شهدای زینبی

آخرین نظرات

همه مجذوبش می‌شدند

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ق.ظ


روایت زندگی شهید «مصطفی عارفی» از زبان همسرش؛

همه مجذوبش می‌شدند 

شهید مصطفی عارفی 

مصطفی در برخورد با همه اقوام و دوستان و حتی غریبه ها، به قدری مهربان و صادق و بدون کبر و غرور بود که همه مجذوبش می شدند. خصوصا خیلی از بچه ها و نوجوان های فامیل شیفته ایشان بودند.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «مصطفی عارفی» از شهدای مدافع حرم اهل مشهد مقدس است که در جوانی با وجود داشتن زندگی و فرزند، همه چیز را رها کرد و برای دفاع از حرم به صحنه جبهه حق علیه باطل به سوریه رفت. روایت های شنیدنی زندگی شهید عارفی از زبان همسرش به خوبی گویای این حقیقت است که خداوند شهادت را نصیب کسانی می کند که راه و رسم درست زندگی کردن را در پیش می گیرند.


صحبت های مردانه با طاهای کوچک

مصطفی لحن و شیوه بیان نکات کلیدی و مثال زدن هایش خیلی خاص بود. بسیار مطالعه می کرد و از کوچکترین وقتی برای افزودن به اطلاعاتش استفاده می کرد. از تجربیات افراد سالخورده فامیل استفاده می کرد و به صحبت ها و نصیحت های بزرگترها به دقت گوش می داد، تا در زندگی به کار ببرد. در معاشرت هایش بیشتر با افراد مومن و چند سال بزرگتر از خودش نشست و برخاست داشت و کلا در بین دوستان و آشنایان به قدرت بیان بالا و جذب کردن کوچیک و بزرگ زبانزد بود.

اگرچه گاها در تربیت بچه ها دلسوزی می کردم و این طبیعی بود، اما مصطفی بارها به زبان آورد که این سختگیری ها برای رشد و تربیت بچه لازم است. خودش هم می گفت اگرچه گاهی دلم می سوزد، ولی بهتر است بچه قدردان بار بیاید. ضمن اینکه با طاها صحبت می کرد و بسیاری از مسائل را برایش توضیح می داد. برای طاها شخصیت قائل می شد. او هم موافق حرف های پدرش بود.


عیدی فراموش نشود

عیدی دادن به فرزندان و بقیه کودکان فامیل برایش مهم بود و تاکید می کرد. یادم می آید در یکی از اعیاد، ما به خاطر فوت یکی از آشنایان، عزادار بودیم و لباس مشکی به تن داشتیم. مصطفی شب میلاد لباس خودش را عوض کرد و بعد از ما خواست لباس رنگ روشن بپوشیم و گفت مناسبت های مذهبی ائمه برایمان نسبت به مراسم خودمان ارجحیت دارد و البته در ایام عزای ائمه هم مقید به پوشیدن لباس مشکی بود و از بنده و بچه ها نیز درخواست پوشیدن لباس عزا می کرد و به هیچ عنوان شب شهادت اجازه خرید شیرینی نمی داد.

لباس بچه ها تولید داخل باشد

اصرار داشت لباس بچه ها اولا تولید ملی باشد، دوما تصاویر و نشانه ها و نوشته های غیر اسلامی و کارتون های غربی روی لباس کار نشده باشد، به شدت از کراوات به عنوان نماد لباس کفار بیزار بود. بسیار پیش می آمد که ما برای خرید یک دست لباس چند بازار را زیر و رو کنیم، ولی حاضر نبودیم لباس نامناسب برای بچه ها تهیه کنیم. چون مصطفی اعتقاد داشت پوشش فرزندان نشات گرفته از اعتقادات و بینش والدین است و مادامی که ما لباس نامناسب تن بچه هایمان کنیم یعنی داریم اعلام می کنیم که می خواهیم غرب زده باشیم.

رضایت خدا در صله رحم

بسیار معتقد به صله رحم بود و اصلا هم برایش مهم نبود کسی که به منزلش می رود به خانه ما آمده یا نه. به هر بهانه ای سعی می کرد صله رحم همه اقوام و دوستان را به جا بیاورد. من خودم شخصا دوست نداشتم به منزل کسانی که ماهواره داشتند، یا ولایی نبودند برویم، اما از آنجایی که هم مصطفی و هم من به حضرت آقا خیلی ارادت داشتم حرفش را گوش می کردم. می دیدم که چقدر در این موارد به مصطفی هم سخت می گذرد، اما می گفت: ما نباید قطع کننده این فریضه ی الهی باشیم، ولو پنج دقیقه بنشینیم و جویای احوال بشویم خودش به تنهایی رضایت خدا را به همراه دارد.

بارها اتفاق می افتاد که رفتار نامناسب یا شیطنت های بعضی از آشنایان، باعث ناراحتی ایشان شد، از جمله روشن کردن تلویزیون با کانال های ماهواره ای و یا بحث سیاسی که مخالف نظر ایشان بود.

همه مجذوبش می شدند

نکته دیگر اینکه مصطفی در برخورد با همه اقوام و دوستان و حتی غریبه ها، به قدری مهربان و صادق و بدون کبر و غرور بود که همه مجذوبش می شدند. خصوصا خیلی از بچه ها و نوجوان های فامیل شیفته ایشان بودند. با همه سنین ارتباط عاطفی برقرار می کرد، البته با رعایت حرمت محرم و نامحرم.

زیارت اهل قبور را جزئی از صله رحم می دانست و می گفت اموات منتظر ما هستند. و می توان گفت رفتن به زیارت اهل قبور برنامه هفتگی‌مان بود.

از ماشینش هم در راه خیر استفاده می‌کرد.

ما در مشهد ساکن شدیم و به هر حال دوری و غربت ناراحتی هایی به همراه داشت. اوایل به کسی نمی گفتم اما بعدها متوجه شدم که شریک زندگی باید در همه چیز شریک باشد. وقتی خیلی از چیزی ناراحت می شدم، به آقا مصطفی می گفتم. ایشان هم همیشه تاکید می کرد ناراحتی هایت را فقط به من بگو چون اگر به بقیه بگویی هم غیبت می شود و هم اینکه دلخوری های زیادی پیش می آید و ممکن است حرمت ها شکسته شود.

من مواقعی که از کسی دلخور می شدم با خودش صحبت می کردم و ایشان خیلی خوب راهنمایی می کرد، گاهی می گفت: «اصلا شما سعی کن بیشتر با خدا صحبت و درددل کنی و از خدا کمک بخواهی. به خدا بسپاریم و بگوییم خدایا فلان بنده ات این کار را کرده و باعث رنجش من شده. بنده تو هست، خودت بهتر می‌دانی حق با کیست. من کاری نمی توانم بکنم یا چیزی بگویم. خودت جوابش را بده. خب مطمئنا خدا خیلی بهتر از ما جوابش را می دهد و اینجوری کسی هم از دست شما ناراحت نمی شود». واقعا هم همین کار را می کردم و خیلی مواقع حرم می رفتم و از امام رضا (ع) مثل یک پدر دلسوز کمک می خواستم.

غذای پر از شته!

چون دختر کوچک خانواده بودم و سنی نداشتم خیلی آشپزی بلد نبودم آقا مصطفی هم تنها پسر خانواده بود و مثل من چیزی بلد نبود. اوایل که با پدر و مادر همسرم زندگی می کردیم یادم هست یک روز آقا مصطفی گفت بیا امروز ما غذا درست کنیم. اولین باری بود که برنج درست می کردم. یادم رفته بود نمک بریزم، و برنج هم شفته شده بود. وقتی برنج را سر سفره آوردم برای اینکه کسی متوجه نشود آقا مصطفی رو به پدر شوهرم گفت چون شما فشار خون دارید به زینب خانم گفتم اصلا داخل غذا نمک نریزد و هر که خواست خودش نمک بریزد.

یک بار هم قرمه سبزی درست کردم، آخرش گفتم انگار یک چیزی کم دارد، بعد یادم افتاد اصلا لوبیا نریختم! فقط سبزی و گوشت بود! آقا مصطفی اصلا به رویم نمی آورد، تازه خیلی وقت ها بهم می گفت: «شما با این سن و سال کم، حاضر به ازدواج با من شدید، آن هم با شرایط سخت، من هم بالاخره باید به خاطر شما یک سری چیزها را در زندگی تحمل کنم.» ولی من در فاصله کمی همه غذاها را از مادربزرگ ایشان یاد گرفتم و خدا را شکر چون علاقه داشتم آشپزی‌ام خوب شد.

حتی به من می گفت: «شما وقتی غذای معمولی را یاد گرفتی بعد خودت تمرین کن و یک سری چیزها را با هم قاطی کن تا غذای جدیدی درست کنی»، می گفت «همیشه که نباید از بقیه بپرسی، سعی کن خودت یک سری کارها را ابتکاری انجام دهی، حتی اگر بد هم شد من حاضرم آن غذا را بخورم». واقعا اگر غذایی می سوخت یا بی نمک یا شور می شد به هیچ عنوان به رویم نمی‌آورد، یعنی اصلا نه من، نه بقیه، یادمان نمی‌آید که گفته باشد این غذا مشکل دارد.

یک بار خانم پیری به خاطر علاقه اش به آقا مصطفی اصرار کرد برای ناهار به خانه اش برویم. وقتی رفتیم خیلی خوشحال شد، چون به خاطر کهولت سن کسی به منزلش سر نمی زد. خورشت قیمه درست کرده بود، من یکی دو قاشق از غذا که خوردم به آقا مصطفی گفتم چرا این خورشت پر زیره است، بعد کمی که نگاه کردم ببینم زیره سبز هست یا سیاه متوجه شدم که غذا پر شته است. خیلی حالم بد شد خواستم از جایم بلند شوم که آقا مصطفی گفت اصلا از جایت بلند نشو که این بنده خدا متوجه نشود و دلش بگیرد. خیلی برایم سخت بود خودم را با برنج سرگرم کردم. پیرزن مدام تعارف می کرد و مصطفی با لبخند و تعریف زیاد غذا را تا انتها خورد.

با خودم گفتم خیلی توانایی می خواهد آدم برای رضای خدا و نشکستن دل یک پیرزن این غذا را بخورد.

منبع: دفاع پرس

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی