شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۷ آبان ۹۹، ۰۹:۰۳ - ابراهیم ستاری
    روحش شاد

۱۱۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۰۱
تیر

‍ خاطره 

همسر شهید

حسین (دارابی ) آقا ارادت خاصی به خانم حضرت رقیه داشتن.

به خاطر دارم روزی به من گفتن: فکر نکن خانم حضرت رقیه چون سن زیادی نداشتن، 

کوچیکه و مقام و ارزششون کمه.. بر عکس این خانم خیلی خیلی بزرگه، من هر حاجتی  خواستم ازش گرفتم.

@shahiddarabi

  • دوستدار شهدا
۰۱
تیر

عاشقانه های همسر شهید:

حمیدرضا و خواهرش سمیه دوقلو بودند.

سمیه و من در فرهنگسرا باهم فعالیتــ میکردیم.

یڪ نسبتــ فامیلی دوری هم داشتیم.

دورادور حمیدرضا دیده بودم و میشناختم اما فڪرش را نمیکردم روزے به خواستگاری ام  بیاید.

مادرم که موضوع خواستگارے حمیدرضا را گفتــ تعجب کردم،اما خوشحال شدم

انتظارش را نداشتم که حمیدرضا به خواستگاری ام بیاید.

حمیدرضا جانشین فرمانده بسیج  مسجد بود پسری با ظاهرے مذهبی و با اعتقاداتی محکم

هرچه بیشتر اورا میشناختم بیشتر به تفاهم های اخلاقی بین خودمان پی میبردم.

مراسم ازدواجمان در روز میلاد حضرت معصومه (ع) برگزار شد.

ساده و بی آلایش بعدها حمیدرضا گفت:

شما هدیهء حضرتــ معصومه(ع) به من هستید.

من از ایشان خیلی خواستم همسرے به من بدهند و ایشان شما را به من هدیه دادند.

زمانیکه بار اول وارد اتاقش شدم اتاقش پر بود از عکسهای شهدا

رابطهء قوے با شهدا داشت و یڪ ارتباط ویژه با حاج حسین خرازی

همسرم شهادتــ را از دستــ دوستان شهیدش گرفت.

شهید مدافع حرم حمید رضا دائی تقی

  @Ioveshohada313

  • دوستدار شهدا
۰۱
تیر


بسم رب الشهداء

برج یک بود که دوباره وارد شهر عشق شدیم. دوباره زیارت عمه جانم رفتیم. برای دوستان برای همه دعا کردیم. از عمه جانم شهادت رو طلب کردیم.

راهی منطقه خانطومان شدیم.

یکی دو هفته بود که، تو خط تثبیت بودیم. برای تماس آمده بودیم عقب، که گفتن همگروهیم آمده بود دنبالمان.

از سمت مقر رفتیم به سمت مسجد.

از کنار یکی از مقرها داشتم رد میشدم که، یکی از همرزمانم رو دیدم. بعد از خوشو بش، به راهم ادامه دادم.

یکباره صدای سید سید شنیدم.

خوشحال شدم که از دوستان هستن.

برگشتم به سمتش. وقتی رسیدم نشناختم.

موها بلند، ریش ها بلند، نامنظم، 

گرد و غبار خاک خط بر چهره اش نشسته بود.

   - شهید: اوه ببخشید، اشتباه گرفتم. 

   - رزمنده: خواهش می کنم.

   - شهید: بچه ... هستی؟

   - رزمنده: آره.

   - شهید: بیا تو گردان ما اسم گردان ما؛ غلامان عباس.

   - رزمنده: نه از تو خط تثبیت خسته شدم. میخوام برم یگان ویژه.

   - شهید: نگاه کن، از آخر میای پیش خودم.

   - رزمنده: به همین خیال باش.

بعد از دست دادن خانطومان خط شده ده خانه اول الحمره. 

تو منطقه ... شیخ ... منو فرستاد تو گردان غلام عباس. 

   - شهید: دیدی آمدی پیش خودم. 

 نیروها رو جمع جور کرد. بلافاصله رفتیم خط تو تحویل گرفتیم.

غلام عباس از ماجرای خانطومان خیلی حوادث براش اتفاق افتاد ولی، یک خراش کوچک براش پیش نیامد. 

توی ٢٤ ساعت فقط ٤ ساعتش چشم روی هم می رفت. باقیش فقط به فکر نیروهای زیردستیش بود. خیلی تلاش می کرد که، مهمات، تجهیزات  و لوازم پشتیبانی برای گردانش تکمیل باشه. 

یکبار توی خط دشمن داشت بچه های غلام عباس رو با خمپاره می زد که با بیست و سه از خط دیگه روشون گرفت. 

بین غلام عباس فرمانده اون گردان دعوا شد. طوری که، فرمانده محور تیپ آمدن. اونا میگفتن نباید از اینجا شلیک کنه.

غلام عباس می گفت: نیروهای من تو خطرن اون جلو تو دل دشمن، نیروهایِ تو راحت اینجا نشستن. خطر چی داره برای نیروهات؟.

غلام عباس با تلاش زیاد تونست که چند روز استراحت بگیره برای نیروها. 

نیروهاشو با گردان دیگه جایگزین کرد، برد عقب برای استراحت.

من از غلام عباس جدا شدم، تو خط موندم. توی اون چند هفته ای که جاش بودم جز به نیروهاش فکر کنه و ... هیچ چیزی فکر نمی کرد.

وقتی الحمره رو از دست دادن، دشمن داشت به سمت خلصه حرکت می کرد من اونجا ... 

غلام عباس دوباره [به دلیل] رشادتى که با نیروهاش در خانطومان و الحمره داشت دوباره انتقالیش دادن به سمت خلصه، برای هجوم به الحمره.

هجوم کردن و الحمره رو پس گرفتن، ولی به خاطر پشتیبانی نشدن مجبور به عقب نشینی شدن.

تعدادی از بچه های شهید جا مونده بودن.

با درخواست غلام عباس از فرماندهی، تصمیم برای آوردن شهدا کردن. غلام عباس آمد دنبالم که منم همراه خودش ببره که دید ...

وقتی چشماش افتاد به من، اشکاش جاری شد.

   - شهید: تو همش یکسره داری مجروح میشی، ولی من یک خراشم روم نیفتاده.

   - شهید: از مادرت حضرت زهرا [س] بخواه منم ببره، برنگردونم.

   - رزمنده: مادرم؛ خودت حاجت غلام عباس رو بده. شهیدیش کن، دیگه برنگرده.

فرداش خبر آمد.

چه خبری.

غلام عباس قاصدک شد. غلام عباس شهید شد و پیکریش جاموند.

شیرمرد ایرانی همراه برادران افغانستانى و یک سوری (فرمانده و نیروهاش) برای برگرداندن پیکرهای همرزمانشون به درجه رفیع شهادت رسیدن و خودشونم جا موندن.

@labbaykeyazeinab

  • دوستدار شهدا
۰۱
تیر


روایتى از شهید مدافع حرم حسن قاسمى دانا؛

بسم رب الشهداء

"شهدا با معرفت هستند" ...

 حسن کار همه رو راه می انداخت؛ از صبح تا شب برنامه اش یک چیز بود، خدمت به رزمنده ها. همه بچه ها می گفتن: حسن ته معرفته. همه رو میخندوند. همه یک جوراى عاشقش شده بودند. [شهید مصطفى صدرزاده (سیدابراهیم)] می گفت: یک روز که می خواستیم غذا به دست بچه ها برسونیم با موتور راه افتادیم. وسط راه حسن و گم کردم. یک لحظه خیلى ترسیدم. بعد از زمانى حسن برگشت. من تو اوج ناراحتى برگشتم به حسن گفتم: خیلى بى معرفتى. خیلى ناراحت شد. گفتم: منو تنها رها کردى. گفت: نمی دونستم که راه رو بلد نیستى. 

تا شب حرفى نزد، حتى شب شام نخورد. وقت خواب آمد کنارم و گفت: دیگه به من بى معرفت نگو. من تمام وجودمو براى همه تون می زارم. هر چى میخاى بگى بگو، ولى به من بى معرفت نگو. مصطفی می گفت: گراى حسن رو پیدا کردم. بعد از شهادتش هر وقت کارش داشتم. می گفتم: اگر جوابمو ندى خیلى بى معرفتى. می گفت: خیلى جاها به کمکم آمده. خیلى داداش حسن و دوست دارم. با اینکه ٢٢ روز با هم بودیم، ولى انگار که ٢٢ سال با هم بودیم. روحمان به هم نزدیکه. همیشه کنارم حسش مى کنم. صبح شهادت، مصطفی به یکى از دوستان میگه: دلم براى خانواده حسن تنگ شده. خودشو که دارم میبینم داره به من میگه تا ظهر میاى پیش من و خوشابحالشون که به آرزوشون رسیدند.

@labbaykeyazeinab

  • دوستدار شهدا
۰۱
تیر

عشق راباخون خودکردی تومعناای سعید

خویش رابردی به اوج عرش اعلا؛ای سعید

زندگی تسلیم توشدمرگ خالی ازعدم

زنده ترازتونمیبینم به دنیا؛ای سعید

تقدیم به برادرشهیدم (سعید خواجه صالحانی)

دلنوشته ازبرادر(یعقوب)

@molazemanharam69

  • دوستدار شهدا
۰۱
تیر


پیکرغرق خونت کجاافتاده جوادجان

شایدازخداخواسته ای،مثل ارباب بی کفنت سه روززیرآفتاب داغ بمانی 

بیاکه چشم های زیادی منتظردیدنت هست ودل های زیادی فقط برسرمزارت آرام میگیرد 

شهیدجوادمحمدی

@jamondegan

  • دوستدار شهدا