شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات

۷۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸
مهر


شهید جواد محمدی مفرد 

به ابوفاضل معروف بود .

واما داستان شهادتش:

خانطومان بودیم تو منطقه ای که الان به نام ابوفاضلی هستش بالای انبار کاه . خبر دادن دشمن تحرکاتش شده و بچه های جیش سوری ترسیده بودن و اعلام نیاز کمک و نیرو داشتن شهید دلاور جواد به همراه چهار نفر به منطقه اعزام شدند .

از اونجایی که جواد دل آسمونی داشت و تو بدترین شرایط روحیه ی خودش و بجه ها رو حفظ میکرد مطمین بودیم میتونه سرو سامون بده حتی یک تیپ رو...

اما وقتی رسید به موقعیت که سوریها منطقه رو طبق معمول با یک تکون خالی کرده بودند و اطلاعی هم نداده بودند ، جواد و یارانش بی خبر از سقوط منطقه و با علم به اینکه منطقه دست خودی هاست وار شدند. درگیر شدند و دلاورانه جنگیدند . 

تو یک خونه گیر افتادن و محاصره شدند و اسیر ، وقتی صداشون از پشت بی سیم اومد بچه ها سریعا خودشونو رسوندن ... دشمن قصد داشت زنده با خودش ببرتشون ولی وقتی دیدن نیرو های کمکی ما رسیدن بچه ها رو قتل عام کردن....

یکی از بچه ها رو سرش رو تا نصفه بریده بودن ، طبق معمولشون برای زجردادن ما صدای بیسیم رو باز گذاشته بودن که صدای ناله هاشون رو بشنویم.وقتی چندتا تیر تو بدن جواد زده بودن و بعد هم خلاصی تو سرش....

امان از دل زینب.

وقتی با بچه ها میشینیم و یاد خان طومان رو میکنیم اشکهامون به پهنای صورتمون میریزه...

بخاطر همینه اسمش رو گذاشتیم کربلای خان طومان...

راوی یکی از رزمندگان مدافع حرم و همرزمان شهید

 @molazemanharam69

  • دوستدار شهدا
۲۸
مهر


دست نوشته سردار شهید عبدالله خسروی برای یکی از دوستانش در دوران دفاع مقدس

دوست دارم تا کوزه گر از خاکم سوتکی بسازد

تا به دست طفلکی گستاخ خواب خفتگان را آشفته سازد

 @jamondegan

  • دوستدار شهدا
۲۸
مهر


شهید  مدافع حرم حسین آقادادی از  خادمان هیئت رزمندگان اسلام اصفهان و

از  گروه ۴۰ مهندسی صاحب الزمان عج اصفهان در درگیری با تروریست‌های 

داعش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.و آخرین محرم عمر خود را در نوکری اباعبدالله الحسین (ع)سپری کرد .

شهادتت مبارک

https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g 


  • دوستدار شهدا
۲۷
مهر


انا لله و انا الیه راجعون

عصام زهرالدین فرمانده لایق ارتش سوریه در دیرالزور که 

سه سال از سقوط شهر جلوگیری کرد، بر اثر انفجار مین به شهادت رسید.

https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g 


  • دوستدار شهدا
۲۳
مهر


اولین سالگرد بسیجی مدافع حرم 

سردار شهید مصطفی رشیدپور

@jamondegan

  • دوستدار شهدا
۲۳
مهر


رزمنده مدافع حرم حاج عبدالله خسروی فرمانده گردان فاتحین در دفاع از

 حرم حضرت زینب (س) در سوریه به قافله ی شهدا ملحق شد . 

@mostafa_sadrzadeh

  • دوستدار شهدا
۲۱
مهر


۲۰مهر مصادف است با سالگرد شهادت اولین شهید 

مدافع حرم استان قزوین،شهید رسول پورمراد در سال۹۴



آیت‌الله بهجت(ره)

شهادت،اگرحسابش رابکنیم

موجب مسرّت است،نه موجب حزن

بایدبفهمیم که شهادت، ازموجبات سعادت است

سالروزشهادت شهیدمدافع حرم حاج حمیدمختاربند

@jamondegan


  • دوستدار شهدا
۲۱
مهر


شب همه اش ظلمت و تاریکی نیست، شب همه اش سکوت و آرامش نیست...

شب گاهی پر است از بی قراری های کودک منتظر بابا... پر است از درماندگی بانویی که میخواهد کودک را آرام کند ... اما چگونه؟

گاهی شب مملو التماس است و اشک... پر است از نوای یکبار دیگر بیا... تو خودت کمکم کن...

شب پر از صداست ...صدای هق هق گریه دختری و یا شاید پسری... صدای درد فراق...شب پر است از نگاه... خیره به یک قاب عکس که هنوز هم با لبخند تو را می نگرد... 

شب گاه شکستن است برای بانوی جوانی که تمام روز سعی کرده هم پدر باشد و هم مادر... بانویی که نمی داند تب جدایی را تاب آورد یا فوج نگاه و حرف مردمانی که نمی فهمند شهید یعنی چه؟ 

شب لبریز است از غربت و تنهایی ... لبریز از نبودن و ندیدن پدری که آسمانی شد...

از حرم فاصله‌اش زیاد است. نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم؛ اما حال و هوای حرم را داشت. از بعضی خانه‌هایش صدای اذان قاآنی می‌آمد و مناجات‌های سحر حرم. اول، محله‌های قدیمی‌ترها بود. سال‌هاست می‌شناسمشان. درِ خانة هر کدامشان، به اندازة گلوتر کردنی نشستم، سلام و علیکی کردم و راه افتادم. وصف محلة تازه را زیاد شنیده بودم. راستش عجله داشتم زودتر آنجا را ببینم. اوصاف ساکنان محلة جدید را از هر که پرسیدم، گفت: «شنیدن کی بود مانند دیدن». دور نبود، کمی که جلو رفتم کم کم پرچم‌های زرد و قرمز بالای خانه‌ها پیدا شد. به اول محله که رسیدم صدای روضه می‌آمد، یکی مقتل می‌خواند. روضة شام بود و حکایت طشت و رأس و بازار. چشم گرداندم همین خانة اولی بود: رضا اسماعیلی. در زدم... سر به روی در گذاشتم. پیشانی‌ام را روی اسم رضا گذاشتم... هنوز اول محله است توانم تمام شده؛ ایهاالروؤف اغثنی... گرمای دستی روی شانه‌ام و نوازش دستی دیگر روی سرم مرا به دنیا برگرداند. مادر پیر رضا بود. پیشانی‌ام را بوسید، شکلاتی تعارفم کرد و بدرقه‌ام نمود. چند قدم آن طرف‌تر محله آرام آرام شلوغ می‌شد. پر رفت و آمد و هیاهیو... ابوحامد است دیگر. نشسته است با همان نگاه آشنایش که تا افق امتداد دارد. مثل همیشه حجت خاوری دست راستش و سیدذاکر هم مشغول روضه‌خوانی است. جلوتر رفتم کنار خانة سیدذاکر نشستم گفتم: سفارش ما را هم بکنید. خندید و گفت هرچه ابوحامد بگوید. مصطفی و برادرش هم بودند، برادران بختی را می‌گویم. سرِ خانه خریدن هم زرنگی کرده‌اند، آمده‌اند و شده‌اند همسایة ابوحامد... راستی فاتح کجاست؟ باید همین نزدیکی‌های ابوحامد باشد. صدای محمدرضا خاوری را شنیدم که گفت: «همان جاست؛ نگاه کن؛ همان وسط؛ طبق معمول بچه‌ها را دور خودش جمع کرده.» از عطوفت فاتح بیشتر از شجاعتش شنیده بودم. گفتم اینجاست. نفس تازه کنم و درد و دلی و شاید گلایه‌ای که مگر صدای مرا نمی‌شنوید؟! خسته شده‌ام، بی‌قرار، کم‌طاقت. نمی‌دانم چقدر دم خانة فاتح نشستم یا چه حالی بودم که دختری آرام آمد و کنارم نشست. سیبی به تعارفم کرد و گفت این را دایی‌ام برایتان فرستاده و با اشاره نگاهش خانة دایی‌اش را نشانم داد. عجب! خانة جواد محمدی است. از تازه واردهای محله است انگار. مادر و خواهرش مشغول مرتب کردن خانه‌اند. گفتم خادم امام رضا اینجا چه می‌کنی؟ خندید گفت: آن قدر دم «سلطان علی موسی الرضا» گرفتم و گریه کردم که بالاخره آقا گوشه‌ای از بهشت رضا جایم داد...

نزدیک غروب بود باید برمیگشتم حرم. همان راهی که آمده بودم برگشتم. از محلة قدیمی که رد میشدم، دمِ خانة کاوه و برونسی و چراغچی که رسیدم گفتم: چشمتان به همسایه‌های تازه‌از رسیده‌تان روشن. آهای همشهری‌های امام رضا! نگاهی، یادی، دعایی...

13/ اسفند/ 1394

مشهد، بهشت رضا

  • دوستدار شهدا
۲۱
مهر


بسم رب الشهداء و الصدیقین

"پرچم عباس [ع] تا بالاست در شهر دمشق، سینه چاکانِ حرم آسوده‌تر می‌ایستند؛ (بخش پنجم)، توجه به برپایى مجالس اهل بیت [علیهم السلام]" ...

رسول خیلی هیئتی بود ...

توجه ویژه ای به برپایی مجالس اهل بیت علیهم السلام داشت.

حتی در ایام محرم چند روز قبل از شهادتش که سوریه بود، با دوستش تماس می گیره و از دلتنگی اش نسبت به هیئت میگه که تو این ایام هیچ جا هیئت نمیشه ...

آقای صابر خراسانی هم تعریف می کردند: بعضی اوقات که وارد هیئت می شدم می دیدم آقا رسول جلوی در ایستاده می گفتم چرا اینجا؟! می گفت: هیئتمونه باید جلوی در وایسم! ...

 پى نوشت:

در روضه های ارباب و مجالس عزاداری اهل بیت (ع) مرا فراموش نکنید. (برشى از وصیت نامه شهید)

 @labbaykeyazeinab

  • دوستدار شهدا
۲۱
مهر


بسم رب الشهداء و الصدیقین

تدمر اولین ملاقات بود. یکی از شهرهای استراتژیک سوریه که چندین بار دست به دست شده بود و بالاخره در دستان مقاومت قرار گرفت. چه رفقاتی شد از بُعد زمانی کوتاهو اما از بُعد روحی و دلی عمیق. هر موقع فرصت می‌شد با هم خلوتی داشتیم. آقا رضا رو خیلی‌ها می‌شناسن و می‌دونن که یکی از خصوصیات اخلاقیش این بود، این‌طور نبود زود با کسی رفیق بشه سفره دل باز کنه. اما نمی‌دونم چرا یهو بین منو رضا این رفاقت و صمیمیت ایجاد شد. به‌طوری که دردودلاشو به من می‌گفت و از گذشته‌ها و تجربه‌ها. مثلاً می‌گفت با نیرو و افراد مختلف باید این‌طور رفتار کرد یا چه معنا داره انسان خودشو اذیت کنه چون با طرف مقابل تعارف داره خب حرفتو بهش بزن اما مودبانه!

خب چند روزی گذشت هر کدوممون مشغول کاری شدیم. تا اینکه یهو خبر دادن یک ماشین که سه نفر ایرانی داخلش بودن روی تله رفتن. قلبم ایستاد، پرس‌وجو کردم دیدم هر سه شون از رفقای خودم هستن. کاش می‌شد حس اون لحظه رو به رشته تحریر درآورد. کاش بعضی حس‌ها رو می‌شد منتقل کرد. نه اصلاً نمی‌شه تا نباشی تو گود نمی‌شه ... منطقه به علت دور بودن و مین‌گذاری وحشتناک داعش پس از شکست در منطقه ...، بچه‌ها رو وادار کرد  با هلی‌کوپتر به سراغ این سه نفر برن. اتفاقاً صبح هم چند تا از بچه‌های فاطمیون روی مین رفتن که با هلی‌کوپتر منتقل شدن. یکی از اون سه نفر آقا رضا بود. تو بیمارستان دیدمش تا منو دید خیلی خوشحال شد. اما دچار موج گرفتگی شده بود و زیر چشمش کبود و جفت گوش‌هاش نمی‌شنید. خب مینی‌بوس حمل مجروح رو آماده کردن و رضا رو بر خلاف خواسته خودش بردن دمشق که بفرستن ایران. اما اصل داستان از اینجا شروع می‌شه که منم بعد چند روز رفتم دمشق اونجا فهمیدم رضا نرفته و دیدمش و خیلی خوشحال ... این چند روز آخری که دمشق بودیم ایام عرفه بود. اکثر اوقات با رضا بودم هر دو ساعت گوش‌هاش خوب می‌شنید و بعد یهو خیلی کم و به سختی می‌شنید، بهم می‌گفت یه ماشین هماهنگ کن بریم سیده زینب [س] و سیده رقیه [س]. تا اینجا که صبح عرفه بود ماشین هماهنگ کردم که بریم سیده زینب [س] و بعدش برای دعای عرفه بریم سیده رقیه [س]. تا اینکه قبل حرکت گفت بشین یه خوابی دیدم برات تعریف کنم.گفتم باشه بگو. گفت: "قبل از اینکه این سری بیام خواب دیدم که تو همچین منطقه‌ای هستم (تدمر) با شهید صدرزاده و حسن قاسمی و ابوعلی و چند نفر دیگه که روپوش سفید تنشونه". می‌گفت به ابوعلی گفتم که خب تو و این چند نفر که شهید شدین اما این دو نفر کی هستن؟ چرا لباس سفید تنشونه؟میگه ابوعلی گفت: "اینا از بچه‌های بهداری ین ما رو کمک می‌کنن". گفت با ابوعلی و بقیه می‌رفتیم سرکشی و بگو بخند و خیلی خوشحال. می‌گفت اینو متوجه شدم اینا شهید شدن و من نشدم و می‌گفت ما هر جا خواستیم رفتیم و ابوعلی چند تا کار داشت تو جبهه انجام داد. تا اینکه عصر شد و ابوعلی رو کرد به بقیه و گفت: "رفقا بریم که کار داریم". میگه همه سوار ماشین شدن، منم گفتم: "عجب آدمای نامردی هستین شما، رفیق نیمه راه شدین و ما رو تنها میزارین". گفت ابوعلی رو کرد به منو گفت: "نگران نباش تو فعلاً نمی‌تونی بیای پیش ما، اما بزودی می‌ایم دنبالت ما رفیق نیمه راه نیستیم!"

خب تموم شد اومدیم سیده رقیه [س]. اونجا بهش گفتم رضا بیا این خوابی که تعریف کردی رو ازت فیلم بگیرم بعداً باهاش کلی کلاس بزارم که اونم به شوخی گفت: اره فکر خوبیه ... من شهید میشم تو هم گندگی کن و اینم به همون لهجه شیرین و خاصش می‌گفت😁. به اصرار و مسئولیت خودش گفت من می‌مونم و نمیرم ایران. اما حالش خوب نبود. دوباره برگشت منطقه. به همون منطقه‌ای که خوابشو دیده بود. یه چند روز بود ازش خبر نداشتم تا اینکه فهمیدم پر کشید و دوباره جاماندم! اما یکی از رفقایی که موقع شهادتش بالای سرش بوده و رضا کنار اون شهید شده بهم یه چیزی گفت که فهمیدم خواب رضا حقیقت داشته. گفت:  "لحظات آخر که رضا به سختی نفس می‌کشید دیدم بهم میگه فلانی اِ ببین حسن قاسمی اومد کنارم اِ فلانی ابوعلی هم اومد کنارم و یه لبخندی زد و شهید شد" ... و این هم خاطره از یک رفاقت کوتاه که اخرش به شهادت پیوند خورد.

 @labbaykeyazeinab

  • دوستدار شهدا