خواهر نداری که بفهمی...
روایت خواهر شهید دهقان
هنوز محمد دفن نشده بود که یکی از دوستانش آمد و از من حلالیت طلبید. گفتم چرا؟
گفت من را حلال کنید من پشت سرتان غیبت کردم. یک بار که من با محمدرضا خیابان نیاوران بودم، شما به محمدرضا زنگ زدید و گفتید در جنوب شهر هستید و آدرسی را که می خواهید پیدا نمی کنید.
من از این کارها زیاد می کردم این بنده خدا یکی اش را دیده بود من آن روز یافت آباد بودم و محمد شمال شهر بود این طور موقع ها آدرس نمی داد یا نمی گفت آژانس بگیر برو.
میگفت بنشین تا بیام آن روز هم یادم هست که به من گفت نزدیکترین ایستگاه بنشین خودم را الان می رسانم.
اصلا به من نگفت کجاست. دوستش گفت به محمد گفتم چقدر خواهرت خودخواه است که وقتی آدرس را پیدا نکرده، آژانس نمی گیرد و تو را از این سر شهر به آن سر شهر می کشاند.
دوستش ادامه داد که محمد در جواب نگاهی به من کرد و گفت:
نمی فهمی وقتی مادر و خواهر آدم چیزی از شما می خواهند نباید رویشان را زمین بگذاری، خواهر نداری که بفهمی.
شهید مدافع حرم
محمدرضا دهقان امیری
🌷🌷
- ۹۶/۰۳/۰۷