شهدای زینبی

بایگانی
آخرین نظرات

۷۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

۰۳
ارديبهشت


وقتی به فرودگاه دمشق رسیدیم، شهید طهماسبی گفت:«حسین! تا می‌تونی این یکی دو روز بگیر بخواب!»

گفتم:«چطور؟» گفت:«تا قبل از اعزام به حلب، جز زیارت و خواب هیچ کار دیگه‌ای نکن!» گفتم:«قضیه چیه؟» گفت:«اونجا خواب و خوراک ندارید! کلا 24 ساعته بیدارید و درگیر» حال خاصی به من دست داد. 

در فرودگاه هم می‌فهمیدند به حلب می‌رویم طور دیگری نگاهمان می‌کردند. حسابی به ما می‌رسیدند و پذیرایی می‌کردند! انگار دو دقیقه بعد می‌خواهند سرمان را ببُرند! بالاخره به مقرمان در حلب رفتیم. صدای عباس از پشت بیسیم می‌آمد که دائم می‌گفت:«مهمات بریزید، دفاع کنید، من کمک می‌خوام» 

صدایش را که شنیدیم خوشحال شدیم. گفتم:«دمش گرم! چقدر مرد شده این عباس!» فرمانده گروهان شده بود و مدیریت می‌کرد. دوست داشتیم زودتر برویم و عباس و بچه‌ها را ببینیم.

حسین جوینده همرزم شهید

شهید عباس دانشگر

پاسدار دهه هفتادی مدافع حرم

 @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۳
ارديبهشت



روزایی که پیشم نبود و میرفت مأموریت،

واقعاً دوریش واسم سخت بود

وقتمو با درس و دانشگاه پر میکردم

با دوستام میرفتم بیرون...

قرآن میخوندم...

خبر شهادتشو که شنیدم

خیییلی ناراحت شدم

تو قسمتی از وصیت نامه ش نوشته بود:

"زیبای من خدانگهدار..."

اوج احساسات و محبتش بود

بیقرار بودم حالم خیلے بد بود

هر شب با خدا حرف میزدم

التماس میکردم که خوابشو ببینم...

که ازش بپرسم...

چرا رفت و تنهام گذاشت؟؟

با حضرت زینب (سلام الله علیها)

حرف میزدم

 میگفتم  "خدایا...

راضی ام به رضای تو…

اون واسه حضرت زینب

(سلام الله علیها) رفت"

بعدش قرآن خوندم و خوابیدم

اومد به خوابم

تو خواب بهش گفتم: 

تو قووول دادی که برگردی

چرا تنهااام گذاشتی...؟

چرا رفتی؟

گفت:

من اسمم جزو لیست شهدا بود

من مذهبی زندگی کردم!

گفتم:

پس من چی…؟چطوری این مصیبتو تحمل کنم؟

تو که جات خوبه...بگو من چیکار کنم..؟

گفت:

برو یه خودکار بیار!

اسممو رو کاغذ نوشت

تو پرانتز…"همسر مهربونم"

گفت:

"ما تو این دنیا آبرو داریم!

شفاعتتو میکنم

با صدای اذون صبح بود که از خواب پریدم

دیگه آرامش گرفتم

دیگه الان از مردن نمیترسم...

میدونم شوهرم اون دنیا شفاعتمو میکنه

عقدمون

۲۹ اسفند سال ۹۱ بود...

روز ولادت

حضرت زینب (سلام الله علیها)

شروع و پایان زندگیمونم با خانوم حضرت زینب (سلام الله علیها )

گره خورده بود

همسر شهید امین کریمی

@modafeonharem

  • دوستدار شهدا
۰۳
ارديبهشت

دل را . . .

بہ فدای 

قدمت 

می ریـزم

یڪ بارِ دگر ،

اگر تـو تڪرار شوی

شهید صادق عدالت‌اکبری

سالروز ولادتـــــ 

 @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۳
ارديبهشت

بسم الله الرحمن الرحیم 

قربة الی الله 

تعریف کرد که:

صدای درگیری از همه جای شهرک شنیده می شد.فشار دشمن بیشتر و بیشتر شده بود. نمی شد از خیابونها رد شد.خونه ها رو دیوار به دیوار و سقف به سقف به عقب برمیگشتم.

مهدی هم با من بود. مثل همیشه کلاه خود به سر و جلیقه به تن.عقب تر از ما هم عمار داشت میومد.اولین نفری که به معرکه وارد می شد و آخرین نفری که از اون خارج می شد.از سقف آخرین خونه با مهدی پریدیم و پایین و نفس راحتی کشیدم. انگار که همه چیز آرومتر و امن تر شده بود.

تعریف کرد که:

شونه به شونه با مهدی راه میرفتیم.

میدونستم که چند روز پیش شهید شده، برای همین بهش گفتم مهدی کار من چی شد پس؟کی کارم راه میافته؟

مهدی ازم شرم داشت، با مِنّ و مِن گفت درست میشه ان شاءالله، حالا وقت هست و ازین حرفا.

تعریف کرد که:

دیدم مهدی درست جواب نمیده، باید از عمار میپرسیدم. عمار با من تعارف نداشت درست جوابم رو میداد.

کمی سرعتم رو کم کردم تا عمار بهمون رسید.سینه ستبر و محکم راه میرفت.همون لباس پلنگیِ همیشگی به تنش بود نیم پوتش به پا. خاک و خولی بود و عرق کرده.موهاش پریشون بود و هر چند لحظه با دست راستش موهای تازه کاشته شده اش رو مرتب میکرد.

دیدم حسین هم سر به زیر آروم داره پشت سر عمار میاد.

گفتم: عمار شما که دارید میرید پس کار من کی درست میشه؟

عمار با غضب برگشت به من نگاه کرد و با تشر و محکم گفت:

چیه این وضعی که واسه خودت درست کردی؟ جمع کن خودتو، میفهمی داری چی کار میکنی؟ با این اوضاع هنوز نوبتت نیست. الان وقت تو نیست.

تعریف کرد:

از تشر عمار جا خوردم...بغضم ترکید...با زانو خوردم زمین... التماسشون کردم منم ببرن...عمار همونطور محکم داشت میرفت...مهدی از خجالت من بدون هیچ حرفی پشت سر عمار راه افتاد... جلوتر دری از نور باز شده بود و عمار و مهدی به سمت در میرفتند و من زار میزدم و التماشسشون میکردم... دیدم حسین هم پشت سر عمار و مهدی به طرف در میره...داد زدم عمار...عمار...پس حسین کجا میاد؟

جواب داد حسین با ما میاد...و سه نفری از در نورانی رد شدند و من....

تعریف کرد:

چشمام رو که باز کردم، غم عالم به دلم بود...صدای اذان از پنجره ی اتاق وزیدن گرفت....با خودم گفتم حسیــــــــن.

تعریف کرد:

هر جوری بود با منطقه تماس گرفتم و از بچه ها سراغ حسین رو گرفتم. گفتم هواش رو داشته باشید حسین خیلی داره بو میده؛

گوشی رو به حسین دادن...

گفتم سلام ابویاسین...نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خوابم رو براش تعریف کردم...با خنده بهش گفتم داداش تو رو خدا مواظب خودت باش، نوش جونت هر اتفاقی که واست میفته ولی مهدی و کمیل تازه شهید شدن فعلا کفایت میکنه تو بذار چند وقت دیگه.

خنده ی آروم و شرم آلودی زد و چشم خیالت راحتی گفت و .....

امروز، یک اردیبهشت نود و هشت،

روز نیمه شعبان،

چهل روزه که حسین هم با بالهای خونی پرکشیده و به عمار و مهدی رسیده...

میگم:

دمت گرم که...

رؤیای صادقه

عمار

مهدی

ابویاسین

کمیل

چهلم

اینجا تیپ سیدالشهداء 


شهیدعباس دانشگر

شهیدمحمدحسین محمدخانی

شهیدمهدی طهماسبی

شهیدحسین جوینده

@bi_to_be_sar_nemishavadd

  • دوستدار شهدا
۰۱
ارديبهشت


مصاحبه بامادرشهیداحمدمشلب

برنامه تلویزیونی صراط لبنان

مجری:اینجا دربارهء امام مهدی (عج الله) صحبت می کنیم،شما گفتید که در نهایت کار ما یک نقطه ای در پرچم امام زمان (عج) است،ارتباط آنچه که تقدیم کردید به امامتان چیست؟

مادرشهید:مایک ملتی هستیم که زمینه ی ظهور رابرای امام زمان (عج) فراهم میکنیم،و این زمینه باکار و تلاش و عطا کردن است حتی اگر این کردن فرزندانمان باشد ما باید به امام زمان نگاه کنیم و قربانی کنیم او به ما افتخار میکند هنگام قربانی کردن برای امام زمان و هنگامی که منتظر ظهور باشیم و یقین داریم مادر فرزندانش را برای تحقق ظهور آماده کرده و این کار را برای ظهور انجام می دهد و مشکل وسختی نیست که عدل بر دستان ایشان برپا می شود و دولت عدل الهی بر روی زمین برپا می شود

اگر من قربانی کردم در این هدف و این دولت از بزرگترین افتخارات است در ضمن من فکر میکنم امام زمان (عج الله) به مادران شهدا نگاه میکند،به مادری که با صبر و تقوا و فداکاری برای این راه قربانی کرده که با خون فرزندانمان پای بر روی این زمین قرار دهد وقطعا که ایشان ما را به چشم رحمت نگاه می کند و مورد رحمت  و لطف ایشان قرار میگیریم که این آرزوی همه ی ماست.

@AhmadMashlab1995

  • دوستدار شهدا
۰۱
ارديبهشت

دلاوری 

که شبـی

اقتدا بہ مولا کرد

قسم به عشـق ؛ 

که در زینبیه غوغا کرد ...

تکاور تیپ۶۵ نیروهای‌ویژه هوابرد ارتش نهمین شهید مدافع‌حرم استان گلستان و هفتمین شهید مدافع‌حرم ارتش جمهوری اسلامی ایران اواخر اسفند ۱۳۹۴ برای مبارزه با تکفیری‌ها عازم سوریه شد.

شهامت او در منطقه عملیاتی آنقدر بالا بود که تا نزدیکی چند قدمی تانک‌های دشمن پیش می‌رفت و با تاکتیک‌ها و شجاعت خاص آنها را منهدم می ڪرد .او استادِ انهدام تانکهای داعش بود.

یک نیروی نظامی ورزیده که اکثر دوره‌های سخت نظامی را با جدیت طی کرده بود و به گفته همرزمانش قبل از شهادتش قریب به ۴۰ تکفیری را در جنگ تن به تن به هلاکت رسانده بود.

▫️ولادت : ۱۳۶۸ گالیکش ، گلستان

▫️شهادت: ۹۵/۱/۳۱ حلب ، سوریه

تڪاور مدافـع حـرم

شهید صادق شیبک

سالروز شهادت

 @zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا
۰۱
ارديبهشت

بخشی از وصیت‌نامه  شهید روزبه هلیسایی

همسرشهیدجاویدالاثر روزبه هلیسایی:

متاسفانه وصیت نامه همسرم به دست ما نرسیده است ، گویا متن وصیت نامه در زمان شهادت  در جیب لباس حاج آقا بود و به همین دلیل به دست ما نرسید.ولی از توصیه های زبانی حاج آقا به ما این بود که پیرو ولایت فقیه باشیم

 سعی کنیم اعمالمان  طوری باشد که دل امام زمان (عج) شاد بشود و سعی کنیم با اعمالمان به امام عصر(عج) خدمت کنیم.

 در مورد رعایت حجاب خیلی به ما توصیه می کردند می گفت مراقب باشیم دچار غفلت از نفس خودمان نشویم زیرا شیطان از غفلت ما استفاده می کند و مسیر ما را دچار انحراف خواهد کرد. در مورد غیبت نکردن خیلی توصیه و تاکید می کردند.

شهید روزبه هلیسایی

سالروز شهادت

@modafeonharem

  • دوستدار شهدا
۰۱
ارديبهشت


پیکر مطهر شهیدان مدافع حرم مرتضی کریمی و مجید قربانخانی پس از حدود 4 سال کشف و شناسایی شد‌

 شهیدان سال۱۳٩۴ در جنوب حلب (خان طومان) به فیض عظیم شهادت ائل شدند

@zakhmiyan_eshgh

  • دوستدار شهدا