگین.

همسر شهید: خونه مون خیلی ساده بود. اقا ابوالفضل مخالف مبل خریدن بودن. یکی از بستگان اومده بود خونمون، گفتن زنگ میزنم براتون مبل بیارن. اقا ابوالفضل خندید، اما همون لحظه چیزی نگفت که  ناراحت نشن. ولی دیگه اخر کار گفت من فعلا صلاح نمیبینم که مبل داشته باشم. هر وقت صلاح دیدم بهتون میگم.

یادم هست یک روز به من گفت دوست دارم جوری زندگی کنم که اگه حقوقم نصف بشه'برای زندگیم مشکلی پیش نیاد و اذیت نشم'' تو هم همینطور باش''

همیشه وقتی میرفتیم خرید، برا خودش چیزی نمیخرید. می‌گفتم چرا برا خودت چیزی نمیخری؟ میگفت من فعلا لباس دارم. همیشه لباسهای سه، چهار سال پیشش رو تمیز و سالم داشت. من میشستم و براش اتو میکردم، میپوشید. هیچوقت چیزی رو دور نمیریخت. اصلا حرف دیگران رو اعتقادش تاثیر نمیگذاشت. اعتقادش این بود که آدم همیشه باید ساده زندگی کنه.

وقتی هم که مهمون داشتیم، من میخواستم غذا بپزم، می‌گفتم یه نوع، کمه، حتما باید دو نوع باشه.. سالاد و ژله حتما باید باشه... میگفت نه خانم. ساده بگیر. یه نوع غذا بذار تا وقتی هم کسی ما رو دعوت میکنه، در زحمت نیفته. نگه ما سه نوع غذا بذاریم.. اینطوری چشم و هم چشمی میشه... رابطه ها کم میشه... همیشه میگفت مراعات کن. 

خیلی به بقیه کمک میکرد. وقتی گوشیش زنگ میخورد، براش میبردم متوجه میشدم داره به کسی کمک میکنه. اما خودش چیزی نمیگفت. ازش که میپرسیدم، اصلا بروز نمیداد و با اون طرف که پول بهش قرض میداد جوری رفتار میکرد که خجالت زده نباشه''همیشه اگه کسی کمکی میخواست، رو آقا ابوالفضل حساب میکرد...





  • دوستدار شهدا

نظرات  (۱)

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
جهت شادی روح مطهر شهدا شاخه گلی از صلوات نثار کنیم. اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی