قصه زندگی شهید مدافع مجید محمدی

حماسه بانو:خانم محمدی،شیوه تربیتی شهید در مورد بچه ها چطور بود؟
همسر شهید: رابطه اش با بچه ها دوستانه بود. حتی با دخترش که 12 ساله ش هست، مینشست و درباره مشکلاتش صحبت میکرد. ریحانه همیشه میگه وقتی بابام با من صحبت میکرد احساس میکردم خیلی بزرگم و میفهمم. به بچه ها شخصیت میداد. باهاشون مشورت میکرد. محسن 23 ساله ش هست، همیشه میگه بابام با اینکه خودش اینقدر دانا بود ولی همیشه در کارها از ما نظر میخواست. چون خودش استاد دانشگاه بود و با جوانها ارتباط داشت و با اونا صمیمی بود میدونست روحیه بچه ها چطور هست.
اگه قرار بود ماموریتی بره و یه مدت نبود،بجاش برا بچه ها بیخبر،یه سفرتفریحی میگذاشت و غافلگیرشون میکرد.
مراقب رفت وامد بچه ها و انتخاب دوست شون بود. وقتی دوستهای پسرا میومدن خونمون، میرفت با اونا گرم میگرفت،چند دقیقه پیششون مینشست. مثل جوونها باهاشون صحبت میکرد. محسن و محمدامین خیلی خوشحال بودن که پدرشون پیش دوستاشون، محبوب هست.
حماسه بانو: امور معنوی و عبادی رو چطور آموزش میدادن؟
همسر شهید: بهیچ وجه اجبار و تندی نبود. و ضمنا همراه با محبت زیاد این تربیت اتفاق می افتاد. ریحانه رو با محبت و نوازش برا نماز بیدار میکرد.
اگه کاهلی در انجام واجبات از بچه ها میدید، غیر مستقیم اقدام میکرد. یا میبردشون بیرون و در بین صحبتهاش، اشاره ای میکرد. یا اگه در تلویزیون سخنرانی بود، صداشون میزد که بیان. بحث در مورد اون مسئله راه می انداخت و از بچه ها نظر میخواست. یا به پسرا میگفت بیاین سرکلاس من در دانشگاه بشینین. بچه ها گاهی میرفتن. خیلی خوششون میومد. یعنی هیچ وقت مستقیم به بچه ها تذکر نمیداد.حتی هیچ وقت جلو من به بچه ها تذکر نمیداد. شخصیت بچه ها رو حفظ میکرد.
در مورد پوشش به بچه ها با مهربونی نصیحت میکرد ولی اگه بچه ها گاهی قبول نمیکردن، مجید اصلا سماجت نمیکرد و برخورد تند نمیکرد.
مثلا برا ریحانه با هم میرفتیم خرید. بهترین لباس مهمونی رو میخرید. برا مهمونی زنونه حتی لباس ازاد براش میخرید. که اونجا نیازهاش برآورده بشه. خیلی خوب برخورد میکرد. این جوری خود ریحانه در مهمانی که مرد بود خودش رعایت میکرد. یا مثلا برا خرید که میرفتم بهم میگفت ریحانه رو با خودت ببر تا یاد بگیره با مرد فروشنده چطور باید صحبت کنه. ریحانه منو که میدید، یاد میگرفت. بعضی وقتها کار رو میسپردم به خود ریحانه. میدیدم دقیقا عین خودم، خیلی خشک و رسمی با فروشنده صحبت میکرد. بهیچ وجه خنده و..نبود.
حماسه بانو: توجه شون به شما و بچه ها چطور بود؟
همسر شهید: همسرم مرد مهربونی بود ایشون استاد دانشگاه بودن.هم در اهواز، هم شوشتر. ولی روزی که خونه بودن، در کار خونه خیلی کمک میکردن. اون روز، وقتی من از سرکار میومدم، همه چیز آماده بود. من میرسیدم، سفره آماده و همراه با تزیینات چیده شده بود که من خنده م میگرفت از اون همه تزئینات.
خیلی مراقب احوال من و بچه ها بود. همیشه سعی میکرد برا روز تولد هامون، حتما مراسم تولد بگیره.
یه روز از سر کار اومدم، خودم یادم نبود، دیدم برام تولد گرفته،خیلی خوشحال شدم...
حماسه بانو: نگاهشون به مشکلات اجتماعی چطور بود؟
همسر شهید: مجید خودش در بچگی پدرش رو از دست داده بود. برا همین نسبت به ایتام خیلی حساس بود. کافی بود بفهمه یکی پدر یا مادرش رو از دست داده، دیگه حاضر بود همه زندگی ش رو براش بده. واین حس رو از همون دوران نوجوانی داشته. در مراسم ختمش دیدم یه خانمی خیلی بی تابی میکنه. من خیلی تعجب کردم. ازش علت رو پرسیدم. برام تعریف کرد و گفت ما وقتی بچه بودیم پیش عمو مجید زندگی میکردیم. من پدرم رو از دست داده بودم. یه روز بهانه لباس عروس بچه گونه گرفته بودم و خیلی گریه میکردم. عمو مجید که اون موقع یه جوان بود، وقتی جریان رو فهمید،رفت همه پول توجیبی هاش رو آورد داد مادر من، گفت برا بچه لباس عروس بخرید...
حماسه بانو: از حالات معنوی ایشون برامون میگید؟
همسر شهید: من نمازهاش رو خیلی دوست داشتم. واقعا لذت میبردم. میرفتم پشت سرش می ایستادم که بهش اقتدا کنم. مخالفت میکرد. میگفت صلاحیت نداره. ولی من قبولش داشتم. اقتدا میکردم. این یکسال اخیر که دیگه اصلا خیلی حال و هواش عوض شده بود. شبها تو نماز شب خیلی گریه میکرد. اصلا دیگه زیاد نمیخوابید. همش عبادت میکرد. من بهش میگفتم مجید تو عاشق شدی..عاشق خدا..میخندید...
حماسه بانو: چطور شد که تصمیم گرفتن برن سوریه؟
همسر شهید: خب ایشون جانباز دوران دفاع مقدس بودن و از دوستان شهید مختاربند و کجباف. بعد از شهادت اون دو عزیز، دیگه مجید، حال خودش نبود. بهش میگفتم مجید، تو تغییر کردی....اصلا آروم شده بود. تو خودش بود.اخبار سوریه رو دنبال میکرد.روز تاسوعا و عاشورا خیلی بیقراری میکرد. وقتی حرم حضرت زینب رو تلویزیون نشان داد، بلند بلند گریه میکرد، میگفت من لیاقت ندارم که برم حرم. میگفت من حتما یه عیبی دارم که حضرت منو قبول نمیکنه. فقط با ریختن خونم ، پاک میشم...دو سال پیگیری کرد تا بالاخره آذر 94 اعزام شد.
هم رزماش تعریف کردن برامون، میگفتن:" حاجی چون از همه مون بزرگتر بودن، واقعا مثل پدر با ما رفتار میکردن. شبها اصلا نمیخوابیدن. همه کارای سنگر رو ایشون میکردن. سنگر همیشه تمیز و مرتب بود. کفش هامون رو واکس میزدن. غذا برامون درست میکردن..حتی مراقب سر و وضع ظاهری بچه ها بودن. سر بچه ها رو اصلاح میکردن..." خیلی بچه ها دوستش داشتن.
خودش هم البته دست به قلم بود. یه سری خاطرات هست که خودش نوشته. هم نامه برامون نوشته و هم خاطرات. نوشته بود که :" هفته اخر بهمون گفتن یه عملیات دیگه مونده ولی شما اگه میخواید میتونید برگردید ایران. رفتم یه گوشه ای نشستم و به یاد همسرم و بچه ها گریه کردم. با خودم گفتم باید برگردم. ریحانه هنوز بچه هست. تو همین فکر بودم که یه لحظه به خودم اومدم و یاد شب عاشورا افتادم که امام به یارانش اجازه ی برگشتن داد. از خودم خجالت کشیدم. گریه کردم. پا شدم نمازم رو خوندم و رفتم گفتم نه من میمونم ." که دیگه در همون عملیات شهید شدن.
حماسه بانو: یعنی چه تاریخی؟ شما چطور متوجه شدید؟
همسر شهید: 19 بهمن شهید شدن. ولی چون پیکرشون اونجا مونده بود به ما دیرتر گفتن. من سرکار بودم که برادرم بهم خبر داد برم خونه. از سپاه اومده بودن. وارد که شدم دلم لرزید. محسن اومد جلوم گفت میگن بابا زخمی شده..ولی بعد گفتن شهید شده و پیکرشون رو آوردن و در همون شوشتر مراسم خاکسپاری انجام شد.
https://telegram.me/joinchat/B0bupz1QIYZDQntEl0ChxA
خواهران مدافع حرم
http://8pic.ir/images/j0zkvwrupt5zvshb67g8.jpg