بسم رب الشهداء و الصدیقین
مدافع حرم محمد حسینی(سلمان) ، مسئول اطلاعات تیپ فاطمه الزهرا (س) ،در جریان ماموریت ، در منطقه الطنف ، مرز اردن و عراق ، در هنگام گشت شناسایی ، روی مین رفت و به درج رفیع شهادت نائل گشت.
@Haram69
بسم رب الشهداء و الصدیقین
مدافع حرم محمد حسینی(سلمان) ، مسئول اطلاعات تیپ فاطمه الزهرا (س) ،در جریان ماموریت ، در منطقه الطنف ، مرز اردن و عراق ، در هنگام گشت شناسایی ، روی مین رفت و به درج رفیع شهادت نائل گشت.
@Haram69
وصیت نامه ی مجاهدشهید "سید وسام شرف الدین":
هدف ازجهاد،کشتن نیست.هدف از جهاد مردن هم نیست
بلکه هدف یاری این دین است
یاری اباعبدالله الحسین است
وآمادگی برای حکومت صاحب الزمان(عج) است
@AhmadMashlab1995
لبخند زدے وآسمان آبی شد
شبهاےقشنگ بهارمهتابی شد
پروانـه پس ازتـولد زیبـایت
تاآخر عمر غرق بی تابی شد...
تولد ۱۳۶۷/۳/۱۵
تولدت مبارڪ قهرمان
شهید امیر سیاوشی
@Haram69
برادرم محمد (پناهی) جان
یک سال گذشت از نبودنت ، ندیدنت ، یک سال از پرواز کردنت به آسمان گذشت
آرزو کردی پرواز کنی آرزویت برآورده شد، برادرم رفتی پیش بی بی ات یکسال گذشت بدون تو
برادرم یکسال که هیچ، صدسال هم بگذره تو در خاطر ما هستی، بهت افتخار میکنیم که مردانه رفتی
محمدم دلم خیلی تنگ شده برات
تنگ خنده های قشنگت
جات خیلی خالی بود تو این یک سال بسه دیگه برگرد...
۱۴/۳/۹۵ تاریخ روزی که تو مارو برای همیشه ترک کردی و به آسمان پرواز کردی...
برادرم شهید جاوید_الاثر محمد جان از خدا میخوام این جدایی هرچه زودتر به پایان برسد...
اولین سال نبودنت...
گروه فرهنگے سـرداران_بے_مـرز
https://telegram.me/joinchat/D7HRmT8L2XFeVuNZ7v8YU
سالگرد شهادت شهید مدافع حرم تیپ فاطمیون ، دلبر ابراهیمی گرامی باد
14 خرداد 95
@jamondega
سالگرد شهادت شهیدان مدافع حرم مهدی خراسانی ، علی اصغر شنایی ، امیر کاظم زاده ، محمدحسین عطری گرامی باد
14 خرداد 92
وصیتنامه شهید "داوود جوانمرد" که ۲۰ روز قبل از شهادت، در حرم حضرت زینب سلام الله علیها نگاشته است.
بسم ربّ الشّهدا و الصّدیقین
چند کلامی از باب تکلیف شرعی خویش، به عنوان وصیت عرض میکنم.
حال که تاریخ دوباره تکرار گردیده و شمرها و عمرسعدها و حرملهها هل من مبارز میطلبند و کمر به ضربه زدن به حریم ولایت بستهاند برخود تکلیف دانستیم تا با تمام وجودمان قامت راست کرده تا کمر این حرامیها را بشکنیم و دوباره حسرت نرسیدن به قافله سالار سیدالشهدا (ع) را نخوریم و انتقام حسینیان را از این حرامیها بگیریم؛ که چرا آنان برای تعدی به حریم ولایت شمشیرهای خود را تیز کرده اند و میخواهند چهره اسلام را مخدوش نمایند؟!
پس لبیک یا حسین (ع)
لبیک یا زینب(س)
کلنا عباسک یا زینب (س)
خانواده عزیزم، همسر خوبم، هیچگاه نتوانستم آن طور که میخواستید در کنارتان باشم ولی امیدوارم قصورها و عذر تقصیرهای حقیر سراپا تقصیر را بپذیرید.
دختران عزیزم! حجاب را یک اصل جداناپذیر برای خود بدانید تا دل خدا و اهل بیت(ع) از شما راضی باشد و از مادرتان این درس را بگیرید.
برای همهتان آرزوی عاقبت بخیری و سلامتی مسئلت میکنم.
از همه همکارانی که در این مدت همکاری حقیر را پذیرفتند ممنونم و از ایشان میخواهم دعا کنند که بتوانیم همیشه به نحو احسن به وظایف خود در چهارچوب منویات و فرامین حضرت امام خامنهای قدم برداریم و حقیر را حلال نمایند.
همیشه گوش بفرمان حضرت امام سیدعلی خامنهای باشید که تنها راه سعادت در این است.
خیر الامور اوسطها
امیدوارم شرمنده امام و شهدا نباشیم و بتوانیم در روز جزا سرمان را جلوی حضرت زهرا (س) بالا بگیریم.
از پدر و مادر عزیزم که برایم زحمت زیادی کشیدند میخواهم برایم دعا کنند و حلالم نمایند.
خدایا از ما قبول بفرما!
کلنا عباسک یا زینب(س)
خانم ممنونم که حقیر و نوکر در خانهتان را پذیرفتید.
داود جوانمرد ۰۹/۱۰ /۹٤
عکسی که در ذیل این پیام مشاهده خواهید کرد طبق خاطره یکی از دوستان علی آقا در مناطق عملیاتی جنوب، سال آخری که کاروان برد به یادگار مانده است. آن روز علی گفته بود این عکس بعدا به دردتون میخوره و عکس شهادتی است.
خاطره دوست علی آقا را باهم میخوانیم:
فروردین سال ۱۳۹۳
شلمچه
...از وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم تا وقتی برویم پای ماشین برای برگشت، با علی بودم.
وقتی که پیاده شدیم تا برویم، شاید علی میدانست که ماندنی در کار نیست و مدت کمی بین ما خواهد بود...
من بیچاره که از حال او خبر نداشتم ولی از روی علاقهای که به علی داشتم و طبق روال هرسالهای که داشتیم، او را رها نکردم و دنبالش رفتم. از مکانهایی که میگذشتیم با خنده و صحبتهای مختلف از هرجایی و هر چیزی میگفتیم و به راه خود ادامه میدادیم. از اتوبوس تا یادمان، راه زیادی بود. وقتی رسیدیم چند جای مختلف را به علی پیشنهاد دادم
او به دور و اطراف نگاهی انداخت؛ البته همیشه در شلمچه کنار فنسهایی که نزدیک به مرز بود و البته نزدیکترین جا به کربلای ارباب مینشستیم.
اما این بار علی جای دیگری را انتخاب کرد.
نزدیک به یادمان شهدا و حسینیهای که درست کرده بودند
البته من معمولا از او سوال نمیکردم که علی چرا اینجا این کار را انجام میدهی؟ چون معتقد به این بودم که او بهتر از من میداند و چون بزرگتر از من بود روی حرفش حرفی نمیزدم البته غر زیاد میزدم ولی او فقط گوش شنوا بود و کار خودش را انجام میداد -که الان میفهمم کارش درست بوده- آنجا چند لحظهای ایستادیم، نمیدانم که منتظر کسی بود یا چیز دیگری فکرش را مشغول کرده بود. رو کردم سمتش و گفتم علی شروع کنیم دیر میشود! و نشستیم و شروع کردیم.
بسم الله الرحمن الرحیم. شعر و روضه و السلام علیک یا ابا عبدالله زیارت عاشورا🌷نمیدانید ما چه حالی داشتیم و نمیدانیم علی چه حالی داشت که اینجوری عاشقانه و خیلی ساده شروع به خواندن کرد.
روضههایی که در شلمچه میخواند با بقیه جاها فرق داشت.
اینطور میگفت و میخواند که، ارباب من رو سیاه به درگاهت آمدهام چرا مرا نمیخری؟ و ...
بعد از زیارت عاشورا و روضه کمی هم سینه زنی کردیم و تمام. -البته با حالی خراب و دلی سوخته تمام شد-.😭
وقتی مراسم تمام شد دیدم تعدادمان زیاد شده، معلوم بود که هر آنچه ازدل براید لاجرم بردل نشیند.
حرفهایی که علی میزد معلوم بود روی بقیه هم تاثیر گذار بوده و آنها رو میخکوب کرده بود.
مراسم که تمام شد راه افتادیم.
چون مسئولیت اتوبوس با علی بود، مجبور بودیم کمی زودتر از بقیه برگردیم که اگر کسی جامانده باشد پیگیری کنیم.
در راه برگشت یک راهی درست کرده بودند که دو طرفش را آب گرفته بود. به علی گفتم: داخل یادمان که عکس نگرفتیم لااقل اینجا عکس بگیریم!
ایستاد و گفت باشه.
اول سه نفر بودیم دوربین را به رهگذری دادم و گفتم اگر زحمتی نیست از ما عکس بگیرید و چند تا عکس گرفتند بعد چند نفر از دوستان به جمع ما اضافه شدند و دوباره عکس گرفتیم.
و اما جایی که دلم را خیلی آتش میزند عکس تکی است که از علی گرفتم و دقیق یادم است که این جمله را به او گفتم: ”علی وایسا اینجا یه عکس شهادتی ازت بگیرم”📸 و او هم خندید و گفت:
” بنداز خوبه بعدا به درد میخوره
بعد که انداختم نشانش دادم و گفتم ببین هم سیم خاردار، هم آب، هم خاکریز، تو هم که با لباس مشکی هستی همه چیز تکمیل شده!
او هم تایید کرد و گفت خیلی خوبه.
و بعد به سمت اتوبوسها حرکت کردیم...
ببخشید اگر خوب توصیف نکردم و خیلی از رفتارها و حرفهای علی آقا رو نگفتم چون خیلی حرف نمیزد این جور وقت ها بیشتر عمل میکرد .
شهید حسن رحیمی
فرزند : محمد عیسی
متولد: 1378/1/6
شهادت: 1394/10/3
محل شهادت :سوریه-آستان حلب-شهر االعیس
پارسال قبل از ماه رمضان از افغانستان به تهران آمد
به من زنگ زدو گفت:
عمه اینجا هوا خیلی گرم است،یک اتاقی داریم که سقف ندارد
روی آن پارچه کشیدیم اما باز هم باد میزند و آنرا برمیدارد....
و آفتاب اذیتمان می کند
می خواهم به مشهد بیایم
گفتم چرا؟
گفت: می خواهم شما و پدربزرگ و مادربزرگ را ببینم
برای همین راهی مشهد شد
هردوبرادرانم و برادر حسن، سوریه بودند
حسن هم بی تابی میکرد
قصدرفتن داشت...
گاهی با خوبی گاهی هم با دعوا مانعش میشدم و میگفتم: تو هنوز خیلی کوچک هستی
اما میگفت: من می روم، می خواهم شهید شوم
در نهایت موفق به رفتن شد...
بعداز مدتی برای مرخصی برگشت
روزی از بیرون آمد و با حسرت آهی کشید
گفتم چه شده؟
گفت : دو شهید آورده اند...
حسن خیلی ناراحت بود(اودرآرزوی شهادت بود)
روزی که دوباره برای رفتن آماده شده بود
موقع خداحافظی دستم را بوسید و گفت: مرا حلال کن....
رفت اما دوهفته بعد خبر شهادتش را شنیدیم
بلاخره به آرزویش رسید...
گروه فرهنگے سـرداران_بے_مـرز
https://telegram.me/joinchat/D7HRmT8L2XFeVuNZ7v8YUQ
شروع جنگ در سوریه همزمان شد با دوران بازنشستگی او اما این موضوع دلیلی نشد تا شهید کابلی لباس رزم را از تن در بیاورد.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهید رحیم کابلی از جوانان انقلابی بود که در سالهای دفاع مقدس اوج جوانیاش را در جبهه نبرد حق علیه باطل گذراند. پس از پایان جنگ خدمتش را در نهاد انقلابی سپاه ادامه داد و در همین ارگان بازنشسته شد. شروع جنگ در سوریه همزمان شد با دوران بازنشستگی او اما این موضوع دلیلی نشد تا شهید کابلی لباس رزم را از تن در بیاورد و خود را به معرکه جنگ با ترورستها رساند. وی به همراه تعدادی از همرزمان خود در اردیبهشت 95 پس از یک درگیری سخت و نا برابر در خان طومان سوریه به شهادت رسید. آنچه می بینید، تصویر صفحه اول شناسنامه این شهید است.
...... در انتهای وصیت نامه اش هم نوشته بود خدایا قرار است که بمیریم، پس چه خوب است که مرگمان در راه تو باشد.
@jamondega