ای عشق ،
تو را دارم
و دارای جهانم
همواره تویی،
هرچه تو گویی
و تـــــو خواهی...
شهید سیدمصطفی صادقی
سالروز شهادت
@zakhmiyan_eshgh
ای عشق ،
تو را دارم
و دارای جهانم
همواره تویی،
هرچه تو گویی
و تـــــو خواهی...
شهید سیدمصطفی صادقی
سالروز شهادت
@zakhmiyan_eshgh
بابا در مدت حضورش در جبهه چند بار مجروح شده بود، اما دنبال پرونده جانبازی نمیرفت.
◽️یکبار در خانه ترکشی از کنار بینیاش خارج شد. آن روز به من گفت: یک خال سیاه بالای لب و کنار بینیاش درآمده است. چون ناگهانی این اتفاق افتاده بود. گفتم حتماً اشتباه میکنی. مگر میشود در یک آن خال به این بزرگی دربیاید. اما بابا گفت: برو یک پنس بیاور انگار قرار است یک ترکش از بینیام خارج شود.
◽️جلوی چشم ما ترکش را درآورد و به من داد. هنوز هم آن ترکش را یادگاری نگه داشتهایم. این ترکش زخم دوران جنگ بود که رفتهرفته جابهجا شده بود و از صورت بابا خارج شد.
راوی فرزند شهید
مدافـــــع حـــــرم
شهیـد سعیـــــد قارلقـــــی
@modafeanharam77
زندگیمان داشت به حالت عادی پیش میرفت تا اینکه جنگ سوریه شروع شد سید اعتقاد داشت اسلام مرز جغرافیایی ندارد و در هرجایی که فریاد مظلومی بلند میشود باید به پا خیزیم و کمک کنیم؛ در هرجایی که باشند فرقی نمیکند؛ ایران، افغانستان، سوریه، پاکستان باشند .یک جور غیرت خاص به ائمه(ع) داشتند؛ به ویژه به حضرت زینب (س).سید حکیم تنها برای دفاع از ارزشهای اسلام و حفظ حرم حضرت زینب (س) رفتند.
شهید مدافع حرم
سید محمد حسن حسینی
سالروز شهادت
@modafeanharam77
شهید محمد جنتی با نام جهادی
«حاج حیدر» از دوستان شهید مرتضی حسین پور(حسین قمی) و از فرماندهان تیپ زینبیون بود.
ارادتش به حضرت زینب (س) و تعاملاتش با نیروهای پاکستانی و عشق و رفاقتش با نیروهایش بی نظیر بود.
چنان علاقه ای بین شهید و آنها برقرار بود که پس از شهادتش نیروها اعتراف می کردند هیچ فرمانده ای مثل حاج حیدر به خوبی با آنها رفتار نکرد.
او کنار یک سفره با رزمنده ها همغذا می شد و مراقب خانواده هایشان بود.
همین عشق و علاقه باعث شد تا به امروز که دو سال از شهادت حیدر می گذرد ذره ای از علاقه نیروهایش به او کم نشده و همه با افتخار بگویند که مسوولشان حاج حیدر بود.
شهید قمی و شهید جنتی از فرماندهان نهضتی بودند که فرماندهان رده بالای منطقه به نبوغ نظامی این 2 شهید تاکید داشتند.
یکی از فرماندهان عنوان می کرد اگر کاری به این 2 شهید می سپردیم خیالمان راحت بود به خوبی انجام می شود.
@Agamahmoodreza
از پیکر چاک چاک اثر آوردند
زان یار سـفر کـرده
خـبر آوردند . . .
پیکر مطهر پاسدار مدافع حرم
شهید محمد جنتی (حاجحیدر)
فرمانـده ایرانی تیپ زینبیون
بعداز گذشت ۲ سال از زمان شهادت
شناسایی و به آغوش میهن برمیگردد.
_eshgh @zakhmiyan_eshgh
پیکر شهید مدافع حرم ثاقب حیدر از لشکر زینبیون کشف و شناسایی شد.
شهید ثاقب ساکن امارات متحده عربی بود،
در شرکت عمویش کار و کاسبی بهم زده بود
به پول ایران،آن موقع ماهی ده میلیون تومان، حقوق ثابت میگرفت.
شرارت فرزندان جهود و جسارت به حرم دختر امیر المومنین،، رگ غیرتش رو به جوش آورد
دُبی رو با همه ی زیبایی های مادیش کنار گذاشت و خودش رو به دفتر گزینش تیپ زینبیون در قم رساند
او هم مثل خیلی از رویش های جبهه مقاومت،جزء نابغه های ارتش آخر الزمانی حضرت آقا امام خامنه ای {اعلی الله مقامه الشریف}حساب میشد.
سالها در روستاها و دهات پاراچنار پاکستان پنجه در پنجه وهابیت انداخته و پخته شده بود.
گلوله تکفیریای پاکستان،او رو به مقام جانبازی رسانده بودند.
🌷سوریه،در یکی از عملیاتها، رفت که پیکر حاج حیدر (شهید محمد جنتی)رو عقب بیاره که تیر تک تیرانداز تکفیری اون رو به آغوش شاهد شهادت رساند و در کنار فرمانده باقی ماند.
چهار ماه بعد از شهادتش،خدا دختری به او هدیه داد که اسمش رو تسکینه زینب گذاشتند.
@Agamahmoodreza
لبخند زدے وآسمان آبے شد
شبهاےقشنگ بهارمهتابے شد
پروانـہ پس ازتـولد زیبـایت
تاآخر عمر غرق بے تابے شد
تولد ۱۳۶۷/۳/۱۵
تولدت مبارڪ قهرمان
شهید امیر سیاوشی
@zakhmiyan_eshgh
در ازدواج بسیار سختگیر بود؛ خواهرش، همسرش را به او معرفی کرد و بعد از صحبت کردن متوجه شد که همسرش کسی است که می تواند با زندگی ساده و پر از سختی او سازگار باشد مهدی مدام به دنبال فعالیت های سخت و در مسافرت بود و همسرش هم این راپذیرفته بود.درهمان روز خواستگاری نخستین صحبت مهدی در مورد شهادت بودو اینکه راهی که ایشان پیش گرفته اند در نهایت به شهادت ختم می شود و کسی نباید مانع ایشان شود..نسبت به حجاب خیلی اهمیت می داد، به طوری که روز خواستگاری عنوان کرد که با وجود اینکه مهمان حبیب خداست ‼️اما کسی که وارد منزل ما می شود باید با پوشش حضرت زهرا (سلام الله علیها) وارد شود.
شیر سامراء
شهید مهدی نوروزی
سالروز ولادت
@zakhmiyan_eshgh
پدرم به روضه اهل بیت(ع) خیلی اهمیت می داد می گفت درک اهل بیت با احساسات نیست باید خودت را در واقعه تجسم کنی و گریه کنی، گاهی پدرم از غم و غصه اهل بیت (ع) آنقدر گریه می کرد که راهی بیمارستان شده و بستری می شد.‼️
ایشان چه طلبه بودند و چه نبودند به نماز خیلی اهمیت می دادند حتی در شرایط حاد و غیر ممکن نمازش ترک نمیشد و در مواقعی که در مورد رهبری یا ولایت فقیه شبهه ای ایرادی می شد با تمامی دلایل قانع کننده و صبوری جواب می داد و اگر طرف مقابل نمی پذیرفت به نشانه اعتراض حتی اگه جلسه مهمی می بود و به نفع ایشان اما جلسه را ترک می کرد.
شهید مدافع حرم
سید هادی علوی نسب
سالروز شهادت
@modafeanharam77
به گزارش جام جم آنلاین، فریدون احمدی حالا چهاردهمین شهید مدافع حرم استان کرمانشاه است، پاسداری که قبل از شهادت 14 ماه و 15 روز اسیر بوده و شکنجه های زیادی را تحمل کرده ؛ آنقدر که پیکرش بعد از شهادت به سختی شناسایی شده. از شهادت او حدود 10 ماه می گذرد و خانواده اش هنوز که هنوز است به جای خالی اش در خانه عادت نکرده اند. آنها هنوز که هنوز است دلتنگ مردی می شوند که می گفت کاش شهید بشوم و از دنیا بروم. بهانه ما برای گفت و گو با شهلا امیریان، همسر و جواد احمدی فرزند بزرگ این شهید، ماجرایی است که بر او گذشته؛ داستان عشق بی پایانی که او را از ایران به سوریه رسانده است.
آقای احمدی پدر موقع شهادت چندساله بود؟
پدرم متولد سیزدهم اسفند 1355 بود و پانزدهم بهمن 1395 هم شهید شد، یعنی حدودا 40سال. البته این سالهای آخر همیشه می گفت که من زیاد زنده نمی مانم. حتی یادم است قبل از اعزامش به سوریه و پیش آمدن ماجرای اسارت و شهادت، می گفت که من تا دوسال بیشتر زنده نیستم، فرصت زیادی ندارم.
چرا این حرف را می زد؟
همسر شهید: حاج فریدون خیلی طالب شهادت بود، همیشه می گفت انسان بالاخره یک جوری از این دنیا می رود، اما من دوست دارم با افتخار از دنیا بروم ، می گفت شهلا دعا کن افتخار شهادت نصیبم بشود. حتی وقتی می گفت که دوسال بیشتر زنده نیستم و من اعتراض می کردم که چرا این حرف را می زنی، ما سه تا بچه داریم که هنوز سروسامان نگرفته اند، می گفت نه! من می دانم این اتفاق می افتد.
وقتی بحث اعزامش به سوریه مطرح شد نگران نشدید؟
واقعیتش را بگویم چرا . هم من، هم بچه ها خیلی نگران شدیم. حتی بار اولی که مطرح کرد که می خواهد به سوریه برود ما مخالفت کردیم.
چه سالی بود؟
92، آن موقع تلویزیون صحنه های جنایت های داعشی ها را در سوریه نشان می داد و یادم است همسرم هروقت این صحنه ها را در اخبار می دیدید، گریه می کرد و به ما می گفت شما نگذاشتید من بروم. من اینجا راحت در امنیت نشسته ام و آنها در این وضعیت هستند؛ وظیفه من بعنوان یک مسلمان دفاع از آنهاست اما شما مانعم شدید. به خاطر همین حرف ها ، سال 94 وقتی دوباره مسئله رفتن به سوریه را با من و بچه ها مطرح کرد، دیگر مخالفت نکردیم، دیدیم در تمام این مدت ، بحث دفاع از حرم و مردم مظلوم سوریه از ذهنش بیرون نرفته و آرزوی قلبی اش همین حضور و دفاع است و باید کمک کنیم به آرزوی قلبی اش برسد.
فرزند شهید : بابا تا قبل از اعزامش به ما حرفی نزده بود، این دفعه موقع رفتن موضوع را به ما گفت. به من گفت که ببین جواد جان، من پاسدارم، سپاهی ام، لباس سبز برتن دارم. ما در احادیث مان داریم که اگر مسلمانی ندای مظلومی را بشنود و به یاری اش نشتابد، مسلمان نیست، من هم الان این ندا را شنیده ام و وظیفه دارم کمک حال این مردم باشم. وظیفه دارم از حرم حضرت زینب (س) دفاع کنم. من برخودم واجب می دانم که در این نبرد حضور داشته باشم.
چه تاریخی اعزام شد؟
بیست وهشت آبان 1394.
وقتی سوریه بود با هم ارتباط داشتید؟
بله با هم صحبت می کردیم، طبق همین صحبت ها دوره ماموریت اول پدرم تمام شده بود و قرار بود سه روز بعد از تاریخی که اسیر شد به ایران بگردد، اما همان زمان عملیات مهمی در خان طومان اتفاق افتاد و پدر هم در جریان همین علمیات اسیر شد.
چطور این اتفاق افتاد؟
عملیات خان طومان با اینکه مربوط به گردان بابا نمی شد اما وقتی که بابا صدای کمک خواهی بچه ها را پشت بیسیم شنیده بود، به همراه دو نفر دیگر از دوستانش داوطلب شده بود که به این نیروها کمک کند.در جریان همین کمک رسانی بود که توسط نیروهای گروهک تروریستی فیلق الشام، غافلگیر و اسیر می شود.
شما خبر اسارت را چه زمانی شنیدید؟
یک روز بعد از اسارت شان، پدرم 29 آذر 94 اسیر شده بود، از صبح روز سی ام هم عکس اسارت در فضای مجازی منتشر شد.
این عکس را دیدید؟
بله همان روز از طریق تلگرام، من این عکس را دیدم و فهمیدم که بابا اسیر شده، در این عکس بابا دستش را پشت سرش گذاشته روی زمین زانو زده اما در صورتش هیچ نشانه ای از ترس و وحشت نیست. برعکس یک لبخندی هم روی صورت دارد.
اولین نفری که از خانواده شما این عکس را دید و متوجه اسارت ایشان شد چه کسی بود؟
اولین نفر عمویم بود . حدود ساعت 9 صبح پسرعمویم به من زنگ زد و گفت از پدرت خبر داری؟ تماس گرفته؟ گفتم آخرین بار سه روز پیش با هم حرف زدیم. چطور؟ گفت هیچی! کاری نداری خداحافظ. بعد دوباره تماس گرفت و گفت داخل مغازه چندتا کار دارم می آیی کمک؟! قبول کردم از خانه زدم بیرون اما هنوز به سرکوچه نرسیده بودم که دیدم عمویم و پسرعمویم کنار هم ایستاده اند، هنوز نزدیک شان نشده بودم که دیدم هردو نفر زدند زیر گریه. همانجا یک دفعه زانوهای من سست شد و خوردم زمین. پرسیدم اتفاقی برای بابا افتاده؟ آنها گفتند نه نگران نباش... گفتم شهید شده؟ گفتند نه ...اسیر شده...این را که شنیدم از هوش رفتم... مانده بودم چطور این خبر را به مادر و خواهرهایم بگویم...
خانم امیریان شما چطور؟ وقتی شنیدید که همسرتان اسیر شده چه احساسی داشتید؟
خیلی لحظه سختی بود، وقتی شنیدم حاج فریدون اسیر شده، انگار زمین و آسمان برای من در یک لحظه زیرو رو شد. همان موقع صحنه سربریدن های اسرا توسط داعشی ها در نظرم آمد، چون در اینترنت دیده بودم که با اسرایشان چطور رفتار می کنند. فقط جیغ می زدم و می گفتم الان چه بلایی سرش می آورند؟! اما پسرم دلداری ام می داد و می گفت نگران نباش، انشالله که اتفاقی نمی افتد. می گفت نیروهای ایران پیگیر کار مبادله هستند.
روزهای اسارت ایشان به شما چطور گذشت؟
همسر شهید : خیلی سخت، بی خبری خیلی سخت است، تا یک مدت زیادی اصلا نمی دانستیم زنده است یا نه. بعد همیشه فکر می کردم الان در چه حالی است؟ غذا دارد بخورد؟ در این سرمای زمستان لباس گرم دارد؟ سقف و سرپناه دارد؟ الان شکنجه اش می کنند؟ جای سالم توی بدنش مانده؟! هی این فکرها می آمد توی ذهن ما و خیلی سخت بود.
فرزند شهید: روزهای خیلی سختی را گذرانیدم. به نظر من شنیدن خبر اسارت از شهادت خیلی سخت تر است. اسارت هر روز و هر لحظه اش چشم انتظاری است، ما مدام منتظر بودیم یک خبری از بابا به ما برسد. در این مدت به مادربزرگم آنقدر فشار عصبی وارد شد که توانایی راه رفتن را از دست داد و پدربزرگم آلزایمر گرفت. مادر و خواهرهایم شب و روز کارشان گریه بود. ببینید درباره سختی دوران اسارت همین را بگویم که بابا وقتی اسیر شد 103 کیلو وزن داشت اما وقتی برای اولین بار خبری از زنده بودن ایشان در دوران اسارت به ما رسید یعنی هفت ماه بعد از اسارت شان وقتی دوباره عکسی از ایشان به دست ما رسید، وزن بابا نصف شده بود.
در این مدت با هم ارتباط هم داشتید؟
تقریبا همان هفت ماه بعد از اسارتش بود که از طریق یک شماره تلگرام به ما پیام داد که من زنده ام خیال تان راحت باشد.
چطور این اتفاق افتاده بود؟
جزئیات دقیقش را نمی دانیم. اما انگار آنها روی بابا یک عمل جراحی سنگین انجام داده بودند که ما باز هم از جزئیاتش خبر نداریم، اما برای اینکه بتوانند او را زنده نگه دارند ، او را به یک بخش دیگر فرستاده بودند و در آنجا یک مرد میانسالی مسئولیت مراقبت از بابا را به عهده گرفته بود که بابا ، با این فرد دوست شده بود و از طریق تلفن همراه همان فرد برای ما در تلگرام پیام می فرستاد. البته به زبان محلی کردی پیام می فرستاد تا کسی جز خود ما متوجه نشود.
پیام هایش خاطرتان است؟
بله ...بعد از اینکه ما را از زنده بودن خودش مطمئن کرد ، پیام داد که از بچه ها تقدیر و تشکر کنید که پیگیر کارهای من هستند. می گفت: ما همه سربازان آقاییم. به دوستانم سلام برسانید و بگویید کارها را سرصبر انجام بدهند. حتی بابا یک بار از طریق همین پیام ها ، زمان یکی از عملیات های این گروهک تروریستی را لو داد و ما هم به دوستانش اطلاع دادیم.
می دانستید در کدام منطقه است؟
بله در ادلب بود. ما در این مدتی که نگهبانی ایشان برعهده همان فرد میانسال بود از بابا خبر داشتیم اما یک دفعه این ارتباط قطع شد و پانزدهم بهمن 1395 هم که بابا را شهید کرده بودند اما ما نمی دانستیم تا اینکه چهار ماه بعد از شهادت ایشان بالاخره تبادل به نتیجه می رسد و آنها پیکر بابا را تحویل نیروهای ایرانی می دهند. اما چون بابا زیر شکنجه شهید شده بود، شناسایی اش خیلی سخت بود، بینی اش شکسته بود، سرش شکسته بود، دست ها شکسته بودند، آنها خیلی بابا را اذیت کرده بودند آخرش هم با دوتا گلوله که یکی به قفسه سینه و یکی به قلبش خورده بود او را شهیدکرده بودند.
شما برای شناسایی پیکر ایشان رفتید؟
وقتی پیکر بابا به تهران رسیده بود اول عمویم رفت بعد ما رفتیم معراج شهدا.
دقیقا مدت اسارت پدر شما چقدر بوده؟
14 ماه و 15 روز.
فهمیدید که چرا بعد از این همه مدت اسارت ، ایشان را شهید کردند؟
ما روایت های مختلفی از دلایل شهادت ایشان شنیدیم. یکی ازهمرزمانش که با او اسیر شده بود گفت که ما در یک موقعیتی موفق به فرار شدیم اما در طول مسیر حاجی زخمی شد و دوباره اسیر شد اما من فرار کردم و او را بعد از اسارت مجدد، شهید کردند. ایشان از روزهای اسارت پدر و شکنجه های مداومشان هم خاطرات زیادی را برای ما تعریف کرد، مثلا گفت که همان روز اول آنها را آنچنان کتک زده بودند که فک پدر شکسته بود، یا مثلا می گفت که در چند ماه اول اسارتشان ، آنها در یک اتاقک یک متر و نیمی گذاشته بودند و تنها در ساعت هایی که آفتاب خیلی داغ بود از این اتاقک بیرون می آوردند و چندساعت زیر آفتاب داغ سوریه نگه می داشتند.
وقتی این همه شکنجه را که پدر تحمل کرده مرور می کنید ناراحت نمی شوید؟
واقعیتش این است که پدر من واقعا یک انسان شجاع و صبور بود که این همه مدت در اسارت دوام آورد. وجود پدر افتخار ماست، پدر همیشه یک جمله داشت و می گفت اگر می خواهید کاری را انجام بدهید فقط برای رضای خدا باشد ، می گفت هر قدمی که برمی دارید برای رضای خدا باشد. ما هم همیشه با خودمان می گوییم که او برای رضای خدا رفت و این سرنوشت نصیبش شد، شهادت هم که نصیب هر بنده ای نمی شود.
همسر شهید: من وقتی خبر شهادت حاج فریدون را شنیدم یاد حرفهای روزهای قبل از ازدواجمان افتادم ، موقعی که ایشان به خواستگاری ام آمده بود. آن موقع به من گفت که من یک نظامی هستم، یک پاسدار هستم، برای دفاع از اسلام، برای دفاع از کشور هرجایی باشد می روم و جانم را هم در این راه می دهم.من وقتی خبر شهادت را شنیدم ، دیدم او به اعتقاداتش که از روز اول زندگی همراهش بود همیشه پایبند بود و در این راه جانش را هم داد. حقیقتش را بگویم الان من و بچه ها خیلی دلتنگش می شویم جایش بین ما خالی است اما وقتی با خودمان فکر می کنیم که به آرزوی قلبی اش رسیده و با افتخار شهادت از دنیا رفته ، ته دلمان خوشحال می شویم که پیش خدا اینقدر عزیز بوده.