شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات

۵۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۴
اسفند

آسمان . . .

فرصت پرواز بلندیست ، ولی

قصه این است چه‌اندازه کبوتر باشی

پاسدار شهـید حسین جوینده

از فرماندهـان و مدافعان حرم حضرت زینب(س) و استاد دانشگاہ افسری امام‌حسین (؏) در حین آموزش بہ مدافعان حرم در اثر سانحه ای بہ هـمرزمان شهـیدش پیوست و آسمانی شد

@ravayate_fath

  • دوستدار شهدا
۱۹
اسفند

ده روزی مانده بود به عیدنوروز۹۶، آمد که جایی سراغ نداری در وقت‌های تعطیلاتی بایستم کار کنم؟

گفتم:(( اتفاقا این قنادی که کار می‌کنم نیرو می‌خواد.))

خب اگر من بودم قاعدتا برایم مهم بود که چقدر حقوق می‌دهد؛ بیمه می‌کند یا نه و ساعت کاری‌اش به چه شکل است. 

اولین سوالش این بود:(( سرِ ظهر می‌ذاره برم نماز اول‌وقت بخونم؟))

تا بعد از سیزدهم عید آمد مغازه.

وسط کار کلا نقل زبانش سوریه و شهادت و رفقای شهیدش بود. برای این‌که جو را عوض کنم.

گفتم:(( بروبابا! منم اگه برم شهید می‌شم.))

صاحب‌مغازه گفت:(( محسن! این‌طور فایده نداره. برو یه گونی بزرگ بیار این مجید رو کله کنیم بره.))

همین‌طور که داشت شیرینی‌ها را می‌چید داخل جعبه گفت:(( پررو می‌شه؛ ولی تو جنگ خودمون بودن همچین منافقایی که سرشون به سنگ خورد و رفتن و شهید شدن. یه دفعه می‌بینی این مجید شهید می‌شه و سر ما بی‌کلاه می‌مونه!))

برشی از کتاب " سربلند‌ "

شهید محسن حججی 


  • دوستدار شهدا
۱۹
اسفند

پایش جراحتی از دوران جنگ به یادگار داشت...

نمی توانست راحت راه برود...

با این حال چون احتمال شنود بیسیم وجود داشت؛

گاهی از محل دیده بانی تا مقر که بیش از پانصد متر راه بود را با پای پیاده طی می کرد!

و گرای دقیق دشمن را اطلاع می داد...

استاد دیده بانی بود و دقت خاصی در کارش داشت...

گلوله می زد؛

می گفت: برای خداست...

راه هم می رفت می گفت: در راه خدا...

فکر و ذکرش رضایت خدا بود...

حجم آتشی که هدایت می کرد!

روزگار تکفیری ها را سیاه کرده بود...

شهید مدافع حرم حبیب الله قنبری

@modafeonharem

  • دوستدار شهدا
۱۹
اسفند


آن روز، اول صبح، باجناقم با من تماس گرفت. گفت حاج آقا کجایی؟ گفتم دارم می‌روم سر کار. گفت می‌توانی همین الان برگردی خانه؟.من یک کار واجب با شما دارم. من هم برگشتم. تا من را دید، گفت حاج آقا از رسول چه خبر؟ گفتم الحمدلله. چند روز پیش تلفنی باهم صحبت کردیم. گفت رسول هم به شهدا پیوست. گفتم رسول؟ گفت بله. گفتم انا لله و انا الیه راجعون. سجده شکر کردم و نماز شکر خواندم. مادرش هم همین طور. حقیقتا خدا را شکر کردیم که این نعمت بزرگ را به ما داد. من همیشه افسوس می‌خوردم که چرا در 60 ماه حضور در جبهه، توفیق شهادت پیدا نکردم. اما خدای متعال این طور خواست که ما بمانیم و پسری مثل رسول را تربیت کنیم که در این شرایط تهاجم فرهنگی دشمن به شهادت برسد و در جامعه نورافشانی کند. 

نقل از پدرشهید رسول خلیلی

@ra_sooll

  • دوستدار شهدا
۱۹
اسفند


 به روایت یکی از دوستان شهید

سال ۸۴ از طریق یکی از دوستانم که مرا دعوت به هیئت باب الحوائج کرد با علی آقا آشنا شدم، خصوصیات اخلاقی او سبب شد تا جذب او شوم ..

اگر علی آقا شب و روز در راه دین کار می‌کرد هرگز خسته نمی‌شد، علی آقا به معنای واقعی کلمه مجاهد فی سبیل الله، خستگی ناپذیر و مسئولیت پذیر بود...

او دغدغه دین داشت، امر به معروف را در تمام برنامه‌هایش مد نظر داشت و از هر نظر ممتاز و به معنای واقعی کلمه مرد اقدام و عمل بود...در وصیت نامه علی آقا اشاره شد که در این راه چه دغدغه‌هایی داشت و چه خون دل‌هایی خورده، علی آقا اگر کاری را شروع می‌کرد برای اتمام آن شبانه روزی پای کار می‌ایستاد...

علی آقا مظلوم ترین و مخلص ترین بسیجی بود که هیچ کس او را نشناخت...علی آقا عاشق زیارت عاشورا و مناجات حضرت علی (علیه السلام) بود، بر سر مزار شهدای گمنام می‌نشست و مناجات حضرت علی(علیه السلام) را می‌خواند...

شهید گریه ندارد اما من می‌گریم، نه برای شهادت علی آقا که لایق شهادت بود بلکه برای خود می‌گریم که چنین همنشین و دوستی را از دست دادم .. 

شهید علی جمشیدی

شهید مدافع حرم

 @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۱۹
اسفند

زندگی‌ 

شوقِ رسیدن ،

بہ هـمان پروازی است

ڪہ شـــــــهـادت نام دارد . . .

پاسدار مدافع حــرم 

شهـید علی اصغر الیاسی

سـالروز ولادت


می گفت :

چہ زیبـــاست

حافظِ ناموسِ اهـل بیت شدن . . .

شهید جاویدالاثر محمد جنتی

فرمانده ایرانی تیپ زینبیون 

سالـروز ولادت

@ravayate_fath

  • دوستدار شهدا
۱۷
اسفند

به مادرش میگفت:

یک فرزندت را به حضرت زینب(س) ببخش...

میگفت:

اهل بیت(ع) فدایی لازم دارند

بهش میگفتیم: نرو، شاید کشته شوی تو هنوز جوانی ازدواج نکردی زندگی نکردی..

میگفت:

چه سعادتی بالاتر از اینکه به مقام شهادت برسم، شهادت لیاقت میخواهد، ما کجا و شهادت کجا...

مادر میگفت:

بمان و عصای دست من باش در پیری...

از طرفی مادرم از بین همه فرزندانش علاقه و عاطفه و توجه خاصی به حسین داشت

حسین میگفت:

من در آن دنیا بدرت میخورم...

شهید مدافع حرم سید حسین حسینی

@modafeonharem

  • دوستدار شهدا
۱۷
اسفند


دوری از آقا مهدی برای من و بچه ها خیلی سخت بود اما نمی گفتم که چرا نمی آیی؟ فقط به او می گفتم: چه خبر؟ او هم در پاسخ می گفت: اگر خبری شد به شما خبر می دهم و من می دانستم که قصد برگشت ندارد؟

یک بار که از سوریه برگشته بود از من پرسید: چرا هیچ وقت نمی گویی نرو؟ چرا هیچوقت گلایه نمی کنی؟ چرا بچه ها را بهانه نمی کنی؟!

 من گفتم : مگه فقط تو بچه داری؟ من فقط دعا می کنم که جنگ تمام شود. من اگربهانه بیاورم و سد راه شما شوم در مقابل حضرت زینب(س) سرافکنده ام.

 مهدی از پاسخ من لبخند رضایت و تاییدی بر چهره اش نشست.

شهید مدافع حرم مهدی نعیمایی

@modafeonharem

  • دوستدار شهدا
۱۷
اسفند

خاطره ای به قلم شهید «معز غلامی»

شبی که «ابو امیر» زیر ماشین خوابید! 

به گزارش مشرق، صفحه اینستاگرامی شهید مدافع حرم حسین معز غلامی با انتشار تصویری از ایشان و شهید مفقودالاثر علی آقا عبداللهی به نقل خاطره ای پرداخت که در ادامه می آید.

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین دیدارمون روز عملیات آزاد سازی ارتفاعات مشرف به خان طومان علی که تو مخابرات کار میکرد تحمل نکرده بود و به قول خودش با سلاح و تجهیزاتش فرار کرده بود اومده بود تو روستای حمره روز پر تلاطمی بود

ما جلو بودیم به دستور مسلم برگشتم یه تعداد نیرو ببرم تزریق کنم روی تپه ای که روبروی قراصی بود. اون تپه مشرف به خان طومان بود و ما به سختی تونستیم تصرفش کنیم و بمونیم.

وقتی برگشتم (به همراه یه ماشین دیگه و یکی دیگه از دوستان) دیدم علی وایساده سر دوراهی. تا مارو دید گفت کجا میری داداش؟ گفتم میریم سمت خان طومان گفت میشه منم ببرید؟ گفتم بچه ی کجایی؟ گفت من عملیاتی ام.گذاشتنم مهابرات.فهمیدم عملیاته و بچه ها دارن اون جلو عرق میریزن و خون میدن نتونستم بمونم اونجا و فرار کردم اومدم. بهش گفتم مسئولتون اذیتت نکنه. گفت مهم نیست حالا شما منو ببرید یه کمکی بهتون کنم گفتیم پس بشین تو ماشین، عقب تویوتا هم نزدیک ده تا سوری نشستن و رفتیم تو راه تیراندازی زیادی بود

رسیدیم نیروها رو از تپه کشوندیم بالا و به علی گفتم نیروها رو از فلان جا بچین تک تک پشت یه موضع مناسب آماده باشن.واقعاً با دل و جرأت بود و ترسی نداشت از گوله تیراندازی خیلی زیاد بود. به نحوی که نمیشد تکون بخوریم.

تو اون شرایط با فریاد گفتم داداش اسمت چیه؟ گفت علی.گفتم بچه هم داری؟ گفت إره اسمش امیره. گفتم پس ابوامیر صدات میکنیم.خیلی هم خوشحال شد

ظهر شد و وقت نماز زیر گوله خمپاره و قناصه و تیربار دشمن یه نماز با پوتین و تیمم و نشسته ی مشتی خوندیم هممون

تا عصر درگیری ادامه داشت و یکی از بچه هامون بصورت معجزه آسا تیر خورد از پشت سر و از زیر گونه ش اومد بیرون و الانم سالمه.ولی خداروشکر تلفات دیگه ای ندادیم شب که شد هوا خیلی سرد بود.

روی اون تپه غیر از یک اتاقک خرابه چیزی نبود برای استراحت. مه همه جارو گرفته بود، یه ماشین داشتیم تویوتای تک کابین که جای دونفر بود.سید و من و علی ایرانی بودیم و چهل تا سوری حدوداً

سید قبلاً مجروح شده بود و سرما براش زجراور بود گفتیم نشست تو ماشین به علی گفتم تو هم برو هر دوساعت جابجا میکنیم. هرکاری کردم قبول نکرد. یه بخاری بنزینی جیبی داشت و کیسه خوابم ازم گرفت و رفت زیر ماشین خوابید تا صبح.

دیگه دوسه روز دیگه موندیم اونجا و مقاومت کردیم تا خان طومان بطور کامل آزاد شد و وارد خان طومان شدیم. اونجا هم خط تحویلمون دادن و نیرو گذاشتیم و هر شب سرکشی میکردیم با علی چند شب علی رفت توی اتاق دوربین از اونجا آتیش رو هدایت میکرد

چند شب علی رفت توی اتاق دوربین از اونجا آتیش رو هدایت میکرد

بعد چند شب اومد گفت إقا من از یجا موندن تنفر دارم نمیرم دیگه تو اتاق دوربین و دوست دارم برم تو خط کار کنم

با صحبت حلش کرد خلاصه و دوباره با هم میرفتیم تو خط، یه بار بهش گفتم تو هم داغون دنبال شهادتیا گفت نه. من برا شهادت نیومدم.اومدم خدمت کنم تا جایی که میتونم

یه بار به خونه زنگ زد گفتم به امیر سلام برسون ابوامیر گفت خیلی دلم براش تنگ شده تازه زبون باز کرده دوسه بار مشت و مالم داد تمام خستگی از تنم رفت بیرون.

بچه ی ایثارگر و فدا کاری بود. دم از خستگی نمیزد یه بار بهم گفت فلانی چرا انقد لباسات کثیفه. گفتم کثیف بهتره و اصلاً وقت نکردم لباس بشورم به زور لباسامو دراورد انداخت تو لباسشویی دستی و برام شستشون خیلی شرمنده ش شدم اون روز


تا یه مدت هم باهم بودیم تا اینکه بچه های اطلاعات شناسایی میگشتن دنبال نیروی جوون ما دوتا رو درخواست دادن که بریم برای کار گشتی شناسایی خوشحال بودیم جفتمون که مسئول لشگر اومد و با رفتن جفتمون مخالفت کرد

بار دوم که درخواستمون اومد علی رو موافقت کرد ولی منو نذاشت برم و اون روز جدایی خیلی بد بود.

یه شب اومد پیشمون دیدم لباساش تا کمر گلی شده فهمیدم شب قبل رفته بود شناسایی پوتینشم داغون شده بود بهم گفت هروقت رفتی شهر یه پوتین خوب برام بخر پولشو میدم

بعد دوروز رفتیم برای نیروها وسیله بگیریم و رفتم مغازه نظامی فروش ئ پوتیناش همه چینی بود و نگرفتم

خلاصه مجبور شد از پشتیبانی پوتین بگیره و بپوشه (ناگفته نماند که از قیافه پوتینای پشتیبانی بدش میومد. هم علی و هم من. جفتمونم از تهران پوتین خودمونو برده بودیم)

شهید علی آقاعبداللهی

شهید حسین معز غلامی

  • دوستدار شهدا
۱۷
اسفند


به روایت مادر شهید

از بچگی یک خصوصیت اخلاقی‌ای که داشت، حجب و حیا و غیرت بود. وقتی هنوز مدرسه نمی‌رفت، او را در کلاس ژیمناستیک ثبت‌نام کردیم، روز اول که رفت، گفت «دیگر نمی روم،» گفتم«چرا مامان جان؟»که گفت «لباس‌هایشان بد است، من دوست ندارم.»  حدود هفت سالگی او را در کلاس فوتبال ثبت‌نام کردیم که آن را هم نرفت و گفت«لباسش کوتاه است و من دوست ندارم پاهایم بیرون باشد.» این حجب و حیا و غیرت در او ماند تا زمانی که شهید شد.

عباس 24 سالگی به شهادت رسید. در این 24 سالی که از خدا عمر گرفت، چشمش به صورت نامحرم نیفتاد و هر موقع می‌خواست با خانم نامحرمی صحبت کند، سرش پایین بود.

عباس دانشگاه نرفت به خاطر اینکه دو سال پیگیر کارهای رفتنش بود. اوایل ما نمی‌دانستیم که در حال انجام کارهایش برای اعزام به سوریه است ولی بعد از مدتی مطلع شدیم. در مورد دانشگاه نرفتن می‌گفت «اگر بخواهم دانشگاه بروم، پیگیری‌ام برای رفتن به سوریه، کمرنگ می‌شود.»

سبک زندگی و روش تربیتی روی بچه اثر میگذارد، باید لقمه و پولی که در خانه آورده می‌شود، حلال باشد. پول حلال روی بچه تاثیر می‌گذارد. در زندگی ما هیچ وقت حتی یک قران پول حرام نیامد. خدا را شکر می‌کنم که پولی که در زندگی ما آمده، حلال بوده است. عقیده دارم که دوران بارداری نیز خیلی مهم بوده و شرط است. در آن دوران غذا یا خوراکی #هیچ کس را نخوردم و نماز، قرآن و ذکرها را می‌خواندم. زمان شیردهی هم به همین شکل بود. 

عباس طوری زندگی کرد که تا روز رفتن به من و پدرش دروغ نگفت. در کل اهل دروغ گفتن نبود، یعنی همانطور که ظاهر بسیار زیبایی داشت، زیبایی باطنش هزار برابر بود و باطن بسیار خوبی داشت.

شهید عباس آبیاری

 @zakhmiyan_eshgh


  • دوستدار شهدا