
شهدای مدافع حرم قم
@sh_modafeaneqom

شهدای مدافع حرم قم
@sh_modafeaneqom

مهندس شهید احمد قاسمی کرانی
ولادت: اردیبهشت ۱۳۶۹ شهرستان فارسان
شهادت: آذر ۱۳۹۴ - اطراف لازقیه سوریه
آر پی چی زن گردان امام حسین علیه السلام
جهاد سازندگی
اردوهای طرح هجرت مناطق دورافتاده استان اصفهان در پشت کوه های فریدون شهر و مناطق محروم استان کهگیلویه و بویر شهید در مدت های بیست شبانه روزی فعالیت های خالصانه می کردند .
جهاد علمی
همزمان با گرفتن مدرک مهندسی مکانیک در دوره های پیشرفته علمی در بحث نانو کامپوزیت ها فنی مهندسی و دوره های انجمن علمی فعالیت زیادی داشتند و مدارک ایشان موجود است .
جهاد فرهنگی
در برگزاری برنامه های یادواره شهداء و دفتر هماهنگی امام جمعه شهر مجلسی و دیدار از علماء همچون ایت الله ناصری و ایت الله مظاهری در استان اصفهان پیش قدم بودند و در اداره حلقه های صالحین در محیط خوابگاههای دانشجویی و بحث سیره شهداء در محیط دانشگاه فعالیت محسوسی داشتند .که مستندات ایشان قابل دیدن است .
اخلاص در عمل
خوبی و اخلاص و صداقت در عمل از شاخصه های این شهید بزرگوار بود.
بصیرت
ایشان فقط دو ماه بعد از اتمام خدمت مقدس سربازی در ارتش نیروی زمینی شوشتر تکلیف را خوب دانست و به سوی مبارزه با باطل شتافت.
منبع: سایت شهید قاسمی
www.ahmade-ghasemi.ir
مهندس شهید احمد قاسمی کرانی
شهید مدافع حرم
bisimchi1
یسیم چی

شهید عباس آبیاری
اولین شهید رزمی کار مدافع حرم
کمربند مشکی دان ۳ رشته کونگ فو
دان ۳ رشته جودو
دان ۳ رشته هاپکیدو
استاد مربی و داور بین المللی
خــــــــادم الـشــهداء
@khadem_shohda

شهید حسن.محمود.عیسی(الحاج ابو عیسی) از دلاور مردان حزب الله لبنان
در راه دفاع از مقدسات ومبارزه با دشمن تکفیری سعودی صهیونی به فیض شهادت نائل آمد.
شهدای مدافع حرم قم
sh_modafeaneqom

معامله ی پرسودی است شهادت..
فانی میدهی و باقی میگیری
جسم میدهی و جان میگیری
جان میدهی و جانان میگیری
شهادت لیاقت میخواهد
کاش لایق باشیم..
خــــــــادم الـشــهداء
@khadem_shohda

مادر شهید: تا نیمه شب خیاطی میکنم تا دوباره نگرانم شود و بیاید.
من مادرم، داغ دیدهام، زجر کشیدهام از شنیدن بعضی حرفها که پسرم برای پول رفته، برای اقامت رفته؛ اما صبوری میکنم؛ چون پسرم برای دفاع از حرمی بانویی رفته که مظهر صبوری است. من که بیشتر از دختر فاطمه داغ ندیدهام
به گزارش گروه جهاد و مقاومت جام نیوز، زرگل سالها پیش به ایران آمده تا شوهرش را شورویها به جنگ نبرند. از جنگ به یک کشور جنگزده پناه برده است. دو سال بعد از آمدنش جنگ تحمیلی ایران تمام میشود و آنها هم در ایران ماندگار میشوند.
ماحصل زندگیشان شش فرزند بوده؛ سه پسر و سه دختر و حالا یکی از فرزندانش نیست. علیمحمد پسر دومش رفته است.
سال 71، خدا علیمحمد را به زرگل میدهد؛ پسری که برای خواستههایش از کودکی پافشاری میکرده؛ مادرش این را میگوید و گویی که خاطراتی را در ذهنش مرور کند، ادامه میدهد: کلاس دوم ابتدایی عروسی داشتیم و کت و شلوار پوشید و چند روز بعد که دوباره عروسی داشتیم کت و شلوار جدید با کفش براق خواست؛ تمام شهر را زیر و رو کردیم تا برایش خریدیم.
زرگل با لبخند میگوید: علی قوی بود و حتی از برادر بزرگترش شیرمحمد هم در مدرسه دفاع میکرد. نتوانست طاقت بیاورد که دشمن به حرم ناموس پیامبر نزدیک شود. وقتی فهمید به حرم حضرت زینب حمله شده، حرکت کرد تا به سوریه برود؛ من مادر هستم؛ مانعش شدم؛ اما علیمحمد به هرچه میخواست میرسید، او خدا را خداسته بود و قدرت مادرانه من در برابر خواستن خدا ضعیف بود.
اشکهای زرگل دیگر طاقت نمیآورند؛ به کارگاه خیاطی کوچکشان نگاه میکند و می گوید: میگویند هموطنان ما برای گرفتن کارت شناسایی و پول به سوریه میروند. علی در ایران به دنیا آمده، هم شغل داشت و هم کارت شناسایی؛ پسرم برای شرف و اعتقادش رفت.
دو خواهر و همسر شهید هزاره در کارگاه خیاطی مشغول کار هستند، مادرش ادامه میدهد: غروبها کار را تعطیل میکردیم؛ اما من بعد از شام به خیاطی ادامه میدادم، علیمحمد میآمد چرخ خیاطی را خاموش میکرد، مجبورم میکرد که کار را تمام کنم و بخوابم.
زرگل که صدای گریهاش بالا رفته ادامه می دهد: حالا هر شب تا نیمه شب کار میکنم تا دوباره نگرانم شود و چرخ خیاطی را خاموش کند و از من بخواهد استراحت کنم؛ اما علی من دیگر نیست.
حرفی ندارم و با اشک ریختن همراهیاش میکنم، از گریهام ناراحت میشود، اشکهایش را پاک میکند و به عکس دامادی علیمحمد روی دیوار اشاره میکند و میگوید: دختر عمهاش را از افغانستان برایش گرفتم؛ تازه ازدواج کرده بود که میخواستیم برای اربعین پیاده به کربلا برویم، اما مدارک زنش کامل نبود و علی محمد با همسرش ماند؛ همیشه گریه میکرد که آقا مرا نطلبیده است، تمام وقت مداحی گوش میداد و کم کم خانواده از دستش ناراحت شدند که به کارش ادامه ندهد؛ اما آنقدر برای حضرت زینب عزاداری کرد که راضی شدم، برود.
طبق گفته مادرش، این شهید گرانقدر به پوشش و حجاب خواهرانش خیلی اهمیت میداده و وقتی راهنمایی بوده متوجه میشود خواهرش چادر ندارد، به سر کار میرود تا برای او چادر بخرد.
صحبت با این خانواده خیلی دلچسب است؛ از قهرها و آشتیهایشان میگویند و از شیرمردی که احترام به پدر و مادرش از وصیتهایش به همسرش بوده است.
این مادر داغدیده عنوان میکند: همیشه دو بار خداحافظی میکرد، یکبار موقع خارج شدن از خانه و بار دوم پنجره توی کوچه را میزد و میگفت مادر من رفتم خداحافظ.
گاهی که کارگاه کار کمتر بود به کمک پدرش میرفت و وقتی با دستهای سیاه به خانه میرسید با همان حال اول مرا میبوسید.
زرگل پسرش را از دست داده اما با صبوری میگوید: بیتاب که میشوم یاد زینب دختر علی می افتم و صبوری میکنم. از تمام مادران و همسران شهید میخواهم صبور باشند و به جایگاهشان افتخار کنند.
راضیه سلطانی از کابل آمده تا کنار مردی باشد که انتخاب کرده، هر چه آرزوی دخترانه داشته در چمدانش ریخته و از آن سوی مرز آمده تا جامه عمل تن آرزوهایش کند و حالا تنها شده، لهجه کابلی دارد و کم حرف است؛ لبخند میزند و میگوید: جای علی خوب است، آخرین بار که تماس گرفت گفت مراقب پدر و مادرش باشم، ایران ماندهام چون تمام دلخوشیام رفتن سر مزار او است.
مینا 19 سال دارد؛ او رابطه صمیمی با برادرش نداشته و حالا حسرت فرصتهای از دست رفته را میخورد.
روش زندگی مینا بعد از شهادت برادرش کاملا تغییر کرده است. او میگوید: سر مسئله چادر پوشیدن با علی محمد گاهی بحث میکردم؛ اما او با رشادتش باعث شده که چادر عشق و انتخابم باشد.
من از حضرت زینب فقط اینقدری میدانستم که خواهر امام حسین(ع) است؛ اما حالا در حال تحقیق هستم تا بیشتر بشناسمش؛ میخواهم زنی را بشناسم که جوانانی مثل علیمحمد جانشان را فدای حرمش کردند؛ تا دشمن جرأت نکند جسارتی کند.
مینا سعی میکند قوی باشد و بغضش را مهار کند و میگوید: ما شش ماه از برادرم بیخبر بودیم. امید داشتم برگردد. به ما گفته بودند گم شده و من به شهید شدنش فکر نمیکردم. لباس دوخته بودم که وقتی آمد بپوشم، غذاهای جدید یاد گرفته بودم که برایش بپزم، او قرار بود برگردد؛ قرار بود اردیبهشت برگردد؛ اما مهر بامهری تمام او را بی سر برایمان آورد.
مینا دیگر نمیتواند ادامه دهد، زرگل کنار دخترش است و صحبتهای مینا را تکمیل میکند: نگذاشتند او را ببینم؛ اصرار که کردم، گفتند چه را میخواهی ببینی؟ او سر ندارد. علی به آرزویش رسیده بود و مانند امام حسین شهید شد.
سکوت میکنم و با اشک آنها را همراهی می کنم. ادامه میدهد: دوستانش میگویند شب قبل حنابندان گرفتهاند و علی خیلی خوشحال بوده و گفته فردا شهید میشود. من مادرم، داغ دیدهام، زجر کشیدهام از شنیدن بعضی حرفها که پسرم برای پول رفته برای اقامت رفته، اما صبوری میکنم؛ چون پسرم برای دفاع از حرم بانویی رفته که مظهر صبوری است، من که بیشتر از دختر فاطمه داغ ندیدهام.
زرگل از مردم و گروه فاطمیون تشکر میکند که مراسم پسرش را باشکوه برگزار کردهاند و از آنان میخواهد که سلاح علی را روی زمین نگذراند.
با آنها خداحافظی میکنم و دستهای زنی را میفشارم که این روزها دلخوش به شبهایی است که پسرش به خوابش میآید، وارد کوچه میشوم که چشمم به پنجره میافتد، پنجرهای که مدتهاست کسی برای خداحافظی به آن ضربه نزده و مادری آن را نگشوده، تا جواب خداحافظی شیرمردش را بدهد.
فارس
شهید جاویدالاثر میثم نظری
پیکرمطهرهنوز بازنگشته....
هر لحظه که نام خانم فاطمه زهرا (س)
را مى شنید چنان آه مى کشید ومى گفت :
مادر جان قربانت شوم
و همیشه در حسرت زیارت مزار پنهان خانم بود.
همیشه می گفت بی بی دوعالم قبرو نشانی نداره
و همیشه در این فکر بود که ما اگر قبر داشته باشیم باید خجالت بکشیم.
خودش هم بی مزار شد .
کانال شهید
@nazarimeysam
شهید بی مزار
جاویدالاثر میثم نظری
شهادت دیماه ۹۴
بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــرم
@Haram69
شهید مدافع حرم حسن احمدی
خانه ی پدر که می آمد، بیکار نمینشست.
اول از پدر شروع میکرد، موها و محاسنش را اصلاح میکرد.
ناخن هایش را میگرفت و لباس تمیز به بابا می پوشاند.
بعد هم میرفت سراغ خانه.اگر کاری روی زمین مانده بود،انجام میداد.
به نقل ازمادر شهید.
همیشه درخانه درکارها خیلی کمک میکرد،
وقتی هم که مهمان داشتیم بیشتر خودش پذیرایی میکرد.
وقتی که غذا آماده میشد در پهن کردن وچیدن سفره و بعد هم کمک میکرد
سفره راجمع کنیم و داخل آشپزخانه می آمد ومی گفت
خانمم شما خسته شدی من همه ی کارهارا انجام میدهم.
نقل ازهمسرشهید
شهادت محرم۹۴
کانال شهید
بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــرم
@Haram69

باباےمهربـونم
میگویند جایی ماندی به نام خانطومان
نمیدانم شاید پاگیر غریبی عمهےساداتی
اما خودمانیم
سخت بود باز کردن چمدانت بدون خودت!
کاش تو می آمدی جای سوغاتی
شهید علیرضا بریری
https://telegram.me/joinchat/BUoPxDvi9Qkf39zYYrvtNQ

قسم به خون
و آخرین فشنگ
که پیراهنت
پرچم صلح بود
"حمزه احمدی"
بیسیم چی
https://telegram.me/joinchat/CW2b9zzQtAYsAtZ6-0HRjg