شهدای زینبی

آخرین نظرات

۲۵۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰
مرداد


حماسه بانو: این سفر اولشون به عراق بود؟

همسر شهید: بله...قرار هم بود که اصلا وارد منطقه جنگی نشوند ولی وقتی رسیده بودن عراق، محل کارشون عوض میشه و میبرنشون جایی که جزء منطقه جنگی بوده. جالب اینه که صبحی که رسیدن، آقا هادی زنگ زد گفت خانم خیالت راحت جای ما امن هست. فرداش زنگ زد گفت دعا کن زنده برگردم!! از بس که صدای تیراندازی میومد من صداش رو درست نمیشنیدم.

البته خود آقا هادی و دوستاشون اصرار کرده بودن که حالا که تو منطقه جنگی هستیم اجازه بدید ما هم بجنگیم. اجازه رو میگیرن ولی چون اینا بعنوان مهندس رفته بودن و اسلحه نداشتن برمیگردن عقب که اسلحه بگیرن که بهشون خبر میدن همونجایی که اونا بودن گرفتار کمین داعش شدن. آقا هادی میگفت اون لحظه بیست دقیقه ایستاده بودم و به آسمان خیره شده بودم  که همه چی دست خداست...

حماسه بانو: خب الحمدلله که اون موقع اتفاقی براشون نیفتاد..

همسر شهید:بله. من همش میگفتم خدا هادی رو نگه داشت که شش ماه برا من باشه! اون یک هفته ای که اونجا بود من قلبم داشت از جاش در میومد. بخاطر من روزی یک بار زنگ میزد. یه  شب زنگ نزد. خودم زدم.  همکارشون جواب دادن. یه ذره مکث کرد گفت آقا هادی. .. رفتن بیرون.. کار دارن... بعد گفتن نه خوابن! اینجوری که گفتن خیلی نگران شدم گفتم خب باشه خداحافظ! فکر میکردم الکی میگن. انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. چند بار دیگه زنگ زدم کسی جواب نداد. همینطور من استرسم بیشتر شد. گفتم حتما یه اتفاقی براش افتاده. دوباره زنگ زدم، همکارش جواب داد،گفتن که آقا هادی خوابن. گفتم بیدارشون کنید! گفتن واقعا بیدارشون کنم? گفتم آره بیدارشون کنید ؛ یادم نمیره وقتی گوشی رو گرفتن انگار دنیا رو بهم دادن گفتم آخه تو منو کشتی. گفت چی شده خانم? گفتم هیچی برو بخواب! خیالم راحت شد دیگه.

خیلی سخت بود. خیلی نگران بودم. وقتی پیام داد که الان پروازمون نشست فرودگاه تهران، گفتم خداروشکر که زنده برگشتی! اصلا فکرش رو نمیکردم که دیگه زنده ببینمش؛ وقتی که صدای در خونه اومد، من سجده شکر کردم! ..

حماسه بانو: این رابطه عمیق عاطفی از کجا نشات میگرفت؟ از اول، دستور العملی داشتید؟

همسر شهید: اول ازدواجمون، پدرم به هردوتامون گفت که الان نباید دو تا "من" باشید. باید بشید" ما " و پدرم به من گفت :" این نصف شدن و شکستن  منیت، باید بیشتر از طرف تو باشه. چون مرد غرور داره. اما زن بیشتر میتونه از من بودن خودش کم کنه." یعنی با اینکه پدر من بود، این حرفا رو زد. ...

همیشه هم آقا هادی میگفتن :" اون لحظه که من دارم یه حرفی رو بهت میزنم، تو بگو چشم!! من خوشم میاد. 

بعد تو با اون زنانگی خودت حرفت رو به کرسی بشون. مثلا بگو اگه اینجوری بشه من بیشتر دوست دارم..

میگفت من اونجوری بیشتر دوست دارم و همون کاری که تو میگی انجام میدم!" میگفت زن خوب یعنی این!!  

حالا جالب اینه که من با اینکه بهش چشم نمیگفتم اما همیشه کاری که من میگفتم انجام میداد!  اونم همیشه میگفت:" تو چشم نمیگی، من دارم کاری که تو میخوای انجام میدم. اگه چشم بگی دیگه برات چیکار میکنم!" 

حماسه بانو: خیلی جالبه! خانم جعفری! این حرفی که آقا هادی بهتون گفتن دقیقا همون دستورالعملی هست که سالهاست اساتید حوزه تربیت خانواده میدن. "کلید طلایی چشم" 

همسر شهید: بله دقیقا ..جوونای الان مثل خودم دوست دارن لجبازی کنن. الان که برمیگردم به گذشته، به دلخوریهای کوچکی که تو زندگیم بوده، فکر میکنم، میگم خب چرا لجبازی میکردم؟ باید وقتی یه چیزی میگفت، میگفتم چشم. بعدش کاری رو که من میخواستم انجام میداد! منم الان به جوونا میگم: لجبازی نکنید زندگی خودتونه! 

پدرم همیشه میگفتن 'گربه رو دم حجله بکش' یعنی همون لحظه بگی چشم.. واقعا چشم گفتن معجزه میکنه! یعنی چشم بگی در حقیقت داری پادشاهی میکنی و هر چی خودت بگی انجام میشه! در حالیکه بعضیا مثل خودم فکر میکنن منظور از "گربه رو دم حجله بکش" یعنی اینکه لجبازی کنم و با همه چیز مخالفت کنم! درصورتیکه آقایون بخاطر غرورشون دوست دارن چشم بشنون ولی در حقیقت  همشون بچه هستن و خیلی راحت میتوانید آنها را مثل موم تو دستتون داشته باشید..

حماسه بانو: این حالت عاطفی آقا هادی در خارج از رایطه دو نفره تون هم وجود داشت؟

همسر شهید: بله...بسیار زیاد..آقا هادی خیلی دلسوز بودند. اصلا خدا شهادتش رو بخاطر قلب مهربونش بهش داد. اگه خودش هم دستش خالی بود  ولی اگه یکی نیاز داشت، حاضر بود بهش کمک کنه . یه روز با هم بیرون بودیم یهو دیدم آقا هادی با یه بادگیر داره میاد..گفتم اینو چرا خریدی؟ نه لازم داریم نه پول اضافه داریم. گفتن:" یه دستفروشی اومد. دیدم پول نداره و دستش خالیه. گفتم بخرم ازش.! "یا اینکه ماه محرم پدرشون نذری میدادن. با اینکه نداشتیم اما حتما میگفتن که یه بخشی رو ما بدیم تو راه امام حسین خرج بشه و به پدرشون کمک میکردن. ! 

یه بار رفته بودیم مشهد. اونجا ناهار دعوت حضرت شدیم. رستوران حرم جوریه که فقط کسایی راه میدن که فیش دارن. دم در رستوران حضرت خیلی شلوغه که همه میخوان برن داخل. اما نمیذارن. اونجا یه خانم بچه بغل ایستاده بود و التماس میکرد که بذارن بره داخل. آقا هادی رفت فیش خودش رو داد به این خانم. اونم با خوشحالی رفت داخل رستوران. و هادی دیگه فیش نداشت. همه باهاش دعوا کردن. اونم گفت عیب نداره من و خانمم با هم غذا میخوریم..  

هادی خیلی قلب مهربون و دلسوزی داشت سعی میکرد تو کارا به همه کمک کنه حتی اگه خودش توانش نداشته باشه! 

ما پنج شنبه ها میرسیدیم آمل. اگه میومد میدید پدرش تو باغ داره کار میکنه با همون خستگی راه، سریع میرفت کمکشون. یعنی دوش به دوش پدرشون کمک میکردن هم قبل ازدواج هم بعد ازدواج ؛ پدر و مادرشون کاری رو بدون ایشون انجام نمیدادن....همیشه حرفشون این بود که میگفتن پدر و مادرم حق دارن. من الان اگ بهشون کمک کنم بعدا بچه های منم به من کمک میکنن. همان طور که پدرم همیشه به پدرشون کمک میکردن، این شده که منم الان به پدرم کمک میکنم!... 

حماسه بانو: سفر اول به عراق شهریور 93 بود. بعد از آن 6 ماه پیشتون بودن؟ تهران بودید دیگه؟

همسر شهید: بله. این 6 ماه اخر پیش هم بودیم. البته گاهی ماموریت داخلی میرفتن. ولی چون من هم دانشجوی دانشگاه علوم تحقیقات تهران بودم، بیشتر پیش هم بودیم ولی هردومون درس میخوندیم. یادمه یه ماه برا امتحانات قرار گذاشته بودیم من توی هال، اونم تو اتاق بمونه، درس بخونیم.  یادم میاد یه دفعه که داشتیم درس میخوندیم، یه دفعه از اون طرف صدام کرد فاطمه فاطمه.... من بدو رفتم گفتم چه خبر شده ؟چی شده؟  هادی کتاب رو از دستم گرفت، انداخت اون طرف. گفت :" ولش کن درس رو . بیا هر دوتامون انصراف بدیم. خسته شدیم. بیا زندگیمون رو بکنیم..." با خنده گفتم:" مسخره، من ترسیدم. گفتم اتفاقی افتاده"  گفت نه بیا بریم انصراف بدیم...!  یعنی انگار از اینکه از هم دور بودیم، اون تو اتاق خواب و من تو پذیرایی و اینجوری داشتیم زندگی میکردیم، اعصابش خرد شده بود. یعنی دوست داشت من کنارش باشم. اون اوایل هم که خونه تهران گرفته بودیم ولی خالی بود و هادی تنها زندگی میکرد، بهم پیام داد، پیامش رو هنوز دارم. بهم گفته بود:" الان دارم عکس های تو رو تو لپ تاپم میبینم و بعد خونه رو نگاه میکنم.. میگم کی میشه فاطمه ی من بیاد داخل این خونه! 

حماسه بانو: گاهی آدمها، فرصت کنار هم بودن رو بخاطر چیزایی از دست میدن که اصلا ارزشش رو نداره! آقا هادی از رهبری هم حرفی میزدن؟

همسر شهید: همیشه میگفتن که رهبرمون تنهاست ما وظیفمونه بهشون کمک کنیم...خیلی ارادت داشتن به رهبر! از طرف محل کارش هم 2 بار بردنش نماز پشت سر آقا ؛ اولین باری که رفت و اومد با ذوق برا همه تعریف میکرد. وقتی بهم زنگ زد. چنان با ذوق بهم گفت خانم اگه بدونی کجا بودم . گفتم کجا؟ گفت رفته بودم نماز پشت سر آقا. دومین صف بودم پشت سرشون، نماز میخوندم ؛ میگفت دلم میخواست بپرم بغلشون کنم اما محافظاشون اجازه نمیدادن, خیلی ذوق داشتن برا همه تعریف میکردن!

ادامه دارد 

https://telegram.me/joinchat/B0bupz1QIYZDQntEl0ChxA

خواهران مدافع حرم

http://8pic.ir/images/m9akcq0m6lcakbbbq3tp.jpg





  • دوستدار شهدا
۳۰
مرداد

کانال شهدای مدافع حرم قم

sh_modafeaneqom



  • دوستدار شهدا
۳۰
مرداد


شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی

همسرداری شهدا 

هر وقت بیرون میرفتن اگر چیزی تعارفشون میکردن

نمیخورد و میاورد خونه ...

حتی وقتی سرکار گاهی شیرینی یا بیسکویت بهش میدادن اصلا نمیخورد...

حتما میاورد منزل و میگفت  بیا باهم بخوریم.

گاهی بلند پیش دوستانشون میگفتن یکی دیگه میبرم برای خانمم...

تا اونها هم محبت به همسر رو یاد بگیرن.

کانال شهید 

 @modafehhh

شهادت محرم ۹۴

خاطرات ناب شهدا

بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــرم

@Shohadaye_Modafe_Haram 

  • دوستدار شهدا
۳۰
مرداد

 دلا یاران عاشق زود رفتند

از این وادے همہ خشنود رفتند

من و تو مثل یڪ مرداب ماندیم

خوشا آنان ڪه مثل رود رفتند

@khadem_shohda

خــــادم الــشهــــدا


  • دوستدار شهدا
۳۰
مرداد

وصیت من همان حرف شهید همٺ است

باخدای خود عهد وپیمان بسته ام تاآخرین قطره خونم،درراه حفظ وحراست 

ازاین انقلاب الهی یک آن آرام وقرار نگیرم.

شهید محمودرضا بیضائی

خادم الشهداء

@khadem_shohda


  • دوستدار شهدا
۳۰
مرداد

دلنوشته ی یکی از دوستان و همکاران شهید عباس آسمیه

سلام چند روز مونده بود که عباس بره اومد خونمون از دوره اومده بود اون شب سرد بود اومد نشست با هم صحبت کردیم بعد عباس گفت اگه آدم برای شهادت بره سوریه هیچ وقت شهید نمی شه آدم باید همیشه برای جهاد برای حفاظت از ناموس بره.

 هنوز که هنوزه این جملش تو ذهنمه همش حرف های آسمونی می زد انگار جاش اینجا نبود.

کانال شهید عباس آسمیه

  • دوستدار شهدا
۲۹
مرداد

 شهید عباس آسمیه

دستمال کوچیک جیبی داشت که تو همه مراسم عزاداری ائمه ،گریه هاشو با اون پاک میکرد و میگفت که این اشکها و این دستمال روز قیامت برام شهادت میدن . ارادت خاصی به اربابش امام حسین ع و حضرت عباس ع داشت .

تاکید بسیار زیادی بر خوندن زیارت عاشورا با ذکر صد لعن وسلام داشت. 

میگفت امکان نداره شما با اخلاص کامل زیارت عاشورا بخونی و ارباب نظر نکنه .

تو وصیتش نوشته که دستمال جیبی مخصوص اشکش رو در هنگام دفنش روی سینش بزاریم و تربتی که دست مادرم داره رو تو کامش بزاریم.

به امید انجام تمام وصیتش......

کانال شهید عباس آسمیه.


  • دوستدار شهدا
۲۹
مرداد


حماسه بانو: یه خاطره شیرین از سفر مشهد برامون میگید؟

همسر شهید: آقا هادی نذر کرده بودن اگه ازدواجمون سر گرفت یه سفر مشهد بریم. اون سفر خیلی بهمون خوش گذشت. مشهد خونه یکی از دوستانمون بودیم. یه روز با هم رفتیم بازار رضا. 

طبقه بالای بازار یه آشنا داشتن که زیورآلات قیمتی میفروخت. ما میخواستیم انگشتر بخریم. خانم دوستمون یه سرویس مروارید بهم نشون داد گفت قشنگه؟ من چون میدونستم گرون هست و هادی هم دانشجو بود. اصلا ابراز علاقه نکردم. گذشت و اومدیم خونه. روز آخر سفر دیدم آقا هادی و دوستش دارن رمزی با هم حرف میزنن و رفت وآمد مشکوک دارن. چیزی متوجه نشدم. برگشتیم آمل. بعد از دو هفته یه جریانی پیش اومد و آقا هادی از من خواستن کاری رو انجام بدم که زیاد راغب نبودم.

 ولی بخاطر دل اون قبول کردم. آقا هادی  بخاطر همین قبول کردنم خیلی خوشحال شد و با اینکه نگذاشت اون کار رو انجام بدم ولی بعدش بعنوان تشکر بهم هدیه داد. بازش که کردم دیدم همون سرویس نقره هست. خیلی خوشحال شدم. واقعا غافلگیرم  کرد...

حماسه بانو:  وقتی بخاطر اختلاف سلیقه ناراحتی پیش میومد و شما از دست یه نفر دلگیر میشدی، ایشون چه میکردن؟

همسر شهید: سعی میکرد با حرف زدن آرومم کنه. مثلا همیشه میگفت پدر و مادر من و شما 40 یا 50 سال این مدلی زندگی کردن و عقیده شون اینه. نمیشه عوضشون کرد. ما باید با اونا کنار بیایم. به من میگفت پدر و مادر انسان خیلی به گردن انسان حق دارن. اگه تو گوشمون هم زدن باید احترامشون رو نگه داریم. ولی همیشه یه مدیریتی بین من و خانواده ش داشت تا رابطه مون خوب بمونه. همیشه پیش من از اونا تعریف میکرد و منو تشویق به مدارا و پیش اونا هم از من تعریف میکرد...

حماسه بانو: اون دوران عقد طولانی بالاخره کی تموم شد؟ مراسم عروسی کی بود؟

همسر شهید: 14 و 15 اسفند 92 

حماسه بانو: چرا دوتا تاریخ میگین؟!

همسر شهید: چون دو شب عروسی گرفتیم. (خنده) فامیلامون زیاد بودن و من وهادی هم هر دو بچه اول بودیم و پدر و مادرامون میخواستن با عروسی ما جبران محبت بقیه رو کنن. بنابر این مجبور شدیم دو شب بگیریم. کارای قبل عروسی خیلی خسته مون کرده بود. هادی میگفت کی صبح هفدهم میشه که همه چیز تموم شده باشه! ولی اون دو شب مراسم خوب بود.  مخصوصا از مراسم شام دو نفره ای که برا عروس و داماد مهیا کرده بودن، خیلی خوشش اومده بود! 

 آقا هادی خیلی خوش غذا بودن یعنی اگر حتی غذایی رو هم دوست نداشتن چنان با اشتها میخوردن که فکر میکردیم چقدر دوست داره!  بعد که ازش میپرسیم میگفت نه بابا من اصلا این غذا رو دوست ندارم . ولی تو آشپزی نظر میداد. میومد کنارم می ایستاد و نگاه میکرد چکار میکنم. توجه نشون میداد به کارای من...

حماسه بانو: بعد از مراسم اومدید تهران؟

همسر شهید: بله..منزلمون تهران بود. دو روز بعد از عروسی حرکت کردیم به سمت تهران. تو راه هادی گریه میکرد. بهش گفتم برعکسه؟؟ من باید الان گریه کنم!! گفت: "من خیلی به مادر و پدرم مدیونم...خیلی اذیتشون کردم...." یعنی اینقدر نسبت به پدر و مادرش احساس وظیفه میکرد..با اینکه هادی هیچ وقت براشون کم نمیذاشت. واقعا با تمام توان تلاش میکرد که به خانواده ش خدمت کنه. یعنی به نظر من یکی از نکات مثبت هادی همین خدمت و محبت به پدر و مادر بود که هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی ازش غافل نمیشد. با وجود این بازم احساس دین میکرد و گریه میکرد..

حماسه بانو: فکر ایشون صحیح بوده. حق پدر و مادر قابل جبران نیست...

حماسه بانو : آغاز زندگی مشترک چطور بود؟

همسر شهید: اولش که من وسایلام رو نبرده بودم تهران. چون دانشگاهم آمل بود. بعد از مراسم عروسی که رفتیم  تهران یک هفته موندیم. بعدش اومدیم آمل. چون عید بود. بعدش هم شنبه ها تا دوشنبه آمل میموندم برا دانشگاه. بعدش بدو میرفتم تهران. یعنی پر میکشیدم برا دیدن هادی..! دوباره تا پنج شنبه تهران میموندیم. پنج شنبه باهم  راه میفتادیم میومدیم آمل.!

آقا هادی دوس نداشتن روزای تعطیل تهران بمونن و خیلی هم آمل و رئیس اباد رو دوست داشتن. میگفتن من تا 7_8سال تهران میمونم بعد انتقالی میگیرم میام آمل.  دانشگاه من که تمام شد و آقا هادی هم ماموریت میرفت و میومد و من دیگه رفته بودم تهران. 

 شهریور بود که به همه همکاراشون گفتن که یه سفر ماموریتی به عراق هست. میرید یا نه؟ که همه همکاراشون گفته بودن نه. به اقا هادی که گفتن،راحت قبول کرده بود. ازش پرسیده بودن: خانومت راضیه؟ که ایشون بدون اینکه به من بگه گفته بود اره. بعد به من زنگ زد، گفت: خانم اماده شو که بریم آمل. من قراره برم ماموریت. گفتم: کجا؟  گفتن عراق!! گفتم برا چی میخوای بری اونجا؟ گفتن: نه نگران نباش. جای ما امن هست ..

 اون شبی که فردا صبحش قرار بود بره تهران و پرواز داشتن من به آقا هادی گفتم : من خسته شدم از دوری. من نمیتونم تحمل کنم. " منو آروم میکرد، میگفت قول میدم بهت این سفر رو رفتم و اومدم دیگه ماموریت نرم. منم گفتم باشه! جلوشو نگرفتم. فقط بهش میگفتم خسته شدم از این همه دوری. چون واقعا هم از هم خیلی دور بودیم. گفتن جای ما امن هست. یه کارگاهی تو عراقه. ما اصلا جنگ نمیریم. قبل رفتنش بهم گفت که شاید نتونم هر روز بهت زنگ بزنم چون میدونست چقدر وابسته ام و نمیتونم ازش بیخبر باشم!

ادامه دارد 

https://telegram.me/joinchat/B0bupz1QIYZDQntEl0ChxA

خواهران مدافع حرم

http://8pic.ir/images/oi2tin0ry1icbum5q3mp.jpg



  • دوستدار شهدا
۲۹
مرداد


حماسه بانو: خودتون رو معرفی میکنین؟

همسر شهید: فاطمه رحمانی هستم متولد سال 1370 ساکن آمل و همسر شهید هادی جعفری متولد 1365

حماسه بانو: خانم جعفری، با همسرتون آشنا بودید؟

همسر شهید: باباهامون با هم همکار بودن. سال 84 با هم همسفر مکه شدن. روزی که قرار بود برن فرودگاه، 3 صبح قرار گذاشته بودن که همه با هم برن فرودگاه که پدرشون منو دید.

ما تازه دوربین خریده بودیم و من درحال فیلم گرفتن بودم. پدرشون چند بار گفتن که این عروس خودمه. توی سفر شوخی میکردند که سوغاتی نخرید. من برا عروسم خریدم...ولی بعد مامان من میگفتن نه دختر من بچه ست و این حرفا چیه.! به هادی هم از سن 17 سالگیش گفته بودن برا ازدواج ولی چون آمادگی ش رو نداشت، قبول نکرده بود و  این گذشت...

حماسه بانو: خب پس بالاخره کی اومدن خواستگاری؟

همسر شهید: اولین جایی که به هادی پیشنهاد میدن، خونه ما بوده. ولی هادی چون پدر جفتمون نظامی بودن،قبول نکرده بود. چند جا میرن خواستگاری ولی میبینن با اعتقاداتشون جور نیست. دیگه خود هادی به خانواده ش میگه بریم خونه آقای رحمانی..

روز آخر شهریور 89 مادرش زنگ زد و قرار گذاشتن اومدن...هادی وقتی از خونه ما رفته بودن بیرون به مادرش گفته بود کاش از اول همین جا اومده بودیم..چرا از اول نیومدیم؟؟!!..

حماسه بانو: به حرف بزرگتر گوش ندادن همینه دیگه.. از جلسه خواستگاری بگین برامون..

همسر شهید: والا من بخاطر یه خواستگار سمج که قبلش داشتم اصلا اعصاب نداشتم. مادر هادی هم که زنگ زد نمیخواستم بذارم بیان. ولی تو دلم یه کسی میگفت بذار بیاد اگه نخواستی به بهانه نداشتن کار ردش کن..اون روز که اومدن ، من تو اتاقم نشسته بودم. صدای آقا هادی رو که شنیدم بنظرم خیلی مردانه و دلنشین اومد...بعد پدرم گفتن که بریم صحبت کنیم.

 من با کلی اکراه و معطلی رفتم. بعدم دیدم انگار خجالت میکشه که شروع کنه به حرف زدن. منم کلافه شده بودم. خودم شروع کردم و سوال ازش پرسیدم و دیگه راه افتادیم.

من مسائل دینی و تقید به حلال و حرام برام مهم بود. مال و ثروت و خونه و..مهم نبود ولی داشتن یه شغل مهم بود و آقا هادی شغل نداشت چون هنوز دانشجو بود ...

حماسه بانو: در صحبتهای جلسه خواستگاری به چه نکته ای رسیدی؟

همسر شهید: اون روز من خیلی باهاش صحبت کردم و چیزی که خیلی برام جالب اومد اینکه آقا هادی هیچکدوم از حرفا و خواسته های منو همینجوری قبول نکرد. در واقع همه رو در حالت تعلیق گذاشت یا رد کرد. 

مثلا من بهشون گفتم که 3_4سال نامزد(عقد) باشیم ایشون گفتن که 3_4 سال خیلی زیاده . ولی خب ما واقعا 3سال و نیم نامزد بودیم. 

یا مثلا بهشون گفتم که من میخوام درس بخونم. میگفتن که همه چیز بستگی به خودتون داره من دوره نامزدی رو شما شناخت پیدا میکنم ببینم شما آدمی هستی که بتونی هم زندگی کنی هم درس بخونی, و منم واقعا تونستم والان کنکور دکترا دادم. 

یا بهشون گفتم من ممکنه یه جا برم سرکار که همه مرد باشن فقط من زن باشم و آقا هادی گفتن که خب بازم بستگی به خودتون داره .من توی دوره نامزدی روی شما شناخت پیدا میکنم ببینم شما میتونید در اون شرایط کار کنید یا نه ! همین صداقتش و قول الکی ندادنش منو جذب کرد. من بابت نداشتن شغلش نگران بودم ولی اون بهم اطمینان داد که حتما شغل مناسبی پیدا میکنه.

حماسه بانو: پس جواب بله رو دادید؟

همسر شهید: مادرش چند روز بعد زنگ زدن و به دلیل مسافر بودن هادی و عجله، جواب رو گرفتن. هادی اون موقع دانشجوی کرمان بود و میخواست بره. بالاخره 6 آبان 89 عقد کردیم. و این دوران عقد به دلیل دانشجو بودن جفتمون سه سال و نیم طول کشید!

حماسه بانو : چقدر طولانی! اون شناخت پس به طور کامل محقق شد دیگه؟

همسر شهید: بله. کامل. خیلی اوقات رو با هم سپری میکردیم و کاملا همدیگر رو شناختیم. صحبتهاشون در جلسه خواستگاری خیلی سنگین بود  فکر میکردم خیلی سخت گیر هستن و همه چیز رو زیر نظر دارن و فکر میکردم زندگی سختی رو پیش رو دارم.! ولی در دوران عقد متوجه شدم چقدر شوخ طبع هست. امکان نداشت در جمعی هادی حضور داشته باشه و همه رو خندان نکنه. نمیذاشت فضا کسل کننده باشه. شخصیت هادی برا همه جذاب و جالب بود...

حماسه بانو: از رفتار های اقا هادی که در دوران عقد متوجه شدین برامون بگین.

همسر شهید: خیلی برا پدر و مادرشون ارزش قائل بودن و احترام میذاشتن. هیچ کاری بدون مشورت انجام نمیدادن. چه با من چه با پدر و مادر خودش و چه پدر و مادر من. احترام پدر مادر منو خیلی نگه میداشتن. خیلی کمک میکردن به مادرشون  و حتی به مادر من.  براش فرقی نمیکرد چه نوع کاری باشه. حتی کوچک ترین و 

زنانه ترین کارها رو هم آقا هادی کمک میکرد. مثلا مامان ایشون هیچ سالی خونه تکونی رو بدون آقا هادی انجام نمیدادن.. 

حماسه بانو: گفتید آقا هادی خوش اخلاق و شوخ طبع بودن. اهل انتقاد هم بودن؟

همسر شهید: آره...شوخ طبع بود ولی به وقتش هم جدی جدی میشد و حرفش رو قشنگ میزد. انتقاد هم تا دلتون بخواد از من میکرد..(خنده)...کلا در حال انتقاد کردن از من بود..بهش میگفتم یعنی من هیچ چیز خوبی ندارم؟! میخندید میگفت چرا داری . ولی من که نباید خوبی هات رو بگم . باید اینا رو بگم که برطرفشون کنی!

ولی واقعا جلو بقیه خیلی ازم تعریف میکرد. همیشه به پدرش میگفت:" بابا من بخاطر فاطمه و پدرزن و مادر زن خوب، مدیون شما هستم! من دستتون رو میبوسم.."

البته هادی واقعا اهل محبت کردن بود. سعی میکرد با کوچکترین چیز منو خوشحال کنه.! مثلا من پفک مینو خیلی دوس داشتم. میرفت تمام مغازه ها رو میگشت تا برا من پفک مینو پیدا کنه. ...سعی میکرد کارایی که دوست دارم انجام بده.!





  • دوستدار شهدا
۲۹
مرداد

نوشته های محمد جواد 

مرد میگفت:حسین (آقامحمودرضا) معلمم بود.

روز آخری تو آسایشگاه بودیم که حسین اومد.

همه حسین رو دوس داشتیم

به احترامش بلند شدیم و پا چسبوندیم

اومده بود برای خداحافظی و وداع.

با همون خنده و شیطنت همیشگیش گفت که یه خواهشی داره.

مشتاق بودیم ببینیم حسین چی از ما میخواد.

گفت: چشماتون رو ببندید و به حضرت زهرا قسمتون میدم تا نگفتم باز نکنین.

همه چشامون رو بستیم و منتظر بودیم ببینیم حسین این دم آخریه چی کار میخواد بکنه.

تو حال و هوای خودم بودم که یهو صدای یکی از بچه ها رو شنیدم که با اظطراب و شرمندگی میگفت: نه نه حسین آقا نه...

بدجوری مشتاق شدم بدونم چه خبره, ولی حسین قسم داده بود تا نگفته چشم باز نکنیم...

بالاخره نوبت به من رسید که دیدم...

حسین خم شده بود و پای تک تک بچه ها رو بوسید...

حسین فقط یه معلم نبود, مربی و استاد و فرمانده ما هم بود.

خیلی ازش شاکی شدیم با عصبانیت و ناراحتی ازش پرسیدیم چرا این کار رو کردی؟

حسین لبخندی زد و آروم گفت: نمی دونم بعد از این کدومتون شهید میشین, من هم پای همتون رو بوسیدم...

چشمای مرد سرخ شده و قطره اشکی از گونه مردونه اش قل خورد سمت زمین و آهسته گفت:

حسین قله تواضع بود... 

کانال آرشیو

Archive

  • دوستدار شهدا