
عاشق شهادت که باشے
عزم جدی میکنی
تلاش میکنی
شاید با درست ڪردن شناسنامه افغانستانے!
که با تیپ فاطمیون بروی
شهیدعلےجمشیدے
پیکرمطهربازنگشت...
اردیبهشت۹۵
@KhakiyeAflaki
بانک اطلاعات شهدای مدافع حـــــرم
@Shohadaye_Modafe_Haram

عاشق شهادت که باشے
عزم جدی میکنی
تلاش میکنی
شاید با درست ڪردن شناسنامه افغانستانے!
که با تیپ فاطمیون بروی
شهیدعلےجمشیدے
پیکرمطهربازنگشت...
اردیبهشت۹۵
@KhakiyeAflaki
بانک اطلاعات شهدای مدافع حـــــرم
@Shohadaye_Modafe_Haram

شهید سید رضا طاهر
محل تولد : بابل - مازندران
محل شهادت : خانطومان - حلب - سوریه
تاریخ شهادت : ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
شادی روحشون صلوات
از شهدای ٔ سپاه کربلای مازندران ،،،
خادم الشهدا
@khadem_shohda
بسم رب الشهدا
خاطره مادرشهید صدرزاده
اولین صبحی که چشم بازکردم و مصطفی را کنارم دیدم آنقدر لذت بخش بود که مدام به خودم می گفتم نکند رؤیا باشد؟
تمام دردها را فراموش کردم و دست کوچکش را می بوسیدم. نگاهم به علامت روی دستش افتاد؛ اول فکر کردم شاید ضربه ای خورده با نگرانی از پرستار پرسیدم.
گفت: "نگران نباش" این یک علامت است. خیالم راحت شد.
در مقایسه با شبی که دوست نداشتم سپیده صبح را ببینم و مدام با خود می گفتم ای کاش تمام این چیزها خواب باشد.
صبحی که باورش برایم خیلی سخت و نفس گیر بود. من که طاقت کوچکترین ضربه را روی دستش نداشتم حالا باید تحمل کنم تیر در....
@khadem_shohda
خــــادم الــشهــــدا
نشر معارف شهدا در تلگرام.

نوشته های محمد جواد
بسم الله
گفت:
تو باشگاه بودیم و داشتیم کار میکردیم.
محمود هم با یکی از بچه ها گوشه کلاس میت میزدن.
گفت:
محمود اومد اوشیروماواشی بزنه که انگشت کوچیک پاش لای تاتمی اسفنجی گوشه کلاس گیر میکنه و...
گفت:
بردنش بیمارستان بقیةالله. خیلی نگرانش بودم.چند بار رفتیم پیش فرمانده گروهانمون که مرخصی بگیریم و بریم ملاقاتش اما چون فرمانده با ما رفیق بود مرخصی نمیداد. خیلی بیتاب دیدنش بودم.
گفت:
میدونستم با یکی از قدیمیای جنگ هم اتاق شده. حاج حسین کربلایی. محمود هم که عشق اینجور آدما.
موندنش تو بیمارستان طولانی شد و من بیتاب دیدنش.
گفت:
نشد برم ملاقاتش ولی...
الغرض
محمودرضا
چشم به راهتم
چشم
به
راهت.
بیای
آروم میشم
آرومم کن رفیق
کانال آرشیو آقا محمود رضا
Archive

شهید حاج حسین همدانی
"دشمنان نمےدانند ما براے شهادت مسابقہ مےدهیم."
شہدا چہ زیبا پشت سر فرمانده صف ڪشیده اند!
آنها آماده اند..
براے قیامے دوباره،
این بار در لشڪر مہدےفاطمہ(س)
خــــــــادم الـشــهداء
@khadem_shohda

مصاحبه با همسر شهید محمد زهرهوند نخستین شهید مدافع حرم اراک (قسمت 1)
شب غدیر با محمد عقد کردیم و آخرین دیدارمان هم پاییز ۹۴ بود که او با همه عشقش به دخترمان ریحانه ، هستیاش را فدای حضرت زینب و دفاع از حریم اهل بیت(ع) کرد.
فاطمه دربندی متولد 1373 همسر شهید محمد زهرهوند است که در حال حاضر مشغول فراگیری تحصیلات حوزوی است و به گفته او زمانی که محمد به شهادت رسید «ریحانه» دردانه پدر تنها یک سال و هشت ماه داشت.
وی میگوید: تنهایی و تب وتاب دل تنگی و بی قراری برای محمد برایم دردناک است اما افتخارمی کنم که همسر شهیدی هستم که یک ملت به وجودش افتخار می کنند...
خــــــــادم الـشــهداء
@khadem_shohda

شهید مدافع حرم جاوید الأثر جواد الله کرم
هیچ وقت نشد مادرش بـــــدون وضــــــــــو به او شیر بدهد خیلی مراعات میکرد، روحیه آرامی داشت،
مادرم هیچ وقت دغدغه جواد را نداشت همیشه راهای خوبی را انتخاب میکرد پایش که به خیابان باز شـــــد رفت مســــــــــجد و زندگی و تفریحش شد بسیج و مسجد، اوج جــــــــــوانی اش را در خانه خدا گذراند
بسیار مهربان بود، همین طور بود بزرگ شد و در هر جمعی مینشست، دوستی و محبتش جمع را تحت تاثیر قرار میداد.
شڪـــــــر کردن خدا : خودش را موظف میدانست هر نعمتی که خدا بهش میدهد شــــــــــکر کند و سجده شکر به جا آورد، هربار که باران میآمد سجده شکر میکرد، و تا حدی که میتوانست شکر نعمت های خدا را کرد.
نقل از برادر شهید
بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــرم
@Haram69

مادرمعزز شهید
همه تلاش همسرم مرحوم حاج بیژن نوروزی این بود که رزقی که به خانه میآورد حلال باشد زیرا اعتقاد داشت رزق حلال روی عاقبت بچهها تأثیر میگذارد. اعتقاد ایشان و بنده این بوده و هست که تربیت بچهها باید اهلبیتی باشد. من مادر پنج فرزند دو دختر و سه پسر هستم. همسرم سر سال خمسیمان که میشد به من میگفت حسابکتاب کن چه در خانه داریم تا خمسش را بدهیم. رد مظالم میداد و به این امور اعتقاد زیادی داشت. پدر بچهها از مبارزین انقلابی بود و ما هم همواره در تظاهرات و فعالیتهای مذهبی مساعدت میکردیم. پدرش زمان انقلاب دست از کار کشید هر چه هم درمیآورد خرج انقلاب و اهداف انقلاب می کرد. با شروع جنگ، برای جهاد با دشمن راهی مناطق عملیاتی شد. بارها مجروح به خانه میآمد. بعدها همه آن مجروحیتها بهانهای شد تا سال ها روی ویلچر بنشیند و به سختی کارهایش را انجام بدهد.
از زمانی که مهدی به سن نوجوانی حدود 12 سالگی رسید تمام کارهای شخصی پدرش را بر عهده گرفت و به من اجازه نمی داد در آنها مداخله کنم. قبل از به دنیا آمدن مهدی، خواب حضرت امام خمینی(ره) را دیدم، برایم تحفهای آورد و گفت که من کنار شما هستم. 15 خرداد سال 61 مصادف بود با نیمه شعبان یعنی سالروز قیام خونین 15 خرداد که مهدی به دنیا آمد. فرزند سوم خانواده بود اما پدرش علاقه عجیبی به وی داشت و برای اینکه نیمه شعبان به دنیا آمد نامش را مهدی گذاشتیم و آرزو کردیم سرباز امام مهدی(عج) شود.
هر چه بزرگتر میشد، فعالیتهایش بیشتر میشد. خیلی به حضرت آقا ارادت داشت و گاهی اوقات برای ایشان گریه میکرد و میگفت احساس می کنم اماممان تنهاست. در فتنه 88 حقیقتا" جگر مهدی خون شد. من البته از وسعت خدماتش کمتر می دانستم اما بعدها که از مجاهدتهایش در دفع فتنه سال 88 شنیدم به خود بالیدم و به مهدی هم تبریک گفتم. یادم هست روزی به او گفتم: «روله الهی خدا آنقدر بهت عمر بده که همواره به رهبر و نظامت خدمت کنی.» مهدی هم میگفت: «مادر جان ازت مخوام بری شهادتم دعا کنی و بری اینکه همیشه پشت سر امام خامنه ای و سرباز لایقی برایشان باشم و در خط انقلاب و اسلام حقیقی باشم دعا کن»
همیشه به مهدی میگفتم: «روله انشاءالله مثل اربابت حسین دشمنان اسلام را نابود کنی بعد هم در خونت غرق شده و به شهادت برسی.» این گونه بود که مهدی هم علیرغم ممانعت من، همیشه پای من را میبوسید. مهدی به من چنان محبتی داشت که انگار به یک بچه یتیم لطف می کند، همیشه نوازشم میکرد و دوستم داشت. شب شهادت مهدی هم خیلی بیقرار بودم. خیلی نگران و مضطرب البته به خودم هم دلداری میدادم. خواب دیدم و صبح که بیدار شدم تماسهایی با منزل گرفته شد که بیشتر من را نگران کرد. سه روز قبل از شهادت خود مهدی از عراق به من زنگ زد و گفت که شما ناراحت من هستید و میخواهید من برگردم؟! من هم گفتم هر چه که تکلیف است همان را انجام بده. اگر حضور تو آنجا نیاز است بمان اگر نه برگرد او هم گفت اینجا خیلی نیاز است که بمانم. گفتم پس فعلا" بمان اما مواظب خودت باش و تا زمانی که خواست خداباشد همانجا بمان من هم راضی هستم.
لحن حرف زدن دوستای مهدی و نوع احوال پرسی اونها من رو بیشتر مشکوک کرد و تقریبا مطمئن شدم اتفاقی افتاده و حتما" هم بحث شهادت در میان است چون میدانستم مهدی را کسی نمیتواند مجروح کند. تکفیری ها خیلی کوچکتر از این بودند که شیر سامرا را زخمی یا اسیر کنند. به کوچه که نگاه کردم دیدم خبرهایی است همه گریه می کردند، آنجا بود که تقریبا مطمئن شدم مهدی شهید شده اما با این حال سئوال می کردم و کسی هم جواب نمی داد یعنی با گریه می گفتند معلوم نیست اما من یقین پیدا کردم که عزیز دلم شهید شده و برای همین سجده شکر به جا آوردم.
ناراحت بودم اما خدا را شکر کردم که پسرم مهدی بالاخره به آرزویش رسید. مهدی برای من عزیز بود. در این سن خیلی به او احتیاج داشتم، جایش همیشه در قلب همه ماست اما چون در راه رضای خدا شهید شد من هم راضی هستم به رضای خدا....
خدا را شکر می کنم که پیش امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) روسفید شدم و مهدی هم در خونش غلطید و شهید شد و این دعایی که همیشه برایش می کردم مستجاب شد و با عزت و افتخار به شهادت رسید.
مردم کرمانشاه، تهران و شهرهای مختلف عراق از جمله خدام حرمین شریف عتبات عالیات و دوستان و همکاران و همرزمانش سنگ تمام گذاشتند و پرچم شهادت وی را با عزت تمام برافراشتند و در این قریب به چهل روز ما را تنها نگذاشتند، از همه تشکر می کنم و آرزو می کنم انشا الله فیض شهادت نصیب همه آنها بشود. و سخن آخرم هم همین است که همه ما و همه شهدایمان فدای رهبر عزیز و بزرگوار انقلاب، اگر اراده کنند سایر فرزندانم و دوستان و برادران مهدی که امروز بیشمارند به عشق ولایت جان فدا می کنند و انشاالله خداوند از عمر ما بکاهد و بر عمر نائب امام زمان(عج) حضرت امام خامنه ای عزیز بیفزاید. به مادر مهدی بودن افتخار می کنم و دعا می کنم امام حسین(ع) این قربانی را از مردم کرمانشاه قبول فرماید.
کانال آقا محمودرضا
تازه نامزد کرده بود
اومد پیش فرماندش
گفت : حاجی
گفتش: جانم
گفت : حاجی اجازمو بده برم سوریه
حاجی گفتش: میزارم ولی الان نه
گفت حاجی دارم زمین گیر میشم
حاجی بذار برم
(میترسید عشق به خانومش باعث شه نره برای دفاع از حرم)
شهید عباس دانشگر
دهه هفتادی باغیرت
@takhribchi1
بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــرم
@Shohadaye_Modafe_Haram

چہ می فھمیم
شھادت چیست مردم
شھیدوهمنشینش ڪیست مردم
تمام جست و جومان حاصلش بود شهادت اتفاقی نیست مردم
شهید حسین مشتاقی
درحال بازدیداز آسایشگاه جانبازان ساری
خادم الشهدا
@khadem_shohda