شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات

گفتگو با همسر شهدی هادی جعفری4

يكشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۲۹ ب.ظ


حماسه بانو: با شما درمورد این مسائل صحبت میکردن؟ اصلا در حال و هوای شهدا و شهید شدن بودن؟ 

 همسر شهید: آره اوایل ازدواجمون همیشه میگفتن من زیاد عمر نمیکنم. بعد هم که رفتن تو قرارگاه خاتم  و اون محیط  رو دیدن گفتن من شهید میشم.آقا هادی همیشه میگفتن رییس آباد شهید نداره من شهید رییس آبد میشم. 

من میگفتم این چه حرفیه؟ شهادت لیاقت میخواد. هر کسی که نمیتونه شهید بشه .  این اواخر خیلی فیلم شهدای مدافع حرم رو دانلود میکرد مثلا کلیپ شهید باغبانی و شهید بیضایی. این فیلم ها رو نشونمون میداد و ما گریه میکردیم. کلیپ شهید باغبانی و خانمش رو که نشونم میداد میگفت خانم ببین مثل این خانم صبور باشیدا، یاد بگیر! 

بنر یکی از شهدای مدافع حرم رو در سطح شهر زده بودن. میگفتن ببین خانم یه روزم عکس منو میزنن ..بار اولی که داشت میرفت چیزی نگفت. وقتی که برگشت دوستاش به شوخی و مسخره  میگفتن آقا هادی لیاقتت رو ثابت نکردی؟ بار آخری که میخواست بره گفت اگه من ایندفعه لیاقتم رو ثابت نکردم بهتون! وقتی میخواست بره 

پسر عموم به شوخی میگفتن بیا ازت عکس بگیرم که اگه شهید شدی عکس پوسترت بشه! بعد از شهادتشون هم دوستشون یه عکس تو همون منطقه ازش گرفته بودن با لباس نظامی و سربند "یاحسین" یا "یا فاطمه الزهرا" . که به دوستشون گفته بودن بگیر که این عکس شهادته . جالب اینجاست که ما اون عکس رو ندیده بودیم. روزی که خبر شهادتشون رو دادن، داشتیم برا بنر دنبال عکس میگشتیم، دوستشون اون عکس رو  آوردن نشونمون دادن گفتن این عکس رو من ازشون گرفتم که واقعا هم شد عکس پوسترش. 

حماسه بانو: با اون همه استرسی که در سفر اول داشتید،چطور راضی شدین که دوباره بره؟

همسر شهید: وقتی که سری اول برگشته بودن همش میگفتن من دو سه بار دیگه میرم . من میگفتم حرف الکی نزن. من دیگه نمیذارم بری. حق نداری بری. من دیگه خسته شدم. بعد برگشت بهم گفت خانم! امام حسین تنهاست و نیاز به کمک داره! مثل زنهای کوفی نباش!! 

اینو که گفت، دیگه من هیچوقت نگفتم که نرو! 

ضمن اینکه اگه من جلوشون رو میگرفتم، اینجا هادی زنده میموند؟ تقدیر و مرگ و زندگی دست خداست. اگه من جلوش رو  میگرفتم و اینجا با تصادف  از دنیا میرفت،من هیچوقت نمیتونستم تحمل کنم. ولی شهادت فرق داره. شهدا زنده اند..

حماسه بانو: سفر آخرشون اسفند 93 بود؟

همسر شهید: بله19 اسفند پروازشون بود. چند روز قبلش گفت وسایل ت رو جمع کن بریم آمل . چون میخوام برم ماموریت، این چند روز آخر کنار خانواده ها باشیم. اون چند روز که آمل بودیم همه ش تو خودش بود. حتی پیش پسر عمه ی من که یکی از دوستای صمیمیشون بود، حالش گرفته بود. پسر عمه م گفت هادی چته؟ گفت به دلم افتاده این سری برم دیگه نمیام . گفت خب نرو. چرا میخوای بری؟ گفت نه مگه دست خودمه؟نمیتونم نرم! قولی دادم که باید سر قولم باشم... پسر عموش هم بهش گفته بود به خانم و مادرت فکر کردی داری میری؟  گفته بود: خدا درست میکنه!!! میگفت میخوام لیاقتم رو بهت ثابت کنم! چون من همش میگفتم شهادت لیاقت می‌خواد! آقا هادی میگفت این سری اگر تیر هم از اونطرف بره، من میپرم جلو تیر که لیاقتم رو بهت ثابت کنم. منم از حرصم میگفتم تو اگه بپری جلو تیر، اون تیر منحرف میشه، بهت نمیخوره! 

ساعت 5 صبح شنبه حرکت کردیم به سمت تهران. ما منتظر بودیم ک زنگ بزنن هادی بره. منم شنبه و یکشنبه دانشگاه کلاس داشتم، بخاطر سفر اقا هادی نرفتم. دوست داشتم کنارش باشم و حالم اصلا خوب نبود. شنبه منتظر شدیم خبری نشد. یکشنبه صبح هادی گفت فکر کنم 90% ماموریتم لغو شد. گفتم خب خدا را شکر!

صبح دوشنبه هادی بهم زنگ زد گفت ماموریتم جور شده. باید بری آمل. انگار که دنیا رو سرم خراب شد. چون دوست نداشتم بره. اما چیزی نگفتم خداحافظی کردیم! دیگه اون موقع ظهر شده بود و من ناهار درست نکرده بودم. یکم ماهی داشتیم درست کردم. وقتی اقا هادی رسید خونه گفت وای ماهی درست کردی؟ با اشتها میخورد با اینکه زیاد دوست نداشت...با خودم گفتم هادی ایندفعه که اومد براش یه چیز خوب درست میکنم! 

کارهاش رو کرد ، رو مبل نشسته بود. خیلی تو فکر بود. حتی شب قبلش منو برد خرید عید انجام دادم. هر کاری کردم که اونم خرید کنه گفت نه من که هنوز تکلیفم مشخص نیست. فعلا که ماموریتم. ان شاءالله رفتم و اومدم میخرم ؛ آدمی نبود که اگه لباس داره، باز جدید بخره ؛ وقتی مانتو شلوار عیدم رو پوشیدم، گفت تیپ امسالت کلا مشکی شده دیگه! دقیقا حرفش همون شد. من اون سال کاملا مشکی پوش شده بودم!!!

حماسه بانو: از روز حرکتشون برامون بگین. از اخرین دیدارتون..

همسر شهید: ما آملی ها رسممون اینه که هر سال عید برا تحویل سال مادرمه میکنیم. یعنی تو یه سینی قران و آب و ماهی و سبزه و صدقه و. ... میزاریم. بعد از دم در خونه که وارد میشیم، آب میپاشیم، سبزه میکاریم که خیر و برکت داشته باشه ؛ هادی اون روز خیلی اصرار کرد که وسایل مادرمه بذارم خونه باشه که هر کدوم اول اومدیم، حتما مادرمه کنیم بعد داخل بریم. 

من این وسایل رو آماده کردم گذاشتم کنار. 

منو رسوند ترمینال...کنار اتوبوس برخلاف همیشه که سعی میکردم اشکمو پنهان کنم اون روز فقط اشک میریختم هادی دوس نداشت گریه کردن منو ببینه خیلی کلافه شده بود میگفت منکه لیاقت شهادت ندارم اما تو منو ببخش من تو دلم گفتم منکه میدونم تو لایق ترینی! وقتی من رفتم بالا از شیشه اتوبوس که نگاهش کردم چشماش قرمز و خیس بود انگار که داره گریه میکنه. 

من اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم بعد زنگ زد گفت که من دارم میرم قول میدم که هر وقت تونستم بهت زنگ بزنم. من از تهران تا آمل هر وقت یادم میفتاد اشک میریختم و همش با خودم کلنجار میرفتم که خب عیب نداره شهید میشه بعد میگفتم وای نه خدا نکنه. یا میگفتم وای 14 روز نمیبینمش چی میشه و خودمو قانع میکردم و دوباره شروع میشد. 

انگار خدا داشت منو قانع میکرد! من رسیدم آمل هادی هم مدام بهم زنگ میزد اخر شب هم بهم زنگ زد گفت من داخل هواپیما هستم صبح هم وقتی مستقر شدن دوباره زنگ زد همش میگفت خانم جام امن هست نگران نباش هر روز به هم زنگ میزدیم ؛ موقع تحویل سال حرکت کرده بودن به سمت حرم زنگ زد گفت خانم دارم میرم حرم برا تحویل سال اونجا اگر بیدار بودی زنگ میزنم که وقتی سال تحویل شد زنگ زد عید رو تبریک گفتیم و من اونشب اصلا نمیتونستم حرف بزنم چون کنارم نبود بغض کرده بودم و گوشی رو دادم به مادرم با خانواده من هم صحبت کردن، به مادرشون هم که زنگ زدن به مادرشون گفته بودن که ده دقیقه مونده به تحویل سال عرب ها ریختن تو حرم و چنان لبیک یا حسین ( ع) میگفتن که حرم رو به لرزه در میاورد ؛ و وقتی هادی شهید شد همه میگفتن تو چطور لبیک گفتی که اینطور امام حسین تو رو پیش خودش برد!

 3 فروردین تولدش بود. همیشه عادت داشتیم  تولد و سالگرد ازدواج و عقد و. ..همه رو به محض اینکه شب قبلش ساعت 12 میشد تبریک میگفتیم. اون شب هم ساعت دوازده که شد، زنگ زدم تولدشون تبریک گفتم. گفتن عه مگه ساعت 12 شد؟ گفتم آره حواسم به تفاوت ساعت ایران و عراق نبود. اونشب صحبت کردیم و خندیدیم! بهش گفتم فردا میخوایم بریم شلمچه.گفتن خب مراقب خودتون باشید و خداحافظی کردیم. بعد همکاراشون میگفتن اون شب هادی تا 4_5 صبح نذاشته بخوابن.. اذیت میکردن و میخندیدن.. 

ما هم بعد نماز صبح حرکت کردیم سمت شلمچه...

حماسه بانو: روز سوم فروردین باهاش تماس نگرفتید؟

همسر شهید: صبحش میخواستم بهشون زنگ بزنم گفتم نه چون آخر شب تماس گرفتم باهاشون، بذارم فاصله زمانی بینش بیفته. فکر کنم ساعت دو و نیم سه بعد از ظهر بود که ما هم کاروانمون برا ناهار نگه داشته بود، زنگ زدم بهشون. دفعه اولی که زنگ زدم احساس کردم چند تا بوق خورد قطع شد. دیگه هرچی زنگ زدم به عربی میگفت مشترک مورد نظر در دسترس نیست. خودشون هم اصلا زنگ نمیزدن! ایندفعه اصلا خیال بد نکردم. گفتم خب حتما خودشون تا آخر شب زنگ میزنن. همینطور من براشون زنگ میزدم تا ساعت دوازده و نیم یک شب... بر خلاف همیشه هادی هر وقت میخواست جایی بره بهم میگفت من دارم میرم جایی، نمیتونم جواب تلفن بدم.. نگران نشو.. ایندفعه خیلی نگران بودم. اما نمیخواستم قبول کنم. خودم رو میزدم به اون راه... برا نماز صبح هم که بلند شدیم، من زنگ زدم، اما بازم جواب نداد... گفتم خب به شماره دیگه ش زنگ بزنم، شاید اومده ایران، میخواد منو سوپرایز کنه. چون اون صوت عربی پشت خط، شبیه زمانی بود که به گوشی هیچ کاری نداشتی.. 

وقتی به اون یه شماره زدم و گفت مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد، من گفتم دیگه اومده ایران. چون بد موقع بود گفتم حتما تا 7_8 صبح زنگ میزنه. حتی یادمه خونه تهرانمون هم زنگ زدم که اگه هست جواب بده... همینطور تا ساعت سه و نیم چهار بعد از ظهر که تو شلمچه بودیم زنگ زدم ؛ 

 توی شلمچه یه روحانی داشت صحبت میکرد. من و مامانم نشسته بودیم، داداشم مارو صدا کرد گفت بلند شین بیاین میخوایم بریم خونه. وقتی اینو گفت تو دلم گفتم که هادی شهید شد.

 بلند شدیم رفتیم پیششون، گفتم هادی چی شده؟ گفتن چیزی نشده. گفتم نه هادی شهید شده. من مطمئنم. چون دیروز تاحالا جواب نمیده. بابام گفت عمو جان زنگ زده گفته مادر بزرگ حالش بده بیاید. گفتم نه من مطمئنم هادی شهید شده! یک ساعت نشد بلیط گرفتن و همه چیز رو درست کردن!

 من همونجا به داداششون زنگ زدم . سلام و احوال پرسی که کردیم، داشت گریه میکرد. گفتم آقا میلاد چرا داری گریه میکنی؟ شروع کرد به خندیدن الکی، گفت نه من گریه نمیکنم . گفتم هادی چی شده؟ گفت هادی حالش خوبه چیزی نشده. گفتم چرا دروغ میگی؟ هادی دیروز تا حالا جواب نمیده.. امکان نداشت جواب نده .. گفت که نه هادی حالش خوبه ..تو فقط بیا.. تو دلم گفتم اگه چیزی نشده پس چرا من باید بیام! 

اونجا وسایل رو جمع کردیم اومدیم سوار ماشین شدیم جالبه که از شلمچه تا برسیم اهواز همینطور گوشی مامان بابام زنگ میخورد میگفتم اگه هادی چیزیش نشده پس این همه زنگ برا چیه! پدرم گوشیشو خاموش کرد...





  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی