دلنوشته ای از دوست شهید علی امرایی
روبروی عکست ایستادهام و به نگاهت خیره ماندهام...
تو هم، چشمهایت مدتهاست به من خیره شده و من مثل کودکی لجباز به هر سو میدوم تا به خیال خودم دیگر تحت تعقیب چشمهایت نباشم...!
گم میشوم میان دلبستگیهای روزانه ام...
و با چشمهای اشک آلود، دوباره به التماس یک نگاه دیگر، برمیگردم سمت تو...
دوباره نگاهت را به زندگیم گره میزنی!
راه روشن میکنی برایم!
و من، دوباره لجبازیهای کودکانهام را، از سر میگیرم و غفلت زده خودم را به جاده خاکی میزنم!
حس یک کور محروم از روشنایی رهایم نمیکند!
نمیبینم تورا... و این درد دارد!
این طور نمیشود! هنوز عاشق نشدهام...!
هنوز فاصله دارم تا مرد میدان عشق شدن!
برای همین است که معنی نگاههایت را نمیفهمم...
گم شدهام... چون تورا گم کردهام.
باید فکری به حال این دل کرد که فقط مدعای عشق است!
و گرنه این دل کجا و...
رسیدن به قافلهی عشق کجا ؟!
- ۹۶/۰۳/۱۲