شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات


ماموریتش در سوریه تمام شده بود. اما اصرار داشت تاسوعا و عاشورا در منطقه بماند. انگار قرار عاشقانه رضا با اربابش ماه محرم بود. اولین روزهای محرم ردای زیبای شهادت را به تن کرد و آسمانی شد. رضا که عاشق شهادت بود، در این روزها که در باغ شهادت از سوی سرزمین شام به روی عاشقان باز شده، همچون پرستویی سبکبال پرکشید و رفت تا از قافله شهیدان جا نماند و از یاران آخرالزمانی سیدالشهدا(ع) باشد. در این نوشتار در محضر لیلا احمدیان؛ همسر شهید مدافع حرم؛ «رضا سنجرانی»، زانوی ادب می‌زنیم تا داستانی قهرمانی همسر شهیدش را برایمان روایت کند.  

آشنایی شما با شهید سنجرانی چگونه رقم خورد؟ 

خانواده همسرم با معرفی یکی از آشنایان به خواستگاری من آمدند. 

حاصل زندگی مشترک شما با شهید چند فرزند است؟

دو پسر به نام‌های علی و سبحان.  

از چه زمانی زمزمه رفتن به سوریه در خانه آغاز شد؟ 

از همان اوایل که متوجه تعرض تکفیری‌ها به حرم حضرت زینب(س) شده بود کم و بیش این زمزمه ها رو می‌شنیدم. آقا رضا دوست صمیمی شهید حسن قاسمی دانا بود. این دو نفر قرار بود با هم به سوریه بروند. آن موقع هنوز موضوع مدافعان حرم زیاد باب نشده بود ولی بعد از شهادت ایشان آقا رضا برای رفتن به سوریه مصمم‌تر شد. 

چطور شد که توانست به سوریه برود؟ 

همسرم کارمند بانک بود. یک روز گفت:«من تا حالا از بانک مرخصی نگرفته‌ام و به اندازه سه ماه مرخصی طلب دارم می‌خواهم مرخصی بگیرم و به سوریه بروم». این کار را هم انجام داد و یعنی مرخصی گرفت و عازم سوریه شد. 

اولین بار که درباره این موضوع با شما صحبت کرد، واکنش شما چه بود؟ 

ببینید، من هم مثل هر زن دیگری نگران زندگی وفرزندانم بودم. آن اوایل هم به خوبی با موضوع دفاع از حرم آشنا نبودم. به همین خاطر مخالفت کردم و دلایل خودم را برای آقا رضا مطرح کردم. که البته با کلی دلایل محکم و اعتقادی او مواجه شدم. حرف های من درست بود ولیکن سخنان ایشان درست‌تر ومحکم‌تر. در واقع باید بگویم در برابر دلایل محکمی که آورد و شور عجیبی که برای رفتن داشت کم آوردم. 

 نگران آینده بچه‌ها نبودید؟

چرا خیلی. 

این موضوع را با شهید هم در میان گذاشتید؟ 

 بله. ولی آقا رضا می‌گفت: خون بچه‌های ما که از فرزندان امام حسین (ع)که رنگین‌تر نیست. این وظیفه ماست که جلوی تکفیری‌های نامرد وجلاد بایستیم. 

رابطه شهید با بچه‌ها چطور بود؟ 

بی نظیر. به طوریکه در اطرافیانم کسی را ندیده بودم که تا این حد نسبت به بچه‌ها با محبت باشد. شاید بیشتر نگرانی من هم بخاطر این ارتباط خوب و صمیمی بود. آقا رضا با اینکه مشغله‌های زیادی داشت اما حتی اگر شب دیروقت به منزل می‌آمد با بچه‌ها بازی می‌کرد و برای آنها وقت می‌گذاشت.

چطور خبر شهادت بابا را به آنها گفتید؟ 

سبحان که خیلی کوچک است. ولی در مورد علی باید بگویم از همان روز اول که خبر شهادت آقا رضا را شنیدم با مشاور مدرسه در ارتباط بودم به پیشنهاد او این موضوع را کم‌کم به او گفتم. اول به علی گفتم بابا حالش بد است. بعد چند روز با او به کوهنوردی رفتم تا جایی که ممکن بود با هم از کوه بالا رفتیم. تا بالاخره خبر آسمونی شدن پدرش را با او گفتم.

عکس العمل علی چطور بود؟ 

اشک تو چشمان علی حلقه زد. بعد به خاطر خصوصیات روحیه خاصی که دارد صورتش را برگرداند و گفت بریم پائین دیگه نمی‌خوام اینجا باشم. 

از آخرین وداع و خداحافظی با شهید برایمان بگویید؟

شب قبل از شهادت تماس گرفت و گفت:« فردا عروسیه، اگر داماد شدم التماس دعای شدید و حلالیت قلبی دارم». من و بچه‌ها را به عمه سادات سپرد و سفارش کرد که همواره پیرو زینب کبری(س) باشیم. می‌گفت اول محرم است دعا 

کنید پیش حضرت زینب(س) سربلند شوم. 

از خصوصیات اخلاقی شهید بگوئید؟

بسیار شوخ طبع وخونگرم. در فصاحت و بلاغت کلام هم کم نظیر بود. با عشق اهل بیت(ع) زندگی می‌کرد. اصلا اهل ریا و تظاهر نبود.

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی