شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات

بابا دوست دارم آنقدر اشک بریزم که خبر اشک هاے بے پایان دخترت به تو برسد ، بعد تو به سوے من بیایی من نشسته ام ، سر روے زانو گذاشتم و اشک میریزم ، تو مے آیے ، سرم را بالا مے گیرم به چشمانم نگاه مے کنے به چشمانت نگاه مے کنم بعد اشک در چشمان تو هم حلقه مے زند.. اشکهای دخترت را با انگشتان زیبا و سرو قامت پدرانه ات پاک مے کنے ، کمے آرام مے شوم ، بعد سرم را روے زانو هاے تو میگذارم مثل ابر بهار مے بارم ... بابا تو که آمدے از زمستان عبور کردم ، با تو ، با آمدنت . بعد مثل نور آفتاب ، مهربانیت روے من مے بارد. اشڪ هایم که تمام شد در همان انتهاے زمستان ابرے چون بهار جوانه مے زنم ، سبز مے شوم .دوستت دارم بابامحمودرضا . بابا صبر ڪن مامان را صدا ڪنم ڪه آمدے ... هیسسس ڪوثر جانم.... دستانم را مے گیرے مرا کنار پنجره مے برے ، حیاط پر از برف است ، لبخند مے زنے و مے گویی: تولدت مبارک دلبندم .... ڪوثر جانم اشک نریز قربانت شوم ،،،، چشم بابا ....اشڪ نمے ریزم . می گویے باید صبور باشم و چون دختران امام حسین (ع) ادامه دهنده راه پدرم باشم ... و ‌مادرمهربانم را به آمدن بهار دلگرم کنم تا بار سنگینے برفها را روے شانه هایش طاقت بیاورد ، بعد لبخند مے زنم ، تو باباے مهربانی؛ براے دل ڪوچک ڪوثرت دعا ڪن ... بعد از جا بر مے خیزے به سمت در مے روے ، چمدانت را بر مے دارے ، کفش به پا مے کنے و مے گویی به امید بهار دخترم، خداحافظ دختر نازنیم ، ڪوثر خانوم بابا ! با تو با زمستان خداحافظے مے کنم بابا، تو را بدرقه مے کنم ، حالا وسط برف ها ایستادم هوا سرد است اما دردناک نیست استخوان سوز نیست ، ترسناک نیست تو مے روے و من مے دانم قرار است جایے که من نمے دانم در زمستان همراه امام و مولایمان(عج) اشک دنیا را پاک کنے و دوباره بهار به پا کنی....

شهید محمودرضا بیضایی  

@zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی