شهدای زینبی

آخرین نظرات

د‌لداده‌ے ارباب بود

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۱۷ ب.ظ



عمار حلب

د‌لداده‌ے ارباب بود 

درِ تابوت را باز ڪردند 

این آخرین فرصت بود ...

بدن را برداشتند تا بگذارند داخل قبـر؛ بدنم بے حس شده ‌بود ، زانو زدم ڪنار قبـر دو سـہ تا ڪار دیگر مانده‌ بود . باید وصیت‌ هاے محمد حسین را مو بہ مو انجام مے دادم.

پیراهن مشڪے اش را از توے ڪیف درآوردم. همان ڪہ محرم ها مے ‌پوشید. یڪ چفیہ مشڪے هم بود ، صدایم مے لرزید . بہ آن آقا گفتم ڪہ این لباس و این چفیہ را قشنگ بڪشد روے بدنش ، خدا خیرش بدهد. توے آن قیامت پیراهن را با وسواس ڪشید روے تنش و چفیہ را انداخت دور گردنش ...

جز زیبایے چیزے نبود براے دیدن و خواستن ! بہ آن آقا گفتم:« مے خواست براش سینہ بزنم ؛ شما مے تونید؟ یا بیاید بالا ، خودم برم براش سینہ بزنم » بغضش ترڪید. دست و پایش را گم کرد . نمے توانست حرف بزند

چند دفعہ زد رو سینہ محمد حسین. بهش گفتم:« نوحہ هم بخونید.» برگشت نگاهم ڪرد. صورتش خیس خیس بود. نمے دانم اشڪ بود یا آب باران. پرسید:« چے بخونم؟» گفتم :« هر چے بہ زبونتون اومد. » گفت:«خودت بگو » نفسم بالا نمے آمد ....

انگار یڪے چنگ انداختہ بود و گلویم را فشار مے داد ، خیلے زور زدم تا نفس عمیق بڪشم

گفتم :

از حرم تا قتلگاه 

زینب صـدا مے زد حسیـن

دست و پـا مے زد حسیـن

زینب صـدا مے زد حسیـن ...

سینہ مے زد براے محمد حسین

شانہ هایش تڪان مے خورد ... 

برگشت با اشاره بہ من فهماند 

همہ را انجام دادم ؛ خیالم راحت شد ...

پیشِ پاے ارباب تازه سینہ زده‌ بود ...


  عمار حلب

[ خاطرات شهید محمدحسین محمدخانی ]

 انتشارات روایت فتح

تراب‌الحسین 

 @alaahasannajme 

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی