شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۳ بهمن ۰۱، ۱۹:۲۱ - تو
    عالی

۹۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۶
ارديبهشت

هروقت مأموریت نبود پاتوق‌ماگلزارشهدای تهران بود

سر مزار پدر شهیدم

میگفت:جای من هم اینجابین شهداست

حالاپاتوق همیشگی ام آنجاست

اماتنها..!

سر مزار پدرم وهمسرشهیدم

شهیدمحمدحسین مرادی

@jamondegan

  • دوستدار شهدا
۱۶
ارديبهشت


گروه حماسه و مقاومت رجانیوز – کبری خدابخش: قصه مدافعین حرم تمام ناشدنی است. حریم اهل بیت قرن‌هاست که فدایی دارد، حتی اگر تنها حرمی از آن بزرگواران باشد... «اصلاً حرم ناموس ما شیعه‌ست!» آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار می‌روند؟ «شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین علیه‌السلام شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور کرد.

سمیه احمدی، متولد سال 1365 و ساکن تیران، امروز گذری کوتاه از زندگی شهید را برای رجا نیوز روایت می‌کند.

در تاریخ 14 مهرماه سال 1358 در خانواده‌ای انقلابی و مذهبی در روستای حسن آباد وسطی بخش کرون شهرستان تیران و کرون به دنیا آمد و  در سال 1377 به استخدام و خدمت در لشکر زرهی 8 نجف اشرف مشغول شد و در مرداد ماه سال 1383 ازدواج کرد. ستوان دوم پاسدار شهید حسن احمدی، ششمین شهید مدافع حرم لشکر زرهی ۸ نجف اشرف است.

همسر شهید: حسن(احمدی)  آقا من را در یک مهمانی خانوادگی دیده بود و موضوع را با خانواده‌اش در میان گذاشته بود. چند روز بعد هم پدرشان از پدرم اجازه گرفتند که برای خواستگاری به منزل ما بیایند. پدرم شناخت اولیه از نظر اخلاقی و رفتاری از حسن آقا داشت و وقتی با هم صحبت کردیم، همان بار اول مهرش به دلم نشست.

ایمان و اخلاق خوب برای من خیلی مهم بود که به لطف خدا هر دو در حسن آقا خیلی به چشم می‌آمد. مهربان، خوش‌اخلاق و خنده‌رو بود که این ویژگی‌ها کنار شناختی که خانواده‌ام نسبت به حسن داشت، باعث شد که او را به‌عنوان بهترین همراه برای زندگی‌ام انتخاب کنم. از همسرم هفت سال کوچک‌تر بودم. مشابهت فامیلی ما برمی‌گردد به نسبت فامیلی که با هم داشتیم. فامیل دور بودیم، تازه وارد سن 16 سالگی شده بودم که سر سفره عقد نشستم. سال 81 بود. مراسم جشن عقد ما در خانه و خیلی هم ساده برگزار شد. برای عروسی هم تصمیم گرفتیم که به پابوس امام رضا(ع) برویم. دو سال بعد یعنی سال 83، رفتیم مشهد و بعد از بازگشت از آن سفر، زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم.

حسن آقا یک آدم خوش‌سفری بود. بیشتر اوقات برای آخر هفته‌ها برنامه‌ریزی می کرد که برای تفریح، مسافرت‌های کوتاه دو سه روزه هم که شده با هم برویم. به امامزاده‌های اطراف می‌رفتیم، اما هر هفته در گلزار شهدای اصفهان بخصوص قسمت قطعه شهدای گمنام می‌رفتیم و آنجا با هم زیارت عاشورا می‌خواندیم. آرامش خوبی بعد از هر زیارت، نصیب هر دوی ما می‌شد. شهید خرازی و شهید همت را خیلی دوست داشت. اصفهان که می‌آمد سری به گلستان شهدا می‌زد و حتماً سر مزار شهید خرازی می‌رفت. وقتی چند نفر از همرزم‌ها و همکارانش در سوریه به شهادت رسیدند، بیشتر می‌رفت گلستان و کنار رفقایش می‌نشست و با آنها خلوت می‌کرد.

حسن آقا ارادت ویژه‌ای به حضرت فاطمه زهرا(س) داشت. همیشه می‌گفت: «اگر خدا به من دختر داد اسمش را زهرا می‌گذارم.» سال 84 خدا به ما زهرا خانم را داد و شش سال بعد هم ریحانه به دنیا آمد. ریحانه هم که از القاب حضرت(س) بود و هردوی ما این اسم را خیلی دوست داشتیم. خیلی با بچه‌ها صمیمی بودند. وقتی زهرا به دنیا آمد برای مأموریتی به شیراز رفته بود، با اینکه یک روز از مأموریت‌اش مانده بود خودش را رساند تا زهرا را ببیند.

در طول دوران زندگی‌مان معمولاً کتاب‌های خوب و گل به من هدیه می‌داد. بهترین هدیه‌ام سجاده و مهر و تسبیحی بود که در دوران عقد به من هدیه داد، از سفر جمکران آورده بود. هنوز روی آن سجاده نماز می‌خوانم. به من و زهرا هم توصیه می‌کرد که ورزش کنیم. به‌واسطه توصیه‌های حسن آقا، زهرا دو سال است که والیبال، بازی می‌کند. همیشه به زهرا توصیه می‌کرد ورزش‌های رزمی هم یاد بگیر. خود حسن آقا هم شنا و کوهنوردی را خیلی دوست داشت. فرصت که پیدا می‌کرد کتاب‌های مذهبی و روانشناسی می‌خواند. صدای خوبی هم داشت و مداحی می‌کرد. قاری قرآن هم بود. چند دوره هم در مسابقات اذان شرکت کرده بود. در مسابقات کشوری نیروهای مسلح و سپاه رتبه‌های خوبی به دست آورده بود.

حسن آقا از همان روز اول خواستگاری گفته بود که به خاطر شغلش زیاد به مأموریت می‌رود و نسبت به این موضوع هم بسیار متعهد بود که اگر جایی نیاز به خدمت‌رسانی باشد، باید برود؛ حتی از خطرهای کارش هم حرف زده بود. من هم شغلش را دوست داشتم. وقتی از کارش بیشتر گفت کمی نگران شدم، اما فکر نمی‌کردم حالاحالاها جنگی شروع شود و شهید شود و خیلی زود از بین ما برود.

بیشتر اوقات به من می‌گفت دعایش کنم تا شهید شود. مرگ طبیعی را دوست نداشت. من هم در جوابش می‌گفتم دعا می‌کنم که عاقبت بخیر شوی. رمضان سال 93 در مأموریتی 20 روزه با چند نفر از همکارانش به عراق رفت.

نگران شدم، اما نه خیلی زیاد. دلم قرص بود، چون برای آموزش نیروهای مردمی به این مأموریت می‌رفت. ضمن اینکه اوضاع امنیت در عراق نسبت به وضعیت فعلی سوریه بهتر بود. مدت‌ها بود که می‌گفت: «برای اعزام به سوریه داوطلب شده است.» خیلی بی‌تاب رفتن بود. فرمانده‌اش بعد از شهادت می‌گفت مدام سراغ می‌گرفت که چرا نوبت اعزامش نمی‌شود. برای مأموریت‌ها اکثراً داوطلب می‌شد، اما زمانی که قرار شد به سوریه برود گفتم: «من را هم با خودت ببر.» گفت: «ما می‌رویم تا راه باز شود تا با هم برای زیارت برویم.

یک هفته قبل از  اعزام، برای مانور رفته بودند تا آماده شوند. 17 مهر بود و روز تولد ریحانه، تماس گرفت و گفت: «برای ریحانه تولد گرفتی؟!» گفتم: « نه منتظرم تا شما بیایی بعد برایش جشن تولد بگیریم.» گفت: «قشنگی تولد به این است که در روزش گرفته شود، من کیک سفارش داده‌ام.» خلاصه همان شب برای ریحانه تولد گرفتیم. فردای روز تولد به من گفت: «قرار است کمی دیرتر به سر کار برود.» خیلی تعجب کردم. از صبح حالش متفاوت از همیشه بود. حس کردم می‌خواهد چیزی بگوید، پرسیدم چیزی شده؟! گفت: «تحملش را داری؟» گفتم: «هرچه می‌خواهی بگو، اما در مورد مأموریت خارج از کشور صحبت نکن...»

آرام و قرار نداشتم. شروع کردم به گریه کردن. گفت از زبان خودم بشنوی بهتر از این است که از زبان بقیه بشنوی، می‌خواهم که راضی باشی.

دل کندن از حسن آقا خیلی سخت بود. گفتم: «چطور باید راضی شوم؟!» خیلی دوستش داشتم، خودش را، راهش را و هدفش را. می‌گفت هدف دشمن، اسلام است ما باید دفاع کنیم. چهار، پنج سال آخر از ته دل دوست داشت که برود. وقتی گفت: «اگر اجازه ندهی بروم جواب حضرت زهرا(س) و امام زمان(عج) را آن دنیا باید خودت بدهی.» کمی آرام‌تر شدم.

قرار بود 18 مهرماه اعزام شود. خیلی گریه کردم. مدام تماس می‌گرفتم ببینم راهی شده یا نه، تا اینکه گفت معلوم نیست برویم و نگران نباش. اما فردای آن روز، روز اعزام بود.

از شب قبل زهرا با حسن آقا با هم نشسته بودند و کاردستی می‌ساختند. قرار بود برای مدرسه یک بادبادک درست کند که تا دیروقت با هم بیدار ماندند و بادبادک را با هم ساختند. یک آیینه قدی بلند داشتیم  که حسن آقا برده بود شیشه‌بری و به قطعات کوچک تقسیم کرده بود و با زهرا نشسته بودند و دور آنها را با نوارچسب‌های رنگی می‌پوشاندند که تعدای از آن آیینه‌ها را با خود ببرد سوریه. با اینکه زهرا  11 ساله بود، اما درک و فهم بالایی داشت. از حسن آقا سئوال می‌پرسید که این آیینه‌ها به چه کار می‌آید و او هم با صبر جواب می‌داد. صبح زود بیدار شد و بادبادک زهرا را امتحان کرد و تا دم در با او رفت و خداحافظی کرد.

دو، سه ساعتی با ریحانه رفتند بیرون. تا لحظه آخر وسایل‌شان را هنوز کامل آماده نکرده بودم. وقتی می‌خواست برود سفارش بچه‌ها را خیلی کرد. گفت: «خیلی مواظب بچه‌ها و خودت باش. دوست دارم بچه‌ها را زهراوار و زینب‌گونه بزرگ کنی.سفارش هایش را که کرد.» گفتم: «یک شرط دارم.» گفت: «هر شرطی باشد قبول می‌کنم فقط نگو که نروم...» گفتم: «ان‌شاءالله که می‌روی و سالم بر می‌گردی، اما اگر شهادت نصیبت شد، شفاعت من و بچه‌ها یادت نرود.» و در جوابم گفت: «تو فقط دعا کن تا شهید بشوم، ثواب شهادتم مال شما و ثواب جهادم مال خودم.» منتظرتان می‌مانم و به من قول داد که شفاعت ما را هم بکند. قبل از خداحافظی  هم رو به من کرد و گفت: «اگر شهید شدم برای شهادتم گریه نکنید.» تا زمانی که سوریه بود دو بار تماس گرفت، آن هم در دو روز پشت سرهم. وقتی یک روز شد، دو  روز  و  زنگ نزد نگرانش شدم. حسابی بی‌تاب شده بودم که دیگر زنگ نزد. 

هفت روز بعد از اعزام، 25 مهر ماه بود. قبلش می‌گفت: «دو هفته‌ای بر می‌گردم.» می‌گفتم: «مأموریت‌های سوریه که معمولاً دو ماه طول می‌کشد، تو چطور می‌گویی دو هفته‌ای بر می‌گردی؟!» هر حرفی می‌زد سر حرفش می‌ماند..! این‌طور که همرزم‌های‌شان تعریف می‌کردند، «طی عملیاتی که در حلب انجام شده بود، داعشی‌ها از دو طرف آنها را محاصره کرده بودند. ظاهراً پشت یک ساختمان کمین کرده بود که خمپاره به تانکی که کنارشان بوده می‌خورد و ترکش‌های آن خمپاره از پشت به سر حسن آقا اصابت می‌کند و همان‌جا به شهادت می‌رسد.» صدایی مدام در گوشم می‌گفت: «حسن آقا شهید می‌شود.» یک روز قبل از شهادت خیلی حالم بد شد. از لشکر به برادرم زنگ زده بودند و گفته بودند که حسن آقا شهید شده است. برادرم نتوانسته بود این خبر را به من بدهد و از عمو خواسته بود که او به من بگوید. موقعی که عمو تماس گرفت و گفت: «حسن آقا زخمی شده است قسمش دادم که راستش را بگوید، اما تلفن قطع شد.» و دیگر هرچه زنگ زدم جوابم را نداد تا اینکه با برادرم تماس گرفتم. همین که صدای من را شنید شروع کرد به گریه کردن... نمی‌توانستم بپذیرم حسن آقا شهید شده.

آن‌روز که پیکر حسنم را دیدم دست به صورتش کشیدم و گفتم شهادت مبارک. به آرزویت رسیدی. همیشه دوست داشتم به آرزوهایش برسد. گفتم یادت باشد، باید سر قولی که دادی، بمانی. زهرا، پدرش را دید. خیلی حالش بد شد، فقط گریه می‌کرد. حسن آقا در گلزار شهدای روستای حسن آباد وسطی و در زادگاهش به خاک سپرده شده است. با بچه‌ها می‌رویم سر مزارش. گاهی هم با عکس‌هایش دردِ دل می‌کنم و وقت‌هایی هم که خیلی بی‌تاب می‌شوم برایش نماز و قرآن می‌خوانم. زهرا بعضی اوقات که حسابی دلش برای حسن آقا تنگ می‌شود به من می‌گوید: «زندگی بدون بابا بی‌فایده است.» بخصوص که تعطیلات تابستان سال گذشته حسن آقا بود و ما با هم مشهد و شمال رفتیم. الان که یک‌سال از آن روزها می‌گذرد مرور آن خاطرات حسابی دلتنگش می‌کند.

همسر عزیزم خوب می‌دانی که همه هستی‌ام بودی و همیشه به داشتنت افتخار می‌کنم، ولی این را هم بدان که هیچ چیزی جز شهادت در راه خدا لایق تو نبود.

  • دوستدار شهدا
۱۶
ارديبهشت

 دختر سردار شهید سید جلال حبیب الله پور 

من هیچ وقت صدای بلند پدرم را نشنیدم.به شوخی می‌گفتم بابا با مامان دعوا کن صدایت رابشنویم.

ایشان همیشه در کارهای خانه کمک می‌کرد.

انار دانه می‌کرد.

سبزی پاک می‌کرد.

سالاد درست می‌کرد.

از بنایی گرفته تا نجاری و برق‌کاری انجام می‌داد.

روی بیت‌المال خیلی حساس بود.ماشین اداره همراهش بود با آن ماشین مرا به دانشگاه نمی‌رساند.

می‌گفت بیت المال است و خیلی اهمیت می‌داد.یادم است می‌گفت روزه و نماز قضا ندارم.

شهید سیدجلال حبیب  الله پور میگفتند الان فرصت خوبی هست که شیعیان تمرین اتحاد و جنگاوری بکنند برای آمادگی ظهورامام زمان (عج) ، که زمان ظهور همه زیر یک بیرق و علم باشیم.

همرزم شهید: سیدجلال حبیب الله پور :

دو تا از سفارش های همیشگی آقا سیدجلال به ما این بود که

با مطالعه ، دانش نظامی خودمون رو بالا ببریم و خواندن قرآن را ترک نکنیم .

@MolazemanHaram69

  • دوستدار شهدا
۱۵
ارديبهشت


دومین سالروز ولادت پس از شهادت

شهید حسین رضایی

صبح امروز

در گلستان شهدای اصفهان برگزار شد

کانال شهید مهدی ثامنی راد

 @mehdi_sameni_rad

  • دوستدار شهدا
۱۴
ارديبهشت



@jamondegan

  • دوستدار شهدا
۱۳
ارديبهشت

یکی از رزمندگان مقاومت اسلامی نُجَباء در روز ولادت حضرت اباالفضل العباس(ع) در جبهه عراق هدف تروریست‌های تکفیری داعش قرار گرفت و به شهادت رسید.

 به گزارش مشرق، احمد الغرانی رزمنده مقاومت اسلامی نُجَباء روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت مصادف با روز ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) به شهادت رسید.

بنا به اعلام موسسه شهدای این جنبش، "احمد کاظم ثنای الغرانی" در عملیات دفع حمله عناصر گروه تروریستی داعش در استان صلاح الدین عراق به مقام رفیع شهادت نایل گشت.

شهید الغرانی در منطقه "جبال مکحول" واقع در شمال استان صلاح الدین هدف عناصر این گروه تروریستی قرار و پیکر مطهر این شهید والا مقام روز گذشته سه شنبه ۱۲ اردیبهشت بر روی دستان مردم و همرزمانش تشییع و در آغوش خاک آرام گرفت.

امنیت منطقه "جبال مکحول" پس از پایان عملیات آزادسازی و پاکسازی بیجی، به مقاومت اسلامی نُجَباء محول شده است.

  • دوستدار شهدا
۱۳
ارديبهشت


 بسمه تعالی

جریان خزنده ای که در فتنه 88 به طمع لگدمال کردن همه ارزش های دینی و ملی با شعار

(نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران) به خیال خام خود در پی لطمه زدن به مقاومت و وحدت اسلامی و عزت و امنیت این نظام شکوهمند بود، امروز از حلقوم برخی غربزدگان همان فریادها سر داده می شود تا به زعم خود بتواند زمینه را برای هجوم دشمنان قسم خورده و به تاراج بردن مال و جان و نوامیس مردم ایران آماده کند.

 زهی خیالی باطل! 

که بصیرت و شجاعت مدافعان سرافراز حرم و همه آحاد مردم غیور ایران اسلامی با بیداری و حضور عزتمندانه در همه صحنه ها، همچنان آنان را در اجرای خواسته های شومشان ناکام خواهد گذاشت. آنانکه که برای جا نماندن از مطامع سیاسی حتی از اهانت به ساحت مقدس شهدای مدافع حرم نیز دریغ نمی کنند .

شنیدن اهانت به ساحت شهدای مدافع حرم که از جان شیرین خود برای دفاع از ناموس اهل بیت(ع) و ناموس و امنیت مرزهای کشور عزیزمان ایران گذشتند قلب همه از جمله خانواده شهدای مدافع حرم را آکنده از حزن و اندوه کرد، اما راهی که مدافعان حرم پیمودند ادامه دارد و این اهانت ها تنها سندی بر وطن فروشی غربزده های وطنی خواهد بود و خانواده شهدای مدافع حرم را راسختر برای پیمودن راه شهدا خواهد نمود.

اهانت  و زخم زبان عدو تازگی ندارد حضرت زینب(س) در مسیر کوفه تا شام کم زخم زبان و دشنام نشنید، جان و مال و فرزندان ما فدای زینب کبری(س)، تا  می توانید زخم بزنید و شمشیرها را در برابر دشمن غلاف و برای فرزندان قهرمان  وطن تیز کنید که در این صورت ما راسختر خواهیم شد.

بدانید همانند پدر شهیدم که برای حریم کشورم 

و همسر شهیدم که برای حرم آل الله جان خویش را نثار کردند، 

در راه دفاع از ارزش های اسلام و ایران، نخواهم گذاشت ایران اسلامی جولانگاه فریب خوردگانی باشد که برای سهم خواهی سیاسی از خون شهدا و شرافت خانواده های شهدا و مردم میهنشان میگذرند، و در این راه نیز فرزندانم را مانند پدر قهرمانشان که نام زیبای مدافع حرم بر سنگ مزارش نقش بسته تربیت خواهم کرد.

عفت سادات رباط جزی فرزند شهید دفاع مقدس 

 "شهید سید محمد رباط جزی" 

و همسر شهید مدافع حرم 

"شهید سعید سامانلو".

@Agamahmoodreza

  • دوستدار شهدا
۱۳
ارديبهشت


سلام برادر شهید لبنانی ام  چه سخاوتمندانه و عزتمندانه جان را به پیشگاه خداوند هدیه نمودی. .                 میدانم همانگونه که  امام زمان در زیارت ناحیه مقدسه به عون بن عبدالله و محمد بن عبدالله فرزندان حضرت زینب سلام میدهد به تو هم سلام میدهد  آنان عاشقانه و سخاوتمندانه در راه اسلام و مولایشان امام حسین علیه سلام جان خود را هدیه کردند... 

 وتو، چه عاشقانه به امام زمانت لبیک گفتی.ودر دفاع از اسلام و  عزت و حریم حضرت زینب کبری آن هم در عصری که حفظ ایمان سخت شده است با خون خود فقط زیبایی آفریدی و شدی هم نشین فرزندان حضرت زینب که رشادت‌های آنان در تاریخ اسلام ثبت شده است. .......   

  وبار دیگر تو برادر شهیدم وهمه مدافعان حرم این رشادت ها را تکرار کردید وتکرار خواهد شد...                     پس به حرمت پاسبانی ات از اسلام و به ام المصائب حضرت زینب قسمت می دهم برای آمدن مولایمان دعا کنید.  دعا کنید تا ما هم به امام زمان لبیک بگوییم و از منتظران واقعی باشیم..

اللهم عجل لولیک الفرج                        

کانال رسمی شهیداحمدمشلب

https://telegram.me/AHMADMASHLAB1995

  • دوستدار شهدا
۱۳
ارديبهشت

 سیره شهدا

شهید مهدی جعفری

روزها سرکار و شب ها مشغول بازی با برادر و خواهران کوچکترش بودمهدی علاقه شدیدی به کودکان داشت.

اﺑﻦ ﻋﻤﺮﺍﻥ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ:

ﭘﺮﻭﺩﮔﺎﺭﺍ !

 ﮐﺪﺍﻡ ﻋﻤﻞ ﻧﺰﺩ ﺗﻮ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺖ؟

 ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ، ﺯﯾﺮﺍ فﻄﺮﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮﺣﯿﺪ ﻭ ﯾﮕﺎﻧﮕﯽ ﺧﻮﺩ ﺁﻓﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﺁﮔﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻤﯿﺮﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﺭﺣﻤﺘﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ.

آری شهدا با فطرت پاک آشنایند...

همچون شهدا باشیم.

گروه فرهنگے سـرداران_بے_مـرز

https://telegram.me/joinchat/D7HRmT8L2XFeVuNZ7v8YUQ

  • دوستدار شهدا
۱۳
ارديبهشت


@molazemanharam69

  • دوستدار شهدا