شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات

گفتگو با همسر شهید هادی جعفری 5

يكشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۳۹ ب.ظ



حماسه بانو: در فرودگاه اهواز مطمئن شدید؟

همسر شهید: تو فرودگاه اهواز خیلی گریه میکردم . بابام سرم رو بغل کرد، گفت فاطمه چیزی نیست.. اون لحظه احساس کردم هادی سرم رو بغل کرده... بابام گفت نگران نباش چیزی نشده! میدونستم چی شده، اما همش دعا میکردم هادی بهم زنگ بزنه، بگه من سالمم...  یه دفعه دوستم بهم زنگ زد، سلام و احوال پرسی کردیم، گفت چه خبر؟ گفتم آمنه سیاه بخت شدم!!  گفت راسته؟ دیگه اونجا مطمئن شدم که پیچیده تو شهر کلا!

 توی هواپیما همش با خودم کلنجار میرفتم که مرگ حقه و شهادت لیاقت میخواد...بعد با خودم میگفتم حالا با این 14 روز ندیدنش چکار کنم و خودمو قانع میکردم که با پیکرش وداع میکنم و حالا با پیکرش چطوری روبه رو بشم و همینطور من با خودم کلنجار میرفتم! 

رسیدیم تهران.. اونجا هم یه آقایی منتظر ما بودن که ما رو ببرن آمل ...خبر دادن انگار پیکر ها هم رسیده. 

شب ساعت 3_4 رسیدیم. خونه خیلی سرد بود.. زمستون نبود، اما شمال فروردینش سرده و گاز و همه چیزم خاموش بود. رسیدم خونه خودمو کشیدم تو اتاقم دراز کشیدم زیر پتو داشتم گریه میکردم. عمو و زن عموم  اومدن دلداریم دادن..گفتم زندگیم سوخته عمو جان..

عمو گفت نه پناه بر خدا.. ان شاالله چیزی نیست.... و هنوز هم نمیدونستیم داستان چیه.. همش هم میگفتم هادی که میگفت جام امن هست پس چی شد!

صبح با خبر شدیم که خبر شهادت رفته تو سایت.. من لپتاپ بردم تو اتاق.. دختر عموم نمیذاشت چک کنم. میگفتم بدتر از خبر شهادتش که نیست.. وقتی اسمش رو زدم .. جمله ای که دیدم شوکه شدم...دختر عموم لپ تاپ رو بست. ولی من دیده بودم ... نوشته بود: 'شهید هادی جعفری، جوان مازندرانی در عراق به شهادت رسید و پیکرش سوخته و چیزی برای بازماندگانش نمانده است....'

حماسه بانو: پس از تو سایت متوجه نوع شهادتشون شدید؟

همسر شهید: بله.. به پدرم گفتم بابا من فکر میکردم که پیکرش رو دارم، اما الان بعد این 14 روز من هیچی ندارم که باهاش وداع کنم....اما سعی میکردم خودم رو نگه دارم. به مادرم میگفتم گریه نکنید .شهادت افتخاره..

 چون خیلی شدت انفجار زیاد بوده  و نمیدونستن چیزی ازشون باقی مونده یا نه... اولش میخاستن خاکش رو بیارن، بعد گفتن نه، یه تکه هایی از بدنشون رو  آوردن که با پرواز ما  همزمان رسیده بود تهران.. اومدن خون پدر و برادرشون رو گرفتن برا تشخیص هویت که مشخص بشه کدوم پیکر برا کدوم شهید هست. چون هادی با دوستش شیهد یزدانی بود..

 ششم فروردین وداع گرفته بودن برا آقا هادی که  صبحش گفتن خون نخورده.. و همه میگفتن ان شاءالله که خیره و هادی نباشه! مراسم انجام شد چون اطلاع رسانی کرده بودن. همینطور که تو تکیه نشسته بودم و مردم میومدن، یه عکس حرم امام حسین بالای تکیه بود، سرم رو بالا کردم، گفتم یا امام حسین اگر هادی شهید شده تا شب مشخص بشه، اگرم که نیست تا شب بهم زنگ بزنه! 

وسطای مراسم بود یه خانم جوون هم سن و سال خودم اومد دستم رو گرفت و گفت منو میشناسی؟ یه لحظه یاد حرف خانم شهید حیدری افتادم که بهم از شهیدی از آمل گفته بود که تروریست ها در منطقه جاسک شهیدش کرده بودن. گفتم شما خانم شهید حاجی زاده هستی؟ گفت آره...بعد بهم گفت الان انگار برگشتم به ده ماه پیش.. انگار خودم رو دارم میبینم ...بهم گفت که من سه هفته پیش خواب شهیدم رو دیدم. سه هفته پیش تولد همسرم بود و سر مزارش نشسته بودم و گریه میکردم و به همسرم میگفتم: حمزه جان اصلا هیچ همسر شهیدی هست که هم سن و سال من باشه و توی سن من باشه؟ بعد خوابش رو دیدم، بهم  گفت که سه هفته دیگه شهید میارن آمل و تو حتما برو تو اون مراسم شرکت کن.. 

حتی توی خوابش اون تکیه تو مسجد رییس آباد رو دیده بود. بعد که اومدن مسجد رو دیده بودن، خوابشون یادشون اومده بود..

 که دیگه وقتی من  حرفهای اون خانم رو شنیدم ، دیگه مطمئن شدم هادی شهید شده.

حماسه بانو: بالاخره کی جواب DNA اومد؟

همسر شهید: فردای همان مراسم. عصر جمعه هفتم فروردین، خبر دادند که پیکر شناسایی شده و به سمت آمل در حرکت است.  وقتی این خبر رو شنیدم انگار قلبم افتاد، خیلی حالم بد شد! پیکرشون اومد و ما هم 8 فروردین تشییع شون کردیم. گذشت و ما فکر کردیم همه چیز تمام شده. 

بعد از ظهر روز 22 فروردین عمو و داییم اومدن خونمون و عموم گفتن سال60 یه انفجاری آمل شده بود .. میدیدی که انفجار شده،و آدما یه تیکه استخوانشون  یا گوشتشون مونده...همین طور مقدمه چینی کردن و بعد گفتن که من امروز بنیاد شهید بودم و گفتن که انگار یه تکه از پیکر هادی رو آوردن!

من گفتم  هادی شوخیش گرفته؟ همونطور که وقتی زنده بود شوخی میکرد، حالا هم انگار شوخیش گرفته با اینجوری اومدنش!! داشتم نماز میخوندم، گفتم خدایا قربونت بشم، فکر نمیکردم اینقدر پیشت عزیز باشم که دیگه اینطوری امتحانم کنی!

قرار بود همون روز نیمه پیکر شهید بیاد که گفتن نه فردا ،23 فروردین تولد من بود که قرار شد همون روز 23 بیاد گفتم هادی این بارم میخواد تولدم رو یه جور دیگه تبریک بگه !

سری اول که نیمه پیکرشون آورده بودن، یکی از هم محلی ها تو دلش گفته بود طفلک بنده خدا اینطوری شهید شده معلوم نیست این پیکر مال خودش هست یا نه، الکی برا دل خانواده ش دادن بهشون، جالب اینجاست که همون بعد از ظهر خواب میبینه هادی اومده بهش میگه کی گفته که این پیکر من نیست؟ خودم هستم ...

همون بعد از ظهر که قرار بود هادی بیاد عمه ی آقا هادی خبر نداشتن و خواب میبینن هادی دست و پاهاش قطع شده و صورتش خونی هست. بهش میگه هادی قربونت برم چرا اینجوری شدی؟ هادی میگه عمه من دارم میام ! عمه شون میگن چی میگی عمه؟ میگه عمه من دارم میام و این جمله رو چند بار تکرار کردن که وقتی بیدار شده بودن خیلی گریه میکردن...

حماسه بانو: در این یک سال و چند ماه، چقدر آقا هادی توی زندگیتون بودن؟

همسر شهید: خیلی زیاد. همش میگم من به شهادت هادی زنده ام . اگر من الان نفس میکشم از اینه که هادی شهید شده. من فکر میکنم که شهید زنده ست، اصلا نمرده! من هادی رو قشنگ توی زندگیم حس میکنم، ازش کمک میخوام و  واقعا کمکم میکنه.

حماسه بانو: خوابش رو میبینید؟

همسر شهید: بله زیاد خوابم میاد. هر موقع که تو خوابم نمیاد بهش میگم فکر نکن از دست من راحت شدی من بیخ ریشتم ! حتی وقتی که ازش ناراحتم یا دلخورم میاد به خوابم و میگه این مسئله هیچ ربطی به علاقه و اعتقادم نداره ،یه دلیلی داشت که بهت میگم و واقعا هم دلیلش رو از طرف دیگران یا از یه طریقی بهم میگه! 

حماسه بانو: پس خیلی ارتباطتون قوی هست!

همسر شهید: بله.. بعد شهادتش مدام بهش میگفتم در حقم بی وفایی کردی و به شرطی میبخشمت که همین مرگی که برا خودت گرفتی برا منم بگیری ؛چند روز بعد از چهلمش بود که اومد به خوابم، خیلی هم ناراحت بود از دستم، بهم گفت اگر تو هم جای من بودی میتونستی جلو این قضیه رو بگیری که حالا از دستم ناراحتی، تازه شرطم میذاری برام! 

یا بعضی وقتها میگفتم رفتی اون طرف حوری دیدی، فاطمه ت رو فراموش کردی ....یه بار هادی اومد خوابم گفت بابا حوری کجا بود؟ هی میگی حوری حوری....حوری که به من ندادن.....

حماسه بانو: چه جالب... چقدر آن لاین هستن....

ان شاالله که با ظهور امام زمان، برگردن پیشتون..

همسر شهید: ان شاالله... ما که همه امیدمون همینه! میگیم امام زمان ظهور کنن که شهدا هم رجعت کنن..

https://telegram.me/joinchat/B0bupz1QIYZDQntEl0ChxA

خواهران مدافع حرم 

http://8pic.ir/images/3a5tw5qlgt0j530kscmq.jpg

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی